Albert Einstein
من هرگز راجع به آينده نميانديشم، خودش به اندازه كافي زود ميآيد.
من هرگز راجع به آينده نميانديشم، خودش به اندازه كافي زود ميآيد.
و ديدين چقدر لوسن اين متنها كه با "و" شروع ميشن و هي شاعرانه بودنشون رو رو آدم بالا ميارن؟
يك اعتراف بايد بخشي از زندگي جديدت باشد.
تازه كافه پيانو را تمام كردم. بالاخره تسليم تعريفات و تعارفات زيادش شدم و خريدمش. كاملاً هم راضيام. كتاب بسيار بسيار خوبي بود. به رغم پايان نسبتاً ضعيفش. ضعيف به اين معنا كه در حدِّ بقيهي كتاب نيست. شايد بايد بازهم كتاب را بخوانم. قوت كتاب نه نثرش است و نه روايتش چيز يكه و بيمانندي است. بلكه شباهتش است به ما.
اگر اين كتاب يك جمله مهم داشته باشد اين است: "من مسئول روياهاي خودم هستم."
در همه چيز يك چيز غير ممكن است: عقلانيت!
حالا تو فكرش را بكن كبوتري كه گرفتار قفسِ چشمانِ تو شده باشد، چگونه خواهد پريد. در كدام هوا؟
خوب دقت كردن بسه ديگه، بريدبه كارِتون برسيد.
اصلاً دقت كردين چقدر - واقعاً چقدر - اين مزخرفات ساسي مانكن و زدبازي شبيه حرفاي رييس جمهورن؟
اصلاً دقت كردين اين حرفايي كه از انيشتين مينويسم اينجا آدم رو چقدر ياد گلواژههاي جهان چهارم ميندازه؟
زور هميشه آدمهاي بياخلاق را جذب ميكند.
فكر كن ناگهان وسط اين همه تنهايي بيپايان، برسي به ديالكتيكي كه قبلاً ميفهميدي چيست و حالا ميفهمي كه نه؛ حكايت ديگري بوده.
فكر كن بشارتي پيدا كني كه ايام هجران ما را هم پاياني است. خلوتي و لبخندي و بوسهاي و نظارهاي.

اين كه بخواهيم چيزهاي عادي را خارقالعاده جلوه بدهيم و ماجرا را هي كِش بدهيم فقط عمق فاجعه را بيشتر ميكند. يادمان نرود كه همه چيزهاي خارقالعاده هم يك روز عادي ميشوند. چه برسد به چيزهايي كه خودشان از اول عادي بودهاند.
حالا اين همه توهمي كه تو داري براي چيست من نميدانم و نميخواهم كه بدانم. نميشود خر و خرما را با هم خواست. بايد برويم و جاي ديگري چادر بزنيم و كمي فكر كنيم، ببينيم كجاي زندگيمان خيال بوده و كجايش واقعيت. كجايش جوّي بوده كه گرفتتمان. ببينيم چقدر از آنچه بوديم، از آنچه هستيم حاصل محيطي و شرايطي بوده كه اسيرش بوديم. كدام فيلمها را ديديم كه فكر كرديم عاشقيم. كدام كتابها را خوانديم و احساس روشنفكري بهمان دست داد. كجاي كار ديديم رفقايمان عاشق شدند و ما حسادت كرديم.
من نميگويم همه چيزِ ما جو گرفتهگي بوده ولي قبول كن اغراقش زيادي بود. زيادي فكر ميكرديم عارفيم اگر هم بوديم. زيادي فكر ميكرديم عاشقيم، روشنفكريم، دينداريم، موسيقيدانيم و ... راستش را بخواهي ما چيز خاصي نبوديم. آدمهاي خوش خيالِ عادي بوديم كه روزي و روزگاري فكر ميكردند متفاوتند. فكر ميكردند جهان بايد به مراد دل آنها بچرخد.
حالا شبها كه ميروم بخوابم ميبينم چه قدر خستهام. چه قدر بيهوده خودم را خسته كردهام. براي خاطر چيزهايي كه چيزي نبودند. براي اين همه تنهايي.
چيزِ مزخرفي است اين تنهايي. اين كه در خانهي خودت هم تنهايي؛ با رفقايت تنهايي؛ در رختخواب تنهايي؛ سرِ كارت تنهايي؛ پاي تلفن تنهايي؛ با بچهات تنهايي و ...
راه گريز هم بعد اين همه سال بايد فهميده باشي ندارد. بايد فهميده باشي از اين زندگي راهي به جايي بهتر از قبرستان پيدا نميشود. توي قبر هم تنهايي. ترزا گفته بود:"بزرگترين فقر اين است كه تنها باشي و احساس كني دوست داشته نميشوي" حالا مثلاً چه قدر فرق دارد كه دوست داشته شوي يا نشوي وقتي به هر حال تنهايي. وقتي به هر حال گريزي به جايي نداري.
خيال است آقاجان؛ خيال. كي گفته بودم عشق گناهي است كه دو سياره با خارج شدن از مدار مقررشان مرتكب ميشوند و تو فكر كرده باشي من اين را خودم گفتهام و من بدانم اين را از پاز دارم نقل قول ميكنم و بعدتر كه تو ميفهمي حرصت بگيرد بس كه واقعي گفته بودم. حاج اسماعيل ميگفت: حرف را كه خوب بخوري و بجوياش ميشود حرف خودت. ديگر بعد از آن لازم نيست بگويي فلاني گفته. بگو من ميگويم.
نياز به يك كلمه دارم. كلمهاي كه خالق باشد. او باشد. تو باشي.
عادت كردهايم. من دلم براي تو تنگ بشود. تو دلت براي ديگري، ديگري براي ديگري و آنقدر اين چرخه بچرخد تا ديگرياي پيدا شود كه دلش براي من تنگ بشود.
نيچه بود گمانم كه ميگفت: "يك دوست بايد استاد حدس زدن و ماندن باش. تو نبايد همه چيز را ببيني"
و من فكر كنم سكوتم يعني موافقم و تو فكر كني يعني مخالفم.
فكر كنم فهميدم پشهها روزا كجا ميرن. عمراً بگم.
چيزهايي كه بايد را كم دارد و چيزهايي كه نبايد را زياد.

داشتم عكسهاي دوران دبيرستان را ميديدم. گريهام گرفت. شايد به خاطر تقي بود كه ديگر نيست و آن وقت چه قدر بود. فكر كن به هر جان كندني هم باشد همهي آن آدمها را جمع كني. تقي را از كجا بياوري بچپاني لاي اينها؟
فكر كن هر وقت گذرت بيافتد به تقاطع دولت و شريعتي بغض بيخ گلويت را بگيرد. عكس ببيني اشكت درآيد. بروي مشهدنباشد و باز هم داغي كه ته صداي همهي اين ديوانهها شنيده ميشود. بروي اصفهان هر طرف كه بروي باز سر از باغ رضوان در بياوري.
خيال ميكنم نمردهاي. خيال ميكنم هنوز هم اين جا كسي هست. هنوز شبي باشد توي صحن گوهر شاد و زير لب بگويي: "لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ تَسْليمى عَلَيْك". خيال ميكنم هنوز كوه كه بروم ميآيي. هنوز بعضيها شب قدر مسجد بازار منتظرند براي وضو گرفتن كه ميروند ببينندت.
فكر كن اين وسط كي ميخواهد سرِ ما را داغتر از اين كند؟
فكر كن بلند شده باشي نهصد كيلومتر راه را وسط گرماي جهنم تير بروي كه ببينياش و ببيني نيست؛ ببيني تمام آن وعدهها كه به خودت داده بودي به رويايي تبديل شده باشد دور.
انگار آن خط و خطوط همه بر باد رفته باشد.
حالا مصطفي يك خط در ميان پيغام ميفرستد كه فلان و بهمان. حالا حوصلهاش را ندارم. و الا ميگفتم بهش: نميمرديد كه قربان؟ هزارمين بار است...
فكر كن عين ديوانهها راه افتادم دور حرمِ به اين بزرگي كه پيدات كنم. آن جا هم نبودي. حسين ميگفت ديوانهام من. خودم هم ميدانم آدم عاقل دنبال كسي آن وسط نميگردد.
حالا هم گلايهاي نيست.
همه اين انگيزههاي ابتدايي كه به سادگي در غالب كلمات توصيف نميشوند روح اعمال آدمياند.
چند روزي نبودم. با بهترينهاي دنيا رفتيم مشهد. بعداً بيشتر مينويسم از سفر.خواستم خبر داده باشم.
For me it somehow does not make sense, to see pretty women - or even those with beautifull clothes and make ups- carrying fruit and grossory shopping bags ,
That's just not what they are made for!