خواب ديدم كه دستِ من كلي جاذبه به دست آورده است. يعني به سمت هر چه كه اشاره ميكردم يك طور خوبِ گاندالفطوري به سمتم ميآمد. مثلا؟ ظرف محشر شله زردي كه مادربزرگم فرستاده بود. بعد تمام وقت توي خواب داشتم تمرين ميكردم كه خيلي امن اين كار را انجام دهم. كه بعدتر كه روزبه را ديدم بتوانم اينطوري سرگرمش كنم. در نهايت هم مامانِ روزبه زنگ زد و بيدارم كرد. خوب كرد.
يك حكايتي دارد توي سرم ميچرخد، از يوسف، از زليخا، از يعقوب، از برادران، از ثمن بخس، از سجن و از كنعان و مصر و كيد حسودان، از چشم سفيد از حزن، از ترنج و دست، از معاذ الله. از گندم و گاو و معبران. از عزيز، از پيراهن و از بويش. بعد ميخواهم بنويسمش، نميشود. به زبان نميآيد، همين جوري تصويرِ توي سر است. بعد به اين فكر ميكنم كه چرا به حرف ج گوش ندادم و يا چرا شما آن روز كه قرار بود چيزي از يوسف نگفتيد.
گاهي آدم دوست دارد يك كوچه بن بست را هزار بار برود، شايد يكبار تهش باز شد.

داشتم با معلمم كه اكنون 102 ساله است نوشيدني ميخوردم. آن موقع 97 ساله بود. ليوانش را به ليوانم زد و گفت: «من را براي نمردنم ببخش». حالا من هم چنين احساسي دارم.
آقاي لئونارد كوهن نازنين- ابتداي كنسرت 2009 لندن

نظر های اخیر