۱۶ مرداد ۱۳۸۷

Albert Einstein

من هرگز راجع به آينده نمي‌انديشم، خودش به اندازه كافي زود مي‌آيد.

۱۵ مرداد ۱۳۸۷

و

و ديدين چقدر لوسن اين متن‌ها كه با "و" شروع ميشن و هي شاعرانه بودنشون رو رو آدم بالا ميارن؟

Ludwig Wittgenstein

يك اعتراف بايد بخشي از زندگي جديدت باشد.

۱۴ مرداد ۱۳۸۷

كافه پيانو

 

تازه كافه پيانو را تمام كردم. بالاخره تسليم تعريفات و تعارفات زيادش شدم و خريدمش. كاملاً هم راضي‌ام. كتاب بسيار بسيار خوبي بود. به رغم پايان نسبتاً ضعيفش. ضعيف به اين معنا كه در حدِّ بقيه‌ي كتاب نيست. شايد بايد بازهم كتاب را بخوانم. قوت كتاب نه نثرش است و نه روايتش چيز يكه و بي‌مانندي است. بلكه شباهتش است به ما.

اگر اين كتاب يك جمله مهم داشته باشد اين است: "من مسئول روياهاي خودم هستم."

 

Friedrich Nietzsche

در همه چيز يك چيز غير ممكن است: عقلانيت!

فكرش را بكن چگونه تاب بياورد...اگر نباشي؟

حالا تو فكرش را بكن كبوتري كه گرفتار قفسِ چشمانِ تو شده باشد، چگونه خواهد پريد. در كدام هوا؟

 

۱۲ مرداد ۱۳۸۷

...

خوب دقت كردن بسه ديگه، بريدبه كارِتون برسيد.

Sasy & Mahmoud

اصلاً دقت كردين چقدر - واقعاً چقدر - اين مزخرفات ساسي مانكن و زدبازي شبيه حرفاي رييس جمهورن؟

Jahan & Albert

اصلاً دقت كردين اين حرفايي كه از انيشتين مي‌نويسم اينجا آدم رو چقدر ياد گلواژه‌هاي جهان چهارم ميندازه؟

Albert Einstein

زور هميشه آدم‌هاي بي‌اخلاق را جذب مي‌كند.

۱۰ مرداد ۱۳۸۷

le Pornographe

 

 

 

- تو ديگه به معماري علاقه‌ نداري؟

- نه واقعاً... من به مونيكا علاقه‌مندم.

۷ مرداد ۱۳۸۷

the labyrinth of solitude

فكر كن ناگهان وسط اين همه تنهايي بي‌پايان، برسي به ديالكتيكي كه قبلاً مي‌فهميدي چيست و حالا مي‌فهمي كه نه؛ حكايت ديگري بوده.

فكر كن بشارتي پيدا كني كه ايام هجران ما را هم پاياني است. خلوتي و لبخندي و بوسه‌اي و نظاره‌اي.

The Godfather: Part II

 

 

 

Fredo Corleone: I'm your older brother, Mike, and I was stepped over!

Michael Corleone: That's the way Pop wanted it.

Fredo Corleone: It ain't the way I wanted it! I can handle things! I'm smart! Not like everybody says... like dumb... I'm smart and I want respect!

Michael Corleone: Fredo, you're nothing to me now. You're not a brother, you're not a friend. I don't want to know you or what you do. I don't want to see you at the hotels, I don't want you near my house. When you see our mother, I want to know a day in advance, so I won't be there. You understand?

چيزِ مزخرفي است اين تنهايي...

 

 

 

اين كه بخواهيم چيزهاي عادي را خارق‌العاده جلوه بدهيم و ماجرا را هي كِش بدهيم فقط عمق فاجعه را بيشتر مي‌كند. يادمان نرود كه همه چيزهاي خارق‌العاده هم يك روز عادي مي‌شوند. چه برسد به چيزهايي كه خودشان از اول عادي بوده‌اند.

حالا اين همه توهمي كه تو داري براي چيست من نمي‌دانم و نمي‌خواهم كه بدانم. نمي‌شود خر و خرما را با هم خواست. بايد برويم و جاي ديگري چادر بزنيم و كمي فكر كنيم، ببينيم كجاي زندگي‌مان خيال بوده و كجايش واقعيت. كجايش جوّي بوده كه گرفتتمان. ببينيم چقدر از آن‌چه بوديم، از آن‌چه هستيم حاصل محيطي و شرايطي بوده كه اسيرش بوديم. كدام فيلم‌ها را ديديم كه فكر كرديم عاشقيم. كدام كتاب‌ها را خوانديم و احساس روشنفكري بهمان دست داد. كجاي كار ديديم رفقايمان عاشق شدند و ما حسادت كرديم.

من نمي‌گويم همه چيزِ ما جو گرفته‌گي بوده ولي قبول كن اغراقش زيادي بود. زيادي فكر مي‌كرديم عارفيم اگر هم بوديم. زيادي فكر مي‌كرديم عاشقيم، روشنفكريم، دينداريم، موسيقيدانيم و ... راستش را بخواهي ما چيز خاصي نبوديم. آدم‌هاي خوش خيالِ عادي بوديم كه روزي و روزگاري فكر مي‌كردند متفاوتند. فكر مي‌كردند جهان بايد به مراد دل آن‌ها بچرخد.

حالا شب‌ها كه مي‌روم بخوابم مي‌بينم چه قدر خسته‌ام. چه قدر بيهوده خودم را خسته كرده‌ام. براي خاطر چيزهايي كه چيزي نبودند. براي اين همه تنهايي.

چيزِ مزخرفي است اين تنهايي. اين كه در خانه‌ي خودت هم تنهايي؛ با رفقايت تنهايي؛ در رختخواب تنهايي؛ سرِ كارت تنهايي؛ پاي تلفن تنهايي؛ با بچه‌ات تنهايي و ...

راه گريز هم بعد اين همه سال بايد فهميده باشي ندارد. بايد فهميده باشي از اين زندگي راهي به جايي بهتر از قبرستان پيدا نمي‌شود. توي قبر هم تنهايي. ترزا گفته بود:"بزرگترين فقر اين است كه تنها باشي و احساس كني دوست داشته نمي‌شوي" حالا مثلاً چه قدر فرق دارد كه دوست داشته شوي يا نشوي وقتي به هر حال تنهايي. وقتي به هر حال گريزي به جايي نداري.   

۵ مرداد ۱۳۸۷

The Recruit

 

 

Walter Burke: All right, your objective - reach the parking lot with an asset who intends to have sex with you.

James Clayton: You want us to pick up a girl?

Walter Burke: Well, uh, five, actually - one each.

P.S. I Love You

 

 

 

- I was a few Guinness's for the worse at this point but a fella bet me that I couldn't get a certain girl to kiss me without a provocation.

- What girl?

- His girl.

- Oh! Ha-ha.

- Uh-huh. Ha-ha.

- How'd you do it?

- There's nothing to it, really.

A fella just has to tell a woman the truth without words. It's like a signal you send out. The woman, she just picks it up.

- And what's the truth?

- That kissing her would be the end of life as I know it.

- And that's true of every girl you've gotten to kiss you?

- I could turn it on and off when I was younger and I had no principles. When every girl that I was lucky enough to kiss was the end of life as I knew it.

- And now?

- Now I only send it out when I think she might be the one that makes it true.

تير تمام شده باشد و تو دوباره باشي...

خيال است آقاجان؛ خيال. كي گفته بودم عشق گناهي است كه دو سياره با خارج شدن از مدار مقررشان مرتكب مي‌شوند و تو فكر كرده باشي من اين را خودم گفته‌ام و من بدانم اين را از پاز دارم نقل قول مي‌كنم و بعدتر كه تو مي‌فهمي حرصت بگيرد بس كه واقعي گفته بودم. حاج اسماعيل مي‌گفت: حرف را كه خوب بخوري و بجوي‌اش مي‌شود حرف خودت. ديگر بعد از آن لازم نيست بگويي فلاني گفته. بگو من مي‌گويم.

۳۰ تیر ۱۳۸۷

كلمه

نياز به يك كلمه دارم. كلمه‌اي كه خالق باشد. او باشد. تو باشي.

عادت كرده‌ايم. من دلم براي تو تنگ بشود. تو دلت براي ديگري، ديگري براي ديگري و آنقدر اين چرخه بچرخد تا ديگري‌اي پيدا شود كه دلش براي من تنگ بشود.

نيچه بود گمانم كه مي‌گفت: "يك دوست بايد استاد حدس زدن و ماندن باش. تو نبايد همه چيز را ببيني"

و من فكر كنم سكوتم يعني موافقم و تو فكر كني يعني مخالفم.

۲۹ تیر ۱۳۸۷

...

فكر كنم فهميدم پشه‌ها روزا كجا ميرن. عمراً بگم.

...

چيزهايي كه بايد را كم دارد و چيزهايي كه نبايد را زياد.

۲۷ تیر ۱۳۸۷

The Eye

 


 

Some say, seeing is believing. Now I know what they mean. Anna Christina tried to prevent death. But she was ultimatly powerless to stop it. Anna and I shared both a blessing and a curse. I know, now, I don't need eyes to see what truly matters. The gift of Anna's sight made me see what I was afraid to. To use that vision to not only save myself and others But to give Anna the peace that she never found in life.

 

۲۵ تیر ۱۳۸۷

فردا روزي كه روز رفتنت باشد...

 


 

 

داشتم عكس‌هاي دوران دبيرستان را مي‌ديدم. گريه‌ام گرفت. شايد به خاطر تقي بود كه ديگر نيست و آن وقت چه قدر بود. فكر كن به هر جان كندني هم باشد همه‌ي آن آدم‌ها را جمع كني. تقي را از كجا بياوري بچپاني لاي اين‌ها؟

فكر كن هر وقت گذرت بي‌افتد به تقاطع دولت و شريعتي بغض بيخ گلويت را بگيرد. عكس ببيني اشكت درآيد. بروي مشهدنباشد و باز هم داغي كه ته صداي همه‌ي اين ديوانه‌ها شنيده مي‌شود. بروي اصفهان هر طرف كه بروي باز سر از باغ رضوان در بياوري.

خيال مي‌كنم نمرده‌اي. خيال مي‌كنم هنوز هم اين جا كسي هست. هنوز شبي باشد توي صحن گوهر شاد و زير لب بگويي: "لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ تَسْليمى عَلَيْك". خيال مي‌كنم هنوز كوه كه بروم مي‌آيي. هنوز بعضي‌ها شب قدر مسجد بازار منتظرند براي وضو گرفتن كه مي‌روند ببينندت.

فكر كن اين وسط كي مي‌خواهد سرِ ما را داغ‌تر از اين كند؟

 

۲۴ تیر ۱۳۸۷

خود داني...

فكر كن بلند شده باشي نهصد كيلومتر راه را وسط گرماي جهنم تير بروي كه ببيني‌اش و ببيني نيست؛ ببيني تمام آن وعده‌ها كه به خودت داده بودي به رويايي تبديل شده باشد دور.

انگار آن خط و خطوط همه بر باد رفته باشد.

حالا مصطفي يك خط در ميان پيغام مي‌فرستد كه فلان و بهمان. حالا حوصله‌اش را ندارم. و الا مي‌گفتم بهش: نمي‌مرديد كه قربان؟ هزارمين بار است...

فكر كن عين ديوانه‌ها راه افتادم دور حرمِ به اين بزرگي كه پيدات كنم. آن جا هم نبودي. حسين مي‌گفت ديوانه‌‌ام من. خودم هم مي‌دانم آدم عاقل دنبال كسي آن وسط نمي‌گردد.

حالا هم گلايه‌اي نيست.

۲۳ تیر ۱۳۸۷

گي‌بودگي!

هزارتوي خدا

 

 

 

هزارتوي بيست و نهم با موضوع خدا منتشر شد. شماره‌ي پر و پيماني است. بخوانيدش.

Albert Einstein

همه اين انگيزه‌هاي ابتدايي كه به سادگي در غالب كلمات توصيف نمي‌شوند روح اعمال آدمي‌اند.

...

چند روزي نبودم. با بهترين‌هاي دنيا رفتيم مشهد. بعداً بيشتر مي‌نويسم از سفر.خواستم خبر داده باشم.