<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>شاهد قدسی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://vaghef.moflog.com/atom.xml" />
    <id>tag:,1388-07-01:/12</id>
    <updated>1391-02-21T09:46:27Z</updated>
    <subtitle>پيش خودمان بماند، همان يك طرّه گيسو كه يله رهايش مي كني تمام انديشه هاي مرا بر باد مي‌دهد.</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/"> Movable Type 4.24-en</generator>

<entry>
    <title>گاندالف درون</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1391/02/post-942.html" />
    <id>tag:vaghef.moflog.com,2012://12.4034</id>

    <published>1391-02-21T09:45:39Z</published>
    <updated>1391-02-21T09:46:27Z</updated>

    <summary>خواب ديدم كه دستِ من كلي جاذبه به دست آورده است. يعني به سمت هر چه كه اشاره مي‌كردم يك طور خوبِ گاندالف‌طوري به سمتم مي‌آمد. مثلا؟ ظرف محشر شله زردي كه مادربزرگم فرستاده بود. بعد تمام وقت توي خواب...</summary>
    <author>
        <name>واقف</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://vaghef.moflog.com/">
        <![CDATA[<p>خواب ديدم كه دستِ من كلي جاذبه به دست آورده است. يعني به سمت هر چه كه اشاره مي‌كردم يك طور خوبِ گاندالف‌طوري به سمتم مي‌آمد. مثلا؟ ظرف محشر شله زردي كه مادربزرگم فرستاده بود. بعد تمام وقت توي خواب داشتم تمرين مي‌كردم كه خيلي امن اين كار را انجام دهم. كه بعدتر كه روزبه را ديدم بتوانم اين‌طوري سرگرمش كنم. در نهايت هم مامانِ روزبه زنگ زد و بيدارم كرد. خوب كرد.</p>
]]>
        

    </content>
</entry>

<entry>
    <title>يار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد/ آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بود آقاي دكتر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1391/02/post-941.html" />
    <id>tag:vaghef.moflog.com,2012://12.4033</id>

    <published>1391-02-14T22:01:05Z</published>
    <updated>1391-02-14T22:02:12Z</updated>

    <summary>يك حكايتي دارد توي سرم مي‌چرخد، از يوسف، از زليخا، از يعقوب، از برادران، از ثمن بخس، از سجن و از كنعان و مصر و كيد حسودان، از چشم سفيد از حزن، از ترنج و دست، از معاذ الله. از...</summary>
    <author>
        <name>واقف</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://vaghef.moflog.com/">
        <![CDATA[<p>يك حكايتي دارد توي سرم مي‌چرخد، از يوسف، از زليخا، از يعقوب، از برادران، از ثمن بخس، از سجن و از كنعان و مصر و كيد حسودان، از چشم سفيد از حزن، از ترنج و دست، از معاذ الله. از گندم و گاو و معبران. از عزيز، از پيراهن و از بويش. بعد مي‌خواهم بنويسمش، نمي‌شود. به زبان نمي‌آيد، همين جوري تصويرِ توي سر است. بعد به اين فكر مي‌كنم كه چرا به حرف ج گوش ندادم و يا چرا شما آن روز كه قرار بود چيزي از يوسف نگفتيد.</p>
]]>
        

    </content>
</entry>

<entry>
    <title>به تركستان هم نرسيدن؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1391/02/post-940.html" />
    <id>tag:vaghef.moflog.com,2012://12.4032</id>

    <published>1391-02-14T13:39:55Z</published>
    <updated>1391-02-14T13:40:39Z</updated>

    <summary>گاهي آدم دوست دارد يك كوچه بن بست را هزار بار برود،‌ شايد يكبار تهش باز شد....</summary>
    <author>
        <name>واقف</name>
        
    </author>
    
        <category term="عمومي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://vaghef.moflog.com/">
        <![CDATA[<p>گاهي آدم دوست دارد يك كوچه بن بست را هزار بار برود،‌ شايد يكبار تهش باز شد.</p>
]]>
        

    </content>
</entry>

<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1391/01/post-939.html" />
    <id>tag:vaghef.moflog.com,2012://12.4028</id>

    <published>1391-01-27T04:49:48Z</published>
    <updated>1391-01-27T05:01:04Z</updated>

    <summary> داشتم با معلمم كه اكنون 102 ساله است نوشيدني مي‌خوردم. آن موقع 97 ساله بود. ليوانش را به ليوانم زد و گفت: «من را براي نمردنم ببخش». حالا من هم چنين احساسي دارم. آقاي لئونارد كوهن نازنين- ابتداي كنسرت...</summary>
    <author>
        <name>واقف</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://vaghef.moflog.com/">
        <![CDATA[<p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="cohen.jpg" src="http://vaghef.moflog.com/images/cohen.jpg" width="423" height="504" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span></p>

<p>داشتم با معلمم كه اكنون 102 ساله است نوشيدني مي‌خوردم. آن موقع 97 ساله بود. ليوانش را به ليوانم زد و گفت: «من را براي نمردنم ببخش». حالا من هم چنين احساسي دارم. </p>

<p>آقاي لئونارد كوهن نازنين- ابتداي كنسرت 2009 لندن</p>
]]>
        

    </content>
</entry>

<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1391/01/post-938.html" />
    <id>tag:vaghef.moflog.com,2012://12.4027</id>

    <published>1391-01-20T21:28:36Z</published>
    <updated>1391-01-20T21:31:37Z</updated>

    <summary> Michelangelo, Delphic Sibyl, 1508-12 Sistine Chapel Ceiling, Vatican City هرودوت به كراسوس پادشاه ليديه گفت كه در معبد از اوراكل (الهه پيش‌گويي) مي‌خواهد تا با خدايان مشورت كند و آينده را ببيند و بگويد كه آيا به ايران حمله...</summary>
    <author>
        <name>واقف</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://vaghef.moflog.com/">
        <![CDATA[<p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="sibyl.jpg" src="http://vaghef.moflog.com/images/sibyl.jpg" width="377" height="520" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span>
Michelangelo, Delphic Sibyl, 1508-12
Sistine Chapel Ceiling, Vatican City</p>

<p>هرودوت به كراسوس پادشاه ليديه گفت كه در معبد از اوراكل (الهه پيش‌گويي) مي‌خواهد تا با خدايان مشورت كند و آينده را ببيند و بگويد كه آيا به ايران حمله كند يا نه. اوراكل پاسخ داد كه اگر از روي رودخانه عبور كند، &#8220;كراسوس امپراتوري بزرگي را نابود خواهد كرد&#8221;. كراسوس با انديشه پيروزي به ايران حمله كرد؛ اما اين امپراتوري خودش بود كه سقوط كرد و از بين رفت. </p>
]]>
        

    </content>
</entry>

<entry>
    <title>همراه خود نبوده‌ام</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1391/01/post-937.html" />
    <id>tag:vaghef.moflog.com,2012://12.4026</id>

    <published>1391-01-16T22:02:13Z</published>
    <updated>1391-01-16T22:12:37Z</updated>

    <summary> به سقف خيره شده‌ام، دستم بر گونه‌ام، مانند كسي كه دزدانه در انتظار انديشه‌اي سفيد است، يا در كمين اشراقي از وحي. ساعت‌ها بعد متوجه مي‌شوم كه من نه آن‌جا در سقف بوده‌ام، نه اين‌جا بر صندلي و نه...</summary>
    <author>
        <name>واقف</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://vaghef.moflog.com/">
        <![CDATA[<p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="mahmoud-darwish.jpg" src="http://vaghef.moflog.com/images/mahmoud-darwish.jpg" width="550" height="388" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span></p>

<p>به سقف خيره شده‌ام، دستم بر گونه‌ام، مانند كسي كه دزدانه در انتظار انديشه‌اي سفيد است، يا در كمين اشراقي از وحي. ساعت‌ها بعد متوجه مي‌شوم كه من نه آن‌جا در سقف بوده‌ام، نه اين‌جا بر صندلي و نه به چيزي فكر كرده‌ام. غرق در هيچ بوده‌ام&#8230; در خالي كلي كامل، جدا از وجودم، همسايه‌ي عدم مالوف و تهي از درد. نه اندوهگين بوده‌ام و نه شاد. هيچ را نه با عاطفه كاري است، نه با زمان. دست خاطره‌اي از اغماي حواس به هوشم نياورد و هيبت تقدير از فراموشي فردا بيدارم نكرد. به دليلي مبهم، مطمئن بودم كه تا فردا زنده خواهم ماند. نه صداي باران را شنيدم كه در بيرون رايحه‌ي هوا را مي‌شكست و نه صداي ني‌هايي كه درون را مي‌بردند و مي‌رفتند. هيچ بودم در بارگاه هيچ. آرام بودم، امن و پر اطمينان. و چه زيباست كه انسان براي يك‌بار، هيچ باشد&#8230; تنها براي يك‌بار&#8230;نه بيشتر!</p>

<p>رد پروانه‌ها- محمود درويش</p>
]]>
        

    </content>
</entry>

<entry>
    <title>مشتريان مشكل‌ساز: سريع‌تر فراركنيد.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1390/12/post-936.html" />
    <id>tag:vaghef.moflog.com,2012://12.4025</id>

    <published>1390-12-16T08:17:54Z</published>
    <updated>1390-12-16T08:19:07Z</updated>

    <summary>مشتريان مشكل‌ساز: سريع‌تر فراركنيد....</summary>
    <author>
        <name>واقف</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://vaghef.moflog.com/">
        <![CDATA[<p><a href="http://abisp.com/?p=238">مشتريان مشكل‌ساز: سريع‌تر فراركنيد.</a></p>
]]>
        

    </content>
</entry>

<entry>
    <title>The Life and Times of MHV</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1390/12/the-life-and-ti.html" />
    <id>tag:vaghef.moflog.com,2012://12.4024</id>

    <published>1390-12-02T17:12:50Z</published>
    <updated>1390-12-02T17:15:13Z</updated>

    <summary>خيلي وقت بود كار نمي‌كردم، يعني كارِ جدي نمي‌كردم. پايان‌نامه توي بك‌گراند ذهنم بود و نه دلم مي‌آمد سراغ پايان‌نامه نوشتن بروم، نه اعصاب كار ديگري برايم مي‌گذاشت. يك طور اره‌مانندي با من در معاشرت بود براي خودش. آخرش هم...</summary>
    <author>
        <name>واقف</name>
        
    </author>
    
        <category term="عمومي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://vaghef.moflog.com/">
        <![CDATA[<p>خيلي وقت بود كار نمي‌كردم، يعني كارِ جدي نمي‌كردم. پايان‌نامه توي بك‌گراند ذهنم بود و نه دلم مي‌آمد سراغ پايان‌نامه نوشتن بروم، نه اعصاب كار ديگري برايم مي‌گذاشت. يك طور اره‌مانندي با من در معاشرت بود براي خودش. آخرش هم يك ماه با بازده چهل پنجاه درصد نشستم سرش و تمام شد. از چهل پنجاه درصد باقي هم نصفش به تلف كردن گذشت و نصفِ نصفش به خواب و نصفِ نصفِ نصفش به كار كردن غير جدي. يعني يك جوري كه چهار تا تماس تلفني كاري و دو تا ايميل و چهار خط گزارش و دو تا فرم را اديت كردن و دو تا جلسه با كارفرما و چهارتا با پيمانكار و گپ كوتاهي با مشتري بالقوه و مواردي از اين قبيل. يك جوري كه توي هيچ كدام احساس نشود كار خوابيده و احساس هم نشود كار پيشرفت كرده.</p>

<p>حالا دو هفته مي‌شود كه دفاع كرده‌ام. يك هفته‌اش به بطالت گذشت، يك هفته‌اش دوباره با پنجاه‌ درصد و اين هفته سومي كه شروع شده تا الان هفتاد-هشتاد درصد كار كرده‌ام. از خروجي راضي‌ام، منتها فكر مي‌كنم ضعيف شده‌ام. خانه‌ماندن‌هاي طولاني و كم‌خوابي و هرزه شكمي ايام پايان‌نامه (مثلا شبي نيم‌ليتر بستني خوردن) و دوري از كار ضعيفم كرده. اگر چه مزايايي هم داشته. الان خيلي خرّم‌ترم. خيلي بيشتر دل به كار مي‌دهم. كارهاي جدي‌تري مي‌كنم. سريال‌ كم‌تر مي‌بينم و فيلم بيشتر. كم كم فيلم‌هاي جدي‌تر هم. </p>

<p>كتاب‌هاي خوب مي‌خوانم. در حوزه‌هايي كه قبلا دل‌مشغولي‌ام بودند و با پايان‌نامه و يك‌سري حكايت‌هاي اين يكي دو سال به حاشيه رفته‌ بودند. مثل خيلي قبل‌تر هم شلخته نمي‌خوانم كه آخرش چيزي از تويش در نيايد. قبلا يك كوه كتاب مي‌گذاشتم دم دستم، هي چهار خط از اين مي‌خواندم، بعد مي‌گفتم، نه، نشد، آن يكي هم مهم است، دو خط از آن مي‌خواندم و الخ آخرش حوصله‌ام از همه‌شان سر رفته بود، ردگيري اين كه چي را كجا بودم سخت بود و نگاه كه مي‌كردي در واقع چيزي نخوانده بودم. </p>

<p>هميشه مشكل تمركز داشتم، چند باري هم دكتر رفتم و سعي كردم كاري‌اش كنم. فايده نداشت. همه درمان‌ها موقتي. آخرين بار هم كه يادم است، ريتالين مي‌خوردم كه متمركز شوم روي پايان‌نامه و آخر شب مي‌ديدم تمام روز روي گودر متمركز بوده‌ام. دارم دوباره با تمركزم ور مي‌روم، يك‌ جوري ادوات عدم تمركز را از دم دستم دور مي‌كنم. اگر قرار است چيزي بخوانم از تبلت و موبايل و لپ‌تاپ فاصله مي‌گيرم و شروع به خواندن مي‌كنم. بعد يك جوري خودم را متعهد مي‌كنم كه مثلا تا اين فصل را نخوانده‌ام بلند نمي‌شوم. يا مثلا اين كه نيم ساعت فلان كار را مي‌كنم و بعد پنج دقيقه وقت تلف مي‌كنم و اين‌ها. از آن كارهايي كه آدم بايد از اول دبستان بكند تا جا بي‌افتد برايش. من هيچ وقت نكرده‌ام. هميشه وقت تلف كردن اولويت اولم بوده و بعد كار و بعد درس. حالا دارم عوض مي‌كنم اين حال را. </p>

<p>روي چند قابليت هم دارم كار مي‌كنم. يعني روزي يك ساعت برايشان وقت مي‌گذارم. البته الان يكي‌شان را شروع كرده‌ام. هم براي كارم لازم‌اند و هم در زندگي‌ام مفيد. الان دارم روي مهارت‌هاي مذاكره كار مي‌كنم. نمي‌دانم چرا توي اين يك قلم انقدر ضعف دارم. پدرم را كه مي‌بينيم فكر مي‌كنم بايد مذاكراتم ژنتيكي خوب باشند، بهترين مذاكره‌كننده‌اي‌ است كه ديده‌ام، ولي مذاكرات من آن طور نيستند، در شرايط خاص خوب از آب در مي‌آيند، اما در كل ضعيفم. بايد رويش بيشتر كار كنم، بيشتر تمرين كنم، بيشتر بخوانم. حالا اين كتاب Negotiating for Dummies را گرفته‌ام دستم و روزي يك فصل مي‌خوانم. خيلي چيز ياد مي‌گيرم. خوبي‌اش اين است كه مذاكره‌كننده خوب كنارم هست كه نگاه‌اش كنم و ياد بگيرم و نوشته را با عالم واقع تطبيق دهم. قابليت توي صف بعدي كار كردن روي پرزنتيشن است. بايد بخوانم و ياد بگيرم، آن موقع‌ها كه دانشگاه درس مي‌دادم بهتر شده بود، منتها از چشم خودم هنوز افتضاحم. آن قدري هم كه دارم مي‌بينم خيلي سخت نيست درست كردنش، يك‌ سري قواعد دارد كه بايد رعايت شود و تمرين.</p>

<p>خلاصه‌اش اين كه دارم جدي كار مي‌كنم. كارِ جدي مي‌كنم. تو-دو ليست درست مي‌كنم و اقلام تويش را يكي يكي خط مي‌زنم. ولي هنوز هم &#8220;جدي&#8221; نيستم. هنوز هم زندگي را جدي نمي‌گيرم. خدا يك چيزي مي‌دانسته كه گفته &#8220;انما الحياة الدنيا لعبٌ و لهوٌ&#8221;. جدي نمي‌گيرمش، شما هم جدي نگيريد. </p>
]]>
        

    </content>
</entry>

<entry>
    <title>اصبحت في امان الله</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1390/11/post-935.html" />
    <id>tag:vaghef.moflog.com,2012://12.4023</id>

    <published>1390-11-23T09:46:48Z</published>
    <updated>1390-11-23T09:47:48Z</updated>

    <summary>ح را ديدن، با او صحبت كردن، در آغوش گرفتنش، بايد قسمت بشود. همين طوري نيست كه زنگ بزني قرار بگذاري ببيني‌اش. خودش، بسته به بخت و اقبالت سر راهت سبز مي‌شود، مسج مي‌فرستد، بغلت مي‌كند، بي كه قراري باشد....</summary>
    <author>
        <name>واقف</name>
        
    </author>
    
        <category term="زندگي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="سوگ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://vaghef.moflog.com/">
        <![CDATA[<p>ح را ديدن، با او صحبت كردن، در آغوش گرفتنش، بايد قسمت بشود. همين طوري نيست كه زنگ بزني قرار بگذاري ببيني‌اش. خودش، بسته به بخت و اقبالت سر راهت سبز مي‌شود، مسج مي‌فرستد، بغلت مي‌كند، بي كه قراري باشد. 
ح هر روز و هر روز بيشتر شبيه شما مي‌شود. بين آن همه مردم دكّاني، كه به تجارت پيش شما مي‌آمدند، اين يك نفر فرق داشت، لازم بود دكانش را هم براي جمالِ شما به آتش مي‌كشيد. آدمِ بازار نبود؛ آدمِ شما بود. 
ح ساده بود، ساده‌لوح نبود. مثل خودتان. آرام و نرم و ملايم. خودتان مي‌دانيد، مي‌دانستيد كه سال‌هاي آخر، جاي خودتان مي‌فرستاديدش، دل‌تنگ‌تان كه مي‌شديم، ح را تماشا مي‌كرديم. هنوز هم ح را كه مي‌بينيم شما را مي‌بينيم. لبخندش لبخند شما است، نگاهش، كلامش، عطرش، همه عطر شما است. 
شيخ جعفر تعريف مي‌كرد كه يكي خيلي حاج ملا آقاجان را دوست داشت، آن قدر كه قيافه‌اش هم شبيه ملا شده بود. راست و دروغش را نمي‌دانم، حكايت و روايتش بود كه دلم را گير‌ش انداخت. پرت نشويم، غرض اين كه ح دارد كم كم شكل‌اش هم مي‌شود شكل شما. صبح، توي راه، توي ترافيك، يك هو جلويم سبز شد، همانطور نازنين، سلام و عليك و حال و احوال و دو خط دعا و ياد و شما. كي گفته خاك مرده سرد است؟ </p>
]]>
        

    </content>
</entry>

<entry>
    <title>شب يك، شب دو- 6</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1390/11/---6.html" />
    <id>tag:vaghef.moflog.com,2012://12.4022</id>

    <published>1390-11-18T15:30:29Z</published>
    <updated>1390-11-18T15:31:34Z</updated>

    <summary>ديگر نمي‌خواهم كسي به من عادت كند. من به كسي عادت كنم. يك روز بايد جدا شد. بايد تنها ماند. بايد شكست....</summary>
    <author>
        <name>واقف</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://vaghef.moflog.com/">
        <![CDATA[<p>ديگر نمي‌خواهم كسي به من عادت كند. من به كسي عادت كنم. يك روز بايد جدا شد. بايد تنها ماند. بايد شكست. </p>
]]>
        

    </content>
</entry>

<entry>
    <title>مِنَ الغريبِ الي الحبيب </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1390/10/post-934.html" />
    <id>tag:vaghef.moflog.com,2011://12.4019</id>

    <published>1390-10-01T21:32:58Z</published>
    <updated>1390-10-01T21:34:21Z</updated>

    <summary>چند روزي است دارم به اين فكر مي‌كنم كه اين همه وقت چي بوده كه از شما ياد گرفته باشم. چي بوده كه خيلي خاص بوده،‌ خيلي پر رنگ؟ خوب كه چرخيدم ديدم آن يك چيز &#8220;ادب&#8221; بوده. نه حالا...</summary>
    <author>
        <name>واقف</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://vaghef.moflog.com/">
        <![CDATA[<p>چند روزي است دارم به اين فكر مي‌كنم كه اين همه وقت چي بوده كه از شما ياد گرفته باشم. چي بوده كه خيلي خاص بوده،‌ خيلي پر رنگ؟ خوب كه چرخيدم ديدم آن يك چيز &#8220;ادب&#8221; بوده. نه حالا اين ادبِ مبتذلِ بچه مثبت‌وار. آن ادبي كه شما مي‌گفتيد، ادب عاشقي، ادب فارغي، ادب وصال، ادب فراق، ادبِ رفاقت، ادبِ راه رفتن، ادبِ فكر كردن، خواندن، نوشتن، ادبِ قضاوت نكردن (يادم نرود بگويم خيلي سال قبل‌تر از اين كه همه دستور العمل صادر كنند كه جاج نكنيم از شما ياد گرفته بودم)، ادبِ گريه كردن، ادبِ خنديدن، ادب با كوچكتر برخورد كردن، ادب با بزرگتر معاشرت كردن، ادبِ ماتم، ادب تو بگو عياشي. يادمان داده بودي كه اگر رفيقي تا آخر بايد رفيق باشي، اگر دشمني بايد دشمن با مرامي باشي. </p>
]]>
        

    </content>
</entry>

<entry>
    <title>آرامِ جان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1390/09/post-933.html" />
    <id>tag:vaghef.moflog.com,2011://12.4018</id>

    <published>1390-09-18T21:08:25Z</published>
    <updated>1390-09-18T21:32:21Z</updated>

    <summary>لابد قبلا از قول شما نوشته بودم كه هر چه به آدم بدهند، در فراق مي‌دهند و گفته بودم ما چيزي نخواهيم و خودتان را بخواهيم بايد كي‌ را ببينيم؟ بعد همين چند روز پيش، همان‌روزي كه انگار صحراي محشر...</summary>
    <author>
        <name>واقف</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://vaghef.moflog.com/">
        <![CDATA[<p>لابد قبلا از قول شما نوشته بودم كه هر چه به آدم بدهند، در فراق مي‌دهند  و گفته بودم ما چيزي نخواهيم و خودتان را بخواهيم بايد كي‌ را ببينيم؟ بعد همين چند روز پيش، همان‌روزي كه انگار صحراي محشر باشد و تمام گمشده‌هاي اين همه سال را با هم ديدم، آن يكي رفيقمان حكايت فراق را گفت و همان را از قول شما دوباره گفت:&#8221;كه هر چه به آدم بدهند، در فراق مي‌دهند&#8221;. ديدم ديگر طاقت غر زدن هم ندارم. وا داده‌ام. شما بگو رضا و تسليم. من مي‌گويم وا دادن. من مي‌گويم خسته شدن. هميشه يادم هست آن حكايتِ &#8220;يا داود، اريد و تريد،‌ و لا يكون الا ما اريد&#8230;&#8221; ولي باز هميشه گول خودم را مي‌خورم و مي‌روم پي بازي با گل‌هاي قالي، آخرش چي؟ خسته بر مي‌گردم و مي‌نشينم سر جايم به افسوس خوردن. </p>

<p>بگذريم، اين همه سال گذشته بود و ديدار تو يك نفر درمان هزار درد من بود، از آن شب تا به حال هزار بار ذره ذره‌اش را توي خودم مرور كرده‌ام و دوباره ساخته‌ام و پرداخته‌ام و به گوشه و كنارش بال و پر داده‌ام. انگار اين جهانِ تعطيل را براي اين ساخته‌اند براي ديدنِ تو. كه انگار اگر ديدنِ تو نباشد به عبث زندگي مي‌كنيم. اغراق مي‌كنم؟ حاشا. همه چيز را چشمانِ تو گفتند. همان دقايق كوتاه. ديگر چه فرصت اغراق؟</p>
]]>
        

    </content>
</entry>

<entry>
    <title>ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1390/09/post-932.html" />
    <id>tag:vaghef.moflog.com,2011://12.4017</id>

    <published>1390-09-12T11:26:14Z</published>
    <updated>1390-09-12T11:26:36Z</updated>

    <summary>همه‌اش يك طرف، آن لبخند پر حسرت‌ات، خيره در چشمان من، سر به چپ و راست تكان دادن كه اي واي&#8230;اي واي&#8230; يك طرف. من؟ كاش برايت مي‌مردم همان ديشب....</summary>
    <author>
        <name>واقف</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://vaghef.moflog.com/">
        <![CDATA[<p>همه‌اش يك طرف، آن لبخند پر حسرت‌ات، خيره در چشمان من، سر به چپ و راست تكان دادن كه اي واي&#8230;اي واي&#8230; يك طرف. من؟ كاش برايت مي‌مردم همان ديشب. </p>
]]>
        

    </content>
</entry>

<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1390/09/post-931.html" />
    <id>tag:vaghef.moflog.com,2011://12.4012</id>

    <published>1390-09-07T22:27:57Z</published>
    <updated>1390-09-07T22:28:19Z</updated>

    <summary>عربي مي‌گويد، من آغاز اين داستان را مي‌نويسم و تو انجامش را...</summary>
    <author>
        <name>واقف</name>
        
    </author>
    
        <category term="زندگي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="قطعات ادبي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://vaghef.moflog.com/">
        <![CDATA[<p>عربي مي‌گويد،
من آغاز اين داستان را مي‌نويسم 
و تو انجامش را</p>
]]>
        

    </content>
</entry>

<entry>
    <title>شب يك، شب دو- 5</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://vaghef.moflog.com/archives/1390/08/---5.html" />
    <id>tag:vaghef.moflog.com,2011://12.4011</id>

    <published>1390-08-29T21:11:32Z</published>
    <updated>1390-08-29T21:12:10Z</updated>

    <summary>هر كسي حق داره خسته نباشه....</summary>
    <author>
        <name>واقف</name>
        
    </author>
    
        <category term="قطعات ادبي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://vaghef.moflog.com/">
        <![CDATA[<p>هر كسي حق داره خسته نباشه.</p>
]]>
        

    </content>
</entry>

</feed>

