اکیناوا، عشق من

«اکیناوا، عشق من» را بتینا گونسالس آرژانتینی نوشته است. داستان درباره‌ی یکی از خانواده‌های ژاپنی مهاجر در آرژانتین است و در دهه‌ی هشتاد می‌گذرد. گونسالس از نویسنده‌های جوان و جایزه‌برده و ستایش‌شده‌ی آمریکای لاتین است. به لطف دعوت اطهر کلانتری این داستان را در آخرین جلسه‌ی داستان‌خوانی کافه کنج در سال ۹۶ خواندم.

Okinawa, Mon Amour-fa

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

شرقِ غرب

این کتاب روایت بلغارستان است؛ از تسلط عثمانی بر آن کشور، از جنگ‌های آزادسازی از دست عثمانی‌ها، از جنگ‌های بالکان، از استبداد و سقوط کمونیسم. داستان‌هایی از این مجموعه هم از اکنون بلغارستان سخن می‌گویند، از آنهایی که به دنبال زندگی بهتر به غرب رفته‌اند. اما این کتاب تاریخ نیست، کتابی است که تاریخ را از لابه‌لای زندگی افراد روایت می‌کند و داستان‌هایش در نهایت تصویری یکپارچه از گذشته و اکنون بلغارستان به ما می‌دهد. تصویری که برای خواننده‌ی فارسی‌زبان بسیار آشناست. میروسلاو پنکوف جوان در این کتاب با نثری غنی و روایتی دل‌نشین، شخصیت‌هایی فراموش‌نشدنی خلق کرده است تا روایت‌گر تاریخ و آدم‌هایش باشند.

شرقِ غرب

میروسلاو پنکوف

ترجمه‌ی محمدحسین واقف

نشر روزنه

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

بچه‌ها

یک روز صبح، بیدار شدم و فهمیدم شبانه زایمان کرده‌ام. فهمیدنش نگران‌کننده بود چون در خواب هیچ دردی حس نکرده بودم، زایمان را به یاد نمی‌آوردم و در واقع حتی نمی‌دانستم که باردارم. اما او آن‌جا بود، پسربچه‌ای کوچک، که با ملافه‌های نخی قنداق شده بود، از مایع جنینی و دیگر چیزها چسبناک بود. بچه در شب خودش را تا سینه‌ام بالا کشیده بود و در آن موقع مشغول صبحانه بود. وقتی دستم را به سمتش دراز کردم بالا را نگاه کرد و لبخند زد.

گفتم «سلام»

ملافه‌ها و روتشکی‌ام را توی کیسه زباله ریختم و کنار در گذاشتم. با بچه‌ی جدیدم رفتم حمام و چون هر دویمان پوشیده از مواد به‌دنیا آمدنش بودیم و سردمان شده بود. با صابون لطیفِ صورتم شستمش. خندید و خندیدم، چون استفاده از صابون صورت روی یک بچه بامزه است. با حوله خشکش کردم و او را در یک پیراهن کتانی پیچیدم.

در راه مغازه به دوست پسرم چاک زنگ زدم.

گفتم «شبانه بچه‌دار شده‌ام.»

چاک سرفه کرد. گفت «من از بچه‌ها خوشم نمیاد.»

سرم را پایین آوردم و بچه را نگاه کردم. در پیراهن نرم پیچیده بود و طوری لبخند زد که انگار از کیفیت پیراهن آگاه است و کیفش را می‌برد. گفتم «من عاشق این بچه‌ام و همینه که هست.»‌

از فروشگاه، پودر بچه، پوشک، پستانک و یک جعبه شکلات خریدم. تا خانه قدم زنان رفتم، بچه را پوشک کردم و تکه‌ای شکلات خوردم. چاک آمد و گفت شاید هم از بچه‌ها خوشش می‌آید و با هم خوابمان برد و بچه بینمان بود. تمام روز بچه گریه نکرده بود و من هم همین‌طور.

صبح فردا، بیدار شدیم و فهمیدیم دوباره زاییده‌ام، این‌بار دختری کوچک. بچه‌ها روی تخت بین ما هم را در آغوش گرفته بودند و ملافه‌های اضافه‌ام خراب شده بودند. بچه‌ها را دست چاک دادم و به حمام فرستادمش. ملافه‌های اضافه را جمع کردم و کنار آن یکی کیسه‌ی ملافه‌ها گذاشتم. بعد با چاک وارد حمام شدم. دو تایمان با بچه‌ها سخت جا شده بودیم.

چاک گفت: «این بچه‌ها خیلی آرومند، عاشقشونم هستم. اما امیدوارم شب دوباره یکی دیگه نیاری.»

حسابی خندیدیم. فردا صبح یک بچه‌ی دیگر آن‌جا بود. و یکی دیگر. و یکی دیگر. و یکی دیگر.

تا به امروز رسیدیم.

 

آملیا گری، موزه‌ی غرایب، ترجمه‌ی محمدحسین واقف

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ

پاسخی به یک نامه

توماس ترانسترومر

ترجمه‌ی محمدحسین واقف

در کشوی پایینی نامه‌ای پیدا کردم که اولین بار بیست و شش سال پیش رسیده بود. نامه‌ای که با هراسی نوشته شده بود که وقتی برای دومین بار رسید هنوز نفس می‌کشید.

یک خانه پنج پنجره دارد؛ از چهارتایشان آفتاب آرام و روشن می‌تابد. پنجمی رو به آسمانی تیره است، رو به تندر و طوفان. کنار پنجمین پنجره می‌ایستم. این نامه.

گاهی بین سه‌شنبه و چهارشنبه مغاکی پهناور است و گاهی بیست و شش سال به آنی می‌گذرد. زمان نه خطی راست که یک هزارتوست. و اگر سرت را به جای درست دیوار بچسبانی می‌توانی گام‌های شتابان و صداها را یشنوی، می‌توانی صدای عبور خودت را از آن طرف دیوار بشنوی.

آیا هرگز آن نامه جوابی داشته است؟ یادم نیست، مدت‌ها پیش بود. سرحدات بی‌شمار این دریا پیوسته سرگردان بوده‌اند. قلب پیوسته از این ثانیه به ثانیه‌ی بعدی جهیده است، همچون وزغی روی علف‌های خیس شبی در ماه اوت.

آن بالا نامه‌های بی‌جواب تلنبارند، مانند ابرِ بالایی که پیش‌گوی شوم طوفان است. آن‌ها پرتوهای آفتاب را تیره می‌کنند. روزی باید پاسخ نامه را بدم. روزی که مرده‌ام و بالاخره آزادم که افکارم را جمع کنم. یا دست کم آنقدر از اینجا دورم که می‌توانم دوباره خودم را کشف کنم. وقتی نامه اخیراً دوباره رسید در شهر بزرگ قدم می‌زنم. در خیابان بیست و پنجم، در خیابان‌های پرباد آشغال‌های رقصان. من که عاشق پرسه‌زنی و غرق شدن در جمعیتم، یک تای معرّف در تن بی‌کران متن.

ارسال شده در ترجمه‌ها, قطعات ادبي | پاسخ دهید:

من از آن نقطه‌ها می‌ترسم

میرکا شخوویاک

ترجمه‌ی محمدحسین واقف

امروز زودتر آمدم، بیا آنقدری که می‌توانیم با هم بگذارنیم، بیا از معاشرت هم لذت ببریم، بیا انبارش کنیم. طبق معمول، سوالات تکراری را نمی‌توانیم جواب دهیم، اما باز هم آن‌ها را از ما می‌پرسند.

زبشِک، چه کسی تو را از آن قطار کثیف هل داد؟ خرمن موهای بور خونینت روی خطوط آهن، هنوز رنج‌آور است. چه کسی این بلا را سر ما آورد؟ چطوری، باشا، بگو. چه خبر؟ تو سریع‌ترین ما بودی، سربلندمان کردی. کسی گفت سالم‌ترین‌ها به راحتی می‌میرند. تو نمی‌خواستی استثنا باشی، نه؟ سرعت مردنت از وقتی که رکورد صد متر را شکستی هم بیشتر بود. رِشو، آخرین نامه‌ات ما را عصبانی کرد. نوشتی، برای خودتان بهتر است که همه بیایید. زندگی‌ات با ما پر از خنده بود اما تنها بودی وقتی بابت دختری غریبه به خودت شلیک کردی. ما خشمگین بودیم، اما تقریباً همه‌مان آمدیم. تقریباً، چون آن وقت بولک، آنطور که عادتش بود، بی سر و صدا رفته بود. افتاده بود و خلاص. دو ساعت بعد از مرگش پدر شد. هر دو نابهنگام. جوانی به ما هیچ ضمانتی نمی‌داد، همه‌ی ما این را زود فهمیدیم و تنها آدام بود که به موقع نفهمید ـ جوانی بود که همچون گلوله‌ای قلبش را درید. چنان واقعی بود که او را از همه‌ی عواطف عریان کرد. از او بیرون ریخت، درونش را درید و خلاص. بعدتر بوژنکا و یانوش بودند. آن دو تا و مونو اکسید کربن اجاق. یک گلدان سرخس ـ هدیه‌ی روز نامگذاری ـ پلاسید و بعد کسی زنگ زد و باز گفت آن‌ها از ما کم شده‌اند.

عجیب کلاسی داشتیم، شلوغ‌ترین کلاس مدرسه. ده سال بعد در یک تجدید دیدار، خودمان را با دلواپسی شمردیم. معلم زبان لهستانی‌مان همچون مرغی ما را دور خود جمع کرد، شگفت‌زده از این که برای همه جا بود، بی‌مشکل؛ رنجور از اینکه خودش غایب نبود؛ پریشان.

در اتاق من نشسته‌ایم، هر کس در جای محبوب خودش. هیچ چیز تغییر نکرده است. باشا مثل همیشه اولین کسی است که شعرهایش را می‌خواند. فکری‌ام که آیا چیز جدیدی نوشته است. هجویاتت چطور است رِشو؟ اصلا از یانوش سوال نمی‌پرسم، رمان کاری جدی است. شاید برایمان خلاصه‌ای بخواند. و من، مثل همیشه، در آخر. اما این آخرش نیست. مدتی از نقطه‌های منفرد می‌ترسیدم، مرتب در یک خط، آن‌ها مانند صفحاتی از نمایشنامه‌ای هستند که نوشتنش را تمام نکردیم.

ارسال شده در ترجمه‌ها, سوگ, قطعات ادبي | پاسخ دهید:

هرمیت در پاریس

ایتالو کالوینو یکی از سه نویسنده‌ی محبوب من است. بارها و بارها شهرهای نامریی را خوانده‌ام و از داستان‌های کوتاهش لذت برده‌ام و از خواندن نوشته‌های غیرداستانی‌اش لذت برده‌ام. وقتی ترجمه‌ی خاطرات سوگواری را تمام کردم و دنبال کتاب بعدی‌ام برای ترجمه می‌گشتم هرمیت در پاریس او را پیدا کردم. داستان نبود و جذاب بود. آنقدر جذاب که خیلی سریع ترجمه‌اش را شروع کردم. کتاب مجموعه نوشته‌های شرح حال مانند کالوینوست. از کودکی‌اش حرف می‌زند و از فعالیت‌های پارتیزانی و از حضورش در حزب کمونیست و سر و کله‌زدنش با فاشیست‌ها و خاطرات سفر آمریکا و خیلی موضوعات جذاب دیگر. آن‌ها را در پوشه‌ای نگهداری می‌کرد تا بعدتر در نوشتن اتوبیوگرافی‌اش از آن‌ها استفاده کند. با این حال مرگ زودهنگامش به او فرصت این کار را نداد. همسرش استر نوشته‌های آن پوشه و برخی یادداشت‌های دیگر کالوینو نظیر یادداشت‌های سفر آمریکایش را در قالب این کتاب تدوین کرد تا به ایجاد رابطه‌ای نزدیک‌تر بین کالوینو و خوانندگانش و تعمیق این رابطه کمک کند. امیدوارم خواندن این کتاب برای شما هم جذاب باشد.

ارسال شده در ترجمه‌ها, کالوینو, هرمیت در پاریس | پاسخ دهید:

بی‌زمانیِ دانکرک

بالاخره توانستم دانکرک را ببینم و آنقدر پیش از دیدنش این طرف و آن طرف خوانده بودم که فیلم خوبی نیست و و ظاهراً برخی هم گفته بودند عبث است، انتظار چندانی از آن نداشتم. انتظار داشتم یکی از آن «هیچِ بزرگ‌»های هالیوود باشد، پر از اکشن و تصاویر مبهوت کننده.

البته وقتی دیدمش نظرم کاملاً چیز دیگری شده بود. بی‌دقت که باشیم فیلم به جز خرج زیاد و تصاویر زیبا و موسیقی درخشان چیز خاصی ندارد. تقریباً هیچ «دیالوگ ماندگار»ی برای فیس‌بوک و توییتر و اینستاگرام از آن در نمی‌آید و هیچ تحلیل فلسفی‌ای هم نمی‌شود سوارش کرد (بخصوص از آن‌هایی که پر باشند از لکان و سوژه و ابژه و میان‌مایگی و امثالهم). اما خوب که دقت کنیم فیلم بسیار ورای این‌هاست.

نادر ابراهیمی جایی می‌گوید «در دقایقی از تاریخ، برای یک ملت، زندگی جنگ است و جنگ تمامی زندگی. در چنین دقایقی، ملت غذای جنگ می‌پزد، سرای جنگ می‌سازد، جامه‌ی جنگ می‌دوزد، خواب جنگ می‌بیند و صبورانه، ساحرانه و سنگی می جنگد و خوشا به حال ملتی که می‌داند برای چه باید جنگید و جان سپرد و جاودانه شد». دانکرک روایت یکی از این دقایق تاریخ است.

دانکرک روایت ساده‌ی تخلیه‌ی سربازان انگلیسی از بندر دانکرک فرانسه و انتقالشان به انگلستان است. در این ماجرا به دلیل کثرت نیروها و راحت هدف قرار گرفتن ناوها و کشتی‌های نظامی دولت انگلستان از قایق‌های تفریحی، ماهی‌گیری، یات‌ها و دیگر قایق‌های شخصی استفاده کرد و بسیاری از مردم غیر نظامی خودشان را با قایق‌هایشان به دانکرک رساندند تا بتوانند سربازانشان را از آنجا نجات دهند. حضور غیرنظامیان در کنار نظامیان در تخلیه‌ی دانکرک یکی از نمادهای وحدت مردم انگلیس است و بخشی از هویت ملی آن‌ها شده است.

از قضا فیلم برای همین مهم و موفق است که وقتی همه‌ی خرده‌داستان‌هایش به هم می‌پیوندند دقیقاً همان حس را در مخاطبی که اهل هر کجای عالم است ایجاد می‌کند. حس وطن‌دوستی و هم‌وطن‌دوستی و وحدت بین مردمان کشور. فارغ از اینکه فیلم روایت یک ماجرای تاریخی در زمان و مکانی خاص است.

نولان چطور به چنین موفقیتی دست یافته است؟ با بی‌زمان کردن فیلم. کاری که پیشتر هم کرده و در موارد متعددی موفق بوده است. نولان از این بی‌زمان کردن هدف مشخصی دارد و مثل خیلی‌های دیگر که فکر می‌کنند روایت غیرخطی ادای بهتری است، یا فرم پرمخاطب‌تری است، یا خواننده را گیج می‌کند و فکر می‌کند به به چه اثر پیچیده‌ای از روایت بی‌زمان استفاده نمی‌کند. نولان مشخصا فیلم را بی‌زمان کرده تا ما که هیچ ربط زمانی و مکانی با ماجرای دانکرک نداریم هم همان حسی را داشته باشیم که مردمان آن زمان و آن مکان داشتند.

این بی‌زمانی چطور ساخته شده است؟ اول آنکه هیچ کجای فیلم دشمن مشخص نمی‌شود، دیده نمی‌شود و صراحتاً به آن اشاره نمی‌شود. در حالی که همه می‌دانند آن طرف ماجرا آلمان‌ها هستند فیلم عامدانه آلمانی بودنشان را نادیده می‌گیرد و صرفاً وجود یک دشمن را نشان می‌دهد. چیزی که مختص هیچ زمان و مکان خاصی نیست و هر لحظه ممکن است اتفاق بی‌افتد. همین مشخص نبودن دشمن باعث می‌شود وقت حملات هوایی، وقت اصابت اژدر به کشتی و وقت بمباران تماشاچی هم دچار وحشت شود، در فیلم با حمله‌ی آلمان‌ها به انگلیسی‌ها طرف نیستیم، با حمله‌ی یک دشمن مبهم طرفیم که هر لحظه ممکن است هر جای دنیا اتفاق بیفتد.

دوم اینکه فیلم نه قهرمان دارد و نه ضد قهرمان و نه هیچ بازیگر اصلی. همه و همه به یک اندازه از پرده سهم می‌برند. این کار باعث شده که تماشاچی در دل ماجرا برود و خودش بخشی از روایت شود و وقایع دانکرک را همچون امری روزمره درک کند.

سوم اینکه ساختار غیرخطی فیلم طوری طراحی شده که هر شخصیت و ماجرایی در زمان متفاوتی با دیگران باشد و همین جای اینکه بیننده را گیج کند به او حس بهتری نسبت به وقایع دانکرک می‌دهد و چفت شدن نهایی این ماجراها با هم تماشاچی را از ابهام در میاورد و بی‌آنکه حرف خاصی بزند ـ دیالوگ‌های کم دانکرک به واقعی‌تر شدن فیلم و نیز فهم بهتر شرایط دانکرک کمک بسیاری کرده‌اند ـ حسی را که می‌خواهد در تماشاچی بر می‌انگیزد.

البته با همه‌ی این حرف‌ها باز هم ممکن است کسانی دانکرک را دوست نداشته باشند، ولی دانکرک هر چه باشد «عبث» نیست.

این یادداشت پیش‌تر در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی ایران منتشر شده است.

http://www.iran-newspaper.com/newspaper/item/242873

ارسال شده در از فیلم‌ها | پاسخ دهید:

گذشته‌ی بی‌نقص

گهواره بالای مغاکی تاب می‌خورد و عقل سلیم به ما می‌گوید که زندگیمان چیزی نیست جز مختصری رخنه‌ی نور، بین دو ابدیت تاریکی. گرچه این هر دو دوقلوهای همسانند، قاعده این است که آدمی مغاک پیش‌زادی را با آرامش بیشتری می‌بیند تا آنی را که (با سرعت چهار هزار و پانصد ضربان قلب در ساعت) به سمتش می‌رود. هر چند جوان زمان‌هراسی را می‌شناسم که وقتی اولین بار فیلمی خانگی را دید که چند هفته پیش از تولدش گرفته بودند، چیزی شبیه وحشت‌زدگی را تجربه کرد. جهانی را دید که عملاً تغییر نکرده بود ـ همان خانه، همان آدم‌ها ـ و بعد متوجه شد که اصلاً در آنجا وجود نداشته و هیچ کس سوگوار غیبتش نبوده است. یک نظر مادرش را دید که از پنجره‌ی طبقه‌ی بالا دست تکان می‌داد و آن حرکت ناآشنا آشفته‌اش کرد، انگار خداحافظی راز‌آلودی بود. اما آن‌چه به طور خاص او را ترساند منظره‌ی کالسکه‌ی بچه‌ی نویی بود که روی ایوان بود، با سیمای آبرومند و تجاوزگر یک تابوت؛ حتی آن هم خالی بود، انگار، در سیر معکوس رخدادها، خودِ استخوان‌هایش از هم جدا شده بودند.

ولادیمیر نابوکاف، سخن بگو، حافظه

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

علی برکت الله

جناب تالکین جایی در کتاب ارباب حلقه‌هایشان که فرودو خسته و نومید است از زبان سم به او می‌گویند «هنوز در جهان مقداری نیکی هست و ارزشش را دارد که برایش بجنگیم». آقای تالکین درست می‌گویند، در همین خاک خودمان هم هنوز مقداری نیکی هست، بیشتر از کمی حتی. هنوز این خاک و این مردم ارزش جنگیدن دارند. هنوز می‌شود برای ایران، برای خودمان، برای آینده برایش جنگید. همچنان به این گفته‌ی مرد نقاش باور دارم که «امید بذر هویت ماست.» هنوز امیدواریم و نومید نیستیم. از قضا در مقام مقایسه امروز امیدوارتر از ۴ سال پیشیم. امیدوارتر از دیروز.

پیشتر این را هم از نادر ابراهیمی نقل کرده بودم که «در دقایقی از تاریخ، برای یک ملت، زندگی جنگ است و جنگ تمامی زندگی. در چنین دقایقی، ملت غذای جنگ می‌پزد، سرای جنگ می‌سازد، جامه‌ی جنگ می‌دوزد، خواب جنگ می‌بیند و صبورانه، ساحرانه و سنگین می‌جنگد، و خوشا به حال ملتی که می‌داند برای چه باید جنگید و جان سپرد و جاودانه شد.» دوباره وقت جنگ است، با رییسی؟ نه. با جهل. با دروغ. با همه‌ی آن طغیانی که پشت رییسی است و او را به جلو هل می‌دهد.

سال ۹۲ گفته بودم رييس جمهور من همچنان مردِ نقاش است و راي من به روحاني تغييري در آن ايجاد نخواهد كرد. هنوز هم بر سر همان حرفم. آن سال اما تا لحظه‌ی آخر تردید داشتم. رأیم، رأیمان از سر ناچاری بود. حالا اما در رأیم تردیدی نیست، با خیال راحت، با افتخار، رأیم را به نام حسن روحانی به صندوق می‌اندازم. انتخاب این بار بین بد و بدتر نیست. واقعاً بین خوب و بد است، بین راه و بیراه، بین عقل و جهل.

عکسی که آن بالاست را دوست دارم، اما جای یکی دو نفر در آن خالیست، جای مرد نقاش، جای جناب مهدی کروبی فرزند احمد.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

داستان عشقیِ کوتاه

اودون ون هورواث

ترجمه‌ی محمد حسین واقف

اودون ون هورواث (۱۹۰۱-۱۹۳۸) رمان‌نویس و نمایش‌نامه‌نویس پرکار اتریشی-مجار بود که به آلمانی می‌نوشت. در سال‌های افول امپراطوری اتریش-مجارستان، جایی که حالا کرواسی است به دنیا آمد. در نمایشنامه‌های هجوش (مانند افسانه‌هایی از جنگل‌های وین، ۱۹۳۰) ساده‌لوحی و خودپرستی مردمان عادی را که منجر به تقلیل آن‌ها به شر فاشیسم شده بود نشان داد. هدف اعلام‌شده‌اش «نقاب برداشتن از آگاهی» و آشکار کردن غرایز ضداجتماعی زیرینش بود. در ۱۹۳۱ دو سال پیش از آنکه مجبور به تبعید شود، جایزه‌ی Kleist Prize را گرفت که عالی‌ترین جایزه‌ی نمایشنامه‌ی آلمانیست. زندگی و شغلش به صورت غمباری کوتاه شد وقتی حین باد و باران، در پاریس مورد اصابت شاخه‌ی درحال سقوط درختی قرار گرفت.

چه ساکت است پاییز، سکوتی عجیب و غیرزمینی.

همه چیز مثل همیشه است، به نظر می‌رسد هیچ چیز تغییر نکرده. نه مرداب و نه کشتزار، نه درختان صنوبر روی تپه‌ها، نه دریاچه. هیچ چیز. فقط این‌که تابستان رفته است. پایان اکتبر. و چیزی نشده غروب می‌رسد.

سگی در دوردست زوزه می‌کشد و زمین بوی برگ‌های پژمرده می‌دهد. در چند هفته‌ی اخیر حسابی باران باریده است، به زودی برف می‌آید. خورشید رفته و شفق بر فراز زمینِ سفت بی‌قراری می‌کند. از کاه‌بن صدای خش و خش می‌آید؛ انگار کسی پاورچین پاورچین در آن بچرخد و ابرها که داخل می‌آیند، گذشته هم می‌آید. دوباره می‌بینمتان؛ آه روزهای پارسال! کوه‌هایت، درختانت، جاده‌هایت، حالا دوباره همه می‌توانیم هم را ببینیم.

و ما دو تا، تو و من. لباس تابستانیِ رنگ روشنت در آفتاب می‌درخشد، شاد و سرکش انگار چیزی زیرش نداشته باشی. ساقه‌های گندم به عقب و جلو تاب می‌خوردند، زمین دم و بازدم می‌کرد. گرم و شرجی بود،‌ یادت هست؟ هوا مثل قشون حشرات نامریی وزوز می‌کرد. در غرب، خطر طوفان بود. و ما دو تا دور از روستا روی یک سراشیبی، راهی باریک، و بعد میان بافه‌های ذرت قدم زدیم، تو جلوتر از من؛ اما خدایا، این چه کار تو دارد؟ بله، منظورم توست، خواننده‌ی عزیز! چرا باید درباره‌ی این به تو بگویم؟ حالا بی‌خیال، این‌طور نباش! به تو چه ربطی دارد که زمانی دو نفر در یک مزرعه‌ی ذرت ناپدید شده‌اند؟ بالاخره، بر تو تاثیری ندارد. جز رابطه‌ی عاشقانه‌ی کسی دیگر، چیزهای دیگری برای نگرانی داری و به هر حال این قطعاً عشق هم نبود.

واقعیت ماجرا این بود: هر دختری که می‌دیدم می‌خواستمش، می‌خواستم او را داشته باشم. خدا می‌داند هرگز هیچ اتصال «روحانی‌»ای حس نکردم. و او؟ خب، فکر می‌کردم او کاملاً به من اعتماد کرده است. قصه‌های بسیاری برایم گفت، هم رنگارنگ و هم غم‌بار، درباره‌ی کارش، درباره‌ی سینما رفتن، درباره‌ی کودکی‌اش؛ از آن چیزهایی که در هر زندگی‌ای رخ می‌دهد. اما این همه دل‌زده‌ام کرد و هر از چندی آرزو می‌کردم کر و لال بود. آن‌وقت‌ها آدم بی‌شعوری بودم، در نتیجه‌ی یک پوچی دغل‌بازانه، مغرور.

روزی ناگهان بی‌حرکت ماند.

گفت «تو،»

و صدایش خجالتی و جریحه‌دار بود.

«چرا تنهام نمی‌گذاری؟ تو اصلاً عاشقم نیستی و زنان بسیاری هستند که خیلی از من زیباترند.»

جواب دادم «در رختخواب خوبی» و درشتی‌ام خودم را خشنود کرد. با مسرت این کلمات را چندباری دیگر گفتم؛ آن زمان این‌گونه بودم.

به پایین نگاه کرد. ادای دلزدگی درآوردم، از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم و شکل سرش را تماشا کردم. موهایش قهوه‌ای بود، یک قهوه‌ای کاملاً معمولی. موهایش را به جلوی پیشانی‌اش شانه کرده بود، مثل مدل‌های معروفی که تبلیغات متحرک آرایش‌گرانند. بله، البته زنانی با موهای بسیار زیباتر هم هستند، همین‌طور جذاب‌تر به شیوه‌های دیگر ـ اما خواهش می‌کنم! آخرش همه‌اش به یک چیز می‌رسید. موی تیره‌تر یا روشن‌تر، پیشانی پوشیده یا عریان ـ

ناگهان گفت «ای بی‌نوا» انگار با خودش حرف می‌زد. راست توی چشم‌هایم نگاه کرد و آرام بوسیدم. و بعد او رفته بود. شانه بالاانداخته، با لباس چروک. ده قدمی دنبالش دویدم، سپس ایستادم.

پاشنه‌هایم را چرخاندم. به عقب نگاه نکردم.

عشقمان ده قدم زندگی کرد، ناگهان شعله‌ور شد تا همان لحظه که آغاز شده بود خاموش شود. نه مانند رومئو و ژولیت که عشقشان بعد مرگ هم دوام داشته باشد.

تنها ده قدم. اما برای آن وقفه‌ی کوتاه زمان، این عشق کوتاه صمیمی و شدید درخشید، پر از زرق و برق شد، مثل یک قصه‌ی پریان.

ارسال شده در ترجمه‌ها | پاسخ دهید: