من از آن نقطه‌ها می‌ترسم

میرکا شخوویاک

ترجمه‌ی محمدحسین واقف

امروز زودتر آمدم، بیا آنقدری که می‌توانیم با هم بگذارنیم، بیا از معاشرت هم لذت ببریم، بیا انبارش کنیم. طبق معمول، سوالات تکراری را نمی‌توانیم جواب دهیم، اما باز هم آن‌ها را از ما می‌پرسند.

زبشِک، چه کسی تو را از آن قطار کثیف هل داد؟ خرمن موهای بور خونینت روی خطوط آهن، هنوز رنج‌آور است. چه کسی این بلا را سر ما آورد؟ چطوری، باشا، بگو. چه خبر؟ تو سریع‌ترین ما بودی، سربلندمان کردی. کسی گفت سالم‌ترین‌ها به راحتی می‌میرند. تو نمی‌خواستی استثنا باشی، نه؟ سرعت مردنت از وقتی که رکورد صد متر را شکستی هم بیشتر بود. رِشو، آخرین نامه‌ات ما را عصبانی کرد. نوشتی، برای خودتان بهتر است که همه بیایید. زندگی‌ات با ما پر از خنده بود اما تنها بودی وقتی بابت دختری غریبه به خودت شلیک کردی. ما خشمگین بودیم، اما تقریباً همه‌مان آمدیم. تقریباً، چون آن وقت بولک، آنطور که عادتش بود، بی سر و صدا رفته بود. افتاده بود و خلاص. دو ساعت بعد از مرگش پدر شد. هر دو نابهنگام. جوانی به ما هیچ ضمانتی نمی‌داد، همه‌ی ما این را زود فهمیدیم و تنها آدام بود که به موقع نفهمید ـ جوانی بود که همچون گلوله‌ای قلبش را درید. چنان واقعی بود که او را از همه‌ی عواطف عریان کرد. از او بیرون ریخت، درونش را درید و خلاص. بعدتر بوژنکا و یانوش بودند. آن دو تا و مونو اکسید کربن اجاق. یک گلدان سرخس ـ هدیه‌ی روز نامگذاری ـ پلاسید و بعد کسی زنگ زد و باز گفت آن‌ها از ما کم شده‌اند.

عجیب کلاسی داشتیم، شلوغ‌ترین کلاس مدرسه. ده سال بعد در یک تجدید دیدار، خودمان را با دلواپسی شمردیم. معلم زبان لهستانی‌مان همچون مرغی ما را دور خود جمع کرد، شگفت‌زده از این که برای همه جا بود، بی‌مشکل؛ رنجور از اینکه خودش غایب نبود؛ پریشان.

در اتاق من نشسته‌ایم، هر کس در جای محبوب خودش. هیچ چیز تغییر نکرده است. باشا مثل همیشه اولین کسی است که شعرهایش را می‌خواند. فکری‌ام که آیا چیز جدیدی نوشته است. هجویاتت چطور است رِشو؟ اصلا از یانوش سوال نمی‌پرسم، رمان کاری جدی است. شاید برایمان خلاصه‌ای بخواند. و من، مثل همیشه، در آخر. اما این آخرش نیست. مدتی از نقطه‌های منفرد می‌ترسیدم، مرتب در یک خط، آن‌ها مانند صفحاتی از نمایشنامه‌ای هستند که نوشتنش را تمام نکردیم.

ارسال شده در ترجمه‌ها, سوگ, قطعات ادبي | پاسخ دهید:

هرمیت در پاریس

ایتالو کالوینو یکی از سه نویسنده‌ی محبوب من است. بارها و بارها شهرهای نامریی را خوانده‌ام و از داستان‌های کوتاهش لذت برده‌ام و از خواندن نوشته‌های غیرداستانی‌اش لذت برده‌ام. وقتی ترجمه‌ی خاطرات سوگواری را تمام کردم و دنبال کتاب بعدی‌ام برای ترجمه می‌گشتم هرمیت در پاریس او را پیدا کردم. داستان نبود و جذاب بود. آنقدر جذاب که خیلی سریع ترجمه‌اش را شروع کردم. کتاب مجموعه نوشته‌های شرح حال مانند کالوینوست. از کودکی‌اش حرف می‌زند و از فعالیت‌های پارتیزانی و از حضورش در حزب کمونیست و سر و کله‌زدنش با فاشیست‌ها و خاطرات سفر آمریکا و خیلی موضوعات جذاب دیگر. آن‌ها را در پوشه‌ای نگهداری می‌کرد تا بعدتر در نوشتن اتوبیوگرافی‌اش از آن‌ها استفاده کند. با این حال مرگ زودهنگامش به او فرصت این کار را نداد. همسرش استر نوشته‌های آن پوشه و برخی یادداشت‌های دیگر کالوینو نظیر یادداشت‌های سفر آمریکایش را در قالب این کتاب تدوین کرد تا به ایجاد رابطه‌ای نزدیک‌تر بین کالوینو و خوانندگانش و تعمیق این رابطه کمک کند. امیدوارم خواندن این کتاب برای شما هم جذاب باشد.

ارسال شده در ترجمه‌ها, کالوینو, هرمیت در پاریس | پاسخ دهید:

بی‌زمانیِ دانکرک

بالاخره توانستم دانکرک را ببینم و آنقدر پیش از دیدنش این طرف و آن طرف خوانده بودم که فیلم خوبی نیست و و ظاهراً برخی هم گفته بودند عبث است، انتظار چندانی از آن نداشتم. انتظار داشتم یکی از آن «هیچِ بزرگ‌»های هالیوود باشد، پر از اکشن و تصاویر مبهوت کننده.

البته وقتی دیدمش نظرم کاملاً چیز دیگری شده بود. بی‌دقت که باشیم فیلم به جز خرج زیاد و تصاویر زیبا و موسیقی درخشان چیز خاصی ندارد. تقریباً هیچ «دیالوگ ماندگار»ی برای فیس‌بوک و توییتر و اینستاگرام از آن در نمی‌آید و هیچ تحلیل فلسفی‌ای هم نمی‌شود سوارش کرد (بخصوص از آن‌هایی که پر باشند از لکان و سوژه و ابژه و میان‌مایگی و امثالهم). اما خوب که دقت کنیم فیلم بسیار ورای این‌هاست.

نادر ابراهیمی جایی می‌گوید «در دقایقی از تاریخ، برای یک ملت، زندگی جنگ است و جنگ تمامی زندگی. در چنین دقایقی، ملت غذای جنگ می‌پزد، سرای جنگ می‌سازد، جامه‌ی جنگ می‌دوزد، خواب جنگ می‌بیند و صبورانه، ساحرانه و سنگی می جنگد و خوشا به حال ملتی که می‌داند برای چه باید جنگید و جان سپرد و جاودانه شد». دانکرک روایت یکی از این دقایق تاریخ است.

دانکرک روایت ساده‌ی تخلیه‌ی سربازان انگلیسی از بندر دانکرک فرانسه و انتقالشان به انگلستان است. در این ماجرا به دلیل کثرت نیروها و راحت هدف قرار گرفتن ناوها و کشتی‌های نظامی دولت انگلستان از قایق‌های تفریحی، ماهی‌گیری، یات‌ها و دیگر قایق‌های شخصی استفاده کرد و بسیاری از مردم غیر نظامی خودشان را با قایق‌هایشان به دانکرک رساندند تا بتوانند سربازانشان را از آنجا نجات دهند. حضور غیرنظامیان در کنار نظامیان در تخلیه‌ی دانکرک یکی از نمادهای وحدت مردم انگلیس است و بخشی از هویت ملی آن‌ها شده است.

از قضا فیلم برای همین مهم و موفق است که وقتی همه‌ی خرده‌داستان‌هایش به هم می‌پیوندند دقیقاً همان حس را در مخاطبی که اهل هر کجای عالم است ایجاد می‌کند. حس وطن‌دوستی و هم‌وطن‌دوستی و وحدت بین مردمان کشور. فارغ از اینکه فیلم روایت یک ماجرای تاریخی در زمان و مکانی خاص است.

نولان چطور به چنین موفقیتی دست یافته است؟ با بی‌زمان کردن فیلم. کاری که پیشتر هم کرده و در موارد متعددی موفق بوده است. نولان از این بی‌زمان کردن هدف مشخصی دارد و مثل خیلی‌های دیگر که فکر می‌کنند روایت غیرخطی ادای بهتری است، یا فرم پرمخاطب‌تری است، یا خواننده را گیج می‌کند و فکر می‌کند به به چه اثر پیچیده‌ای از روایت بی‌زمان استفاده نمی‌کند. نولان مشخصا فیلم را بی‌زمان کرده تا ما که هیچ ربط زمانی و مکانی با ماجرای دانکرک نداریم هم همان حسی را داشته باشیم که مردمان آن زمان و آن مکان داشتند.

این بی‌زمانی چطور ساخته شده است؟ اول آنکه هیچ کجای فیلم دشمن مشخص نمی‌شود، دیده نمی‌شود و صراحتاً به آن اشاره نمی‌شود. در حالی که همه می‌دانند آن طرف ماجرا آلمان‌ها هستند فیلم عامدانه آلمانی بودنشان را نادیده می‌گیرد و صرفاً وجود یک دشمن را نشان می‌دهد. چیزی که مختص هیچ زمان و مکان خاصی نیست و هر لحظه ممکن است اتفاق بی‌افتد. همین مشخص نبودن دشمن باعث می‌شود وقت حملات هوایی، وقت اصابت اژدر به کشتی و وقت بمباران تماشاچی هم دچار وحشت شود، در فیلم با حمله‌ی آلمان‌ها به انگلیسی‌ها طرف نیستیم، با حمله‌ی یک دشمن مبهم طرفیم که هر لحظه ممکن است هر جای دنیا اتفاق بیفتد.

دوم اینکه فیلم نه قهرمان دارد و نه ضد قهرمان و نه هیچ بازیگر اصلی. همه و همه به یک اندازه از پرده سهم می‌برند. این کار باعث شده که تماشاچی در دل ماجرا برود و خودش بخشی از روایت شود و وقایع دانکرک را همچون امری روزمره درک کند.

سوم اینکه ساختار غیرخطی فیلم طوری طراحی شده که هر شخصیت و ماجرایی در زمان متفاوتی با دیگران باشد و همین جای اینکه بیننده را گیج کند به او حس بهتری نسبت به وقایع دانکرک می‌دهد و چفت شدن نهایی این ماجراها با هم تماشاچی را از ابهام در میاورد و بی‌آنکه حرف خاصی بزند ـ دیالوگ‌های کم دانکرک به واقعی‌تر شدن فیلم و نیز فهم بهتر شرایط دانکرک کمک بسیاری کرده‌اند ـ حسی را که می‌خواهد در تماشاچی بر می‌انگیزد.

البته با همه‌ی این حرف‌ها باز هم ممکن است کسانی دانکرک را دوست نداشته باشند، ولی دانکرک هر چه باشد «عبث» نیست.

این یادداشت پیش‌تر در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی ایران منتشر شده است.

http://www.iran-newspaper.com/newspaper/item/242873

ارسال شده در از فیلم‌ها | پاسخ دهید:

گذشته‌ی بی‌نقص

گهواره بالای مغاکی تاب می‌خورد و عقل سلیم به ما می‌گوید که زندگیمان چیزی نیست جز مختصری رخنه‌ی نور، بین دو ابدیت تاریکی. گرچه این هر دو دوقلوهای همسانند، قاعده این است که آدمی مغاک پیش‌زادی را با آرامش بیشتری می‌بیند تا آنی را که (با سرعت چهار هزار و پانصد ضربان قلب در ساعت) به سمتش می‌رود. هر چند جوان زمان‌هراسی را می‌شناسم که وقتی اولین بار فیلمی خانگی را دید که چند هفته پیش از تولدش گرفته بودند، چیزی شبیه وحشت‌زدگی را تجربه کرد. جهانی را دید که عملاً تغییر نکرده بود ـ همان خانه، همان آدم‌ها ـ و بعد متوجه شد که اصلاً در آنجا وجود نداشته و هیچ کس سوگوار غیبتش نبوده است. یک نظر مادرش را دید که از پنجره‌ی طبقه‌ی بالا دست تکان می‌داد و آن حرکت ناآشنا آشفته‌اش کرد، انگار خداحافظی راز‌آلودی بود. اما آن‌چه به طور خاص او را ترساند منظره‌ی کالسکه‌ی بچه‌ی نویی بود که روی ایوان بود، با سیمای آبرومند و تجاوزگر یک تابوت؛ حتی آن هم خالی بود، انگار، در سیر معکوس رخدادها، خودِ استخوان‌هایش از هم جدا شده بودند.

ولادیمیر نابوکاف، سخن بگو، حافظه

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

علی برکت الله

جناب تالکین جایی در کتاب ارباب حلقه‌هایشان که فرودو خسته و نومید است از زبان سم به او می‌گویند «هنوز در جهان مقداری نیکی هست و ارزشش را دارد که برایش بجنگیم». آقای تالکین درست می‌گویند، در همین خاک خودمان هم هنوز مقداری نیکی هست، بیشتر از کمی حتی. هنوز این خاک و این مردم ارزش جنگیدن دارند. هنوز می‌شود برای ایران، برای خودمان، برای آینده برایش جنگید. همچنان به این گفته‌ی مرد نقاش باور دارم که «امید بذر هویت ماست.» هنوز امیدواریم و نومید نیستیم. از قضا در مقام مقایسه امروز امیدوارتر از ۴ سال پیشیم. امیدوارتر از دیروز.

پیشتر این را هم از نادر ابراهیمی نقل کرده بودم که «در دقایقی از تاریخ، برای یک ملت، زندگی جنگ است و جنگ تمامی زندگی. در چنین دقایقی، ملت غذای جنگ می‌پزد، سرای جنگ می‌سازد، جامه‌ی جنگ می‌دوزد، خواب جنگ می‌بیند و صبورانه، ساحرانه و سنگین می‌جنگد، و خوشا به حال ملتی که می‌داند برای چه باید جنگید و جان سپرد و جاودانه شد.» دوباره وقت جنگ است، با رییسی؟ نه. با جهل. با دروغ. با همه‌ی آن طغیانی که پشت رییسی است و او را به جلو هل می‌دهد.

سال ۹۲ گفته بودم رييس جمهور من همچنان مردِ نقاش است و راي من به روحاني تغييري در آن ايجاد نخواهد كرد. هنوز هم بر سر همان حرفم. آن سال اما تا لحظه‌ی آخر تردید داشتم. رأیم، رأیمان از سر ناچاری بود. حالا اما در رأیم تردیدی نیست، با خیال راحت، با افتخار، رأیم را به نام حسن روحانی به صندوق می‌اندازم. انتخاب این بار بین بد و بدتر نیست. واقعاً بین خوب و بد است، بین راه و بیراه، بین عقل و جهل.

عکسی که آن بالاست را دوست دارم، اما جای یکی دو نفر در آن خالیست، جای مرد نقاش، جای جناب مهدی کروبی فرزند احمد.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

داستان عشقیِ کوتاه

اودون ون هورواث

ترجمه‌ی محمد حسین واقف

اودون ون هورواث (۱۹۰۱-۱۹۳۸) رمان‌نویس و نمایش‌نامه‌نویس پرکار اتریشی-مجار بود که به آلمانی می‌نوشت. در سال‌های افول امپراطوری اتریش-مجارستان، جایی که حالا کرواسی است به دنیا آمد. در نمایشنامه‌های هجوش (مانند افسانه‌هایی از جنگل‌های وین، ۱۹۳۰) ساده‌لوحی و خودپرستی مردمان عادی را که منجر به تقلیل آن‌ها به شر فاشیسم شده بود نشان داد. هدف اعلام‌شده‌اش «نقاب برداشتن از آگاهی» و آشکار کردن غرایز ضداجتماعی زیرینش بود. در ۱۹۳۱ دو سال پیش از آنکه مجبور به تبعید شود، جایزه‌ی Kleist Prize را گرفت که عالی‌ترین جایزه‌ی نمایشنامه‌ی آلمانیست. زندگی و شغلش به صورت غمباری کوتاه شد وقتی حین باد و باران، در پاریس مورد اصابت شاخه‌ی درحال سقوط درختی قرار گرفت.

چه ساکت است پاییز، سکوتی عجیب و غیرزمینی.

همه چیز مثل همیشه است، به نظر می‌رسد هیچ چیز تغییر نکرده. نه مرداب و نه کشتزار، نه درختان صنوبر روی تپه‌ها، نه دریاچه. هیچ چیز. فقط این‌که تابستان رفته است. پایان اکتبر. و چیزی نشده غروب می‌رسد.

سگی در دوردست زوزه می‌کشد و زمین بوی برگ‌های پژمرده می‌دهد. در چند هفته‌ی اخیر حسابی باران باریده است، به زودی برف می‌آید. خورشید رفته و شفق بر فراز زمینِ سفت بی‌قراری می‌کند. از کاه‌بن صدای خش و خش می‌آید؛ انگار کسی پاورچین پاورچین در آن بچرخد و ابرها که داخل می‌آیند، گذشته هم می‌آید. دوباره می‌بینمتان؛ آه روزهای پارسال! کوه‌هایت، درختانت، جاده‌هایت، حالا دوباره همه می‌توانیم هم را ببینیم.

و ما دو تا، تو و من. لباس تابستانیِ رنگ روشنت در آفتاب می‌درخشد، شاد و سرکش انگار چیزی زیرش نداشته باشی. ساقه‌های گندم به عقب و جلو تاب می‌خوردند، زمین دم و بازدم می‌کرد. گرم و شرجی بود،‌ یادت هست؟ هوا مثل قشون حشرات نامریی وزوز می‌کرد. در غرب، خطر طوفان بود. و ما دو تا دور از روستا روی یک سراشیبی، راهی باریک، و بعد میان بافه‌های ذرت قدم زدیم، تو جلوتر از من؛ اما خدایا، این چه کار تو دارد؟ بله، منظورم توست، خواننده‌ی عزیز! چرا باید درباره‌ی این به تو بگویم؟ حالا بی‌خیال، این‌طور نباش! به تو چه ربطی دارد که زمانی دو نفر در یک مزرعه‌ی ذرت ناپدید شده‌اند؟ بالاخره، بر تو تاثیری ندارد. جز رابطه‌ی عاشقانه‌ی کسی دیگر، چیزهای دیگری برای نگرانی داری و به هر حال این قطعاً عشق هم نبود.

واقعیت ماجرا این بود: هر دختری که می‌دیدم می‌خواستمش، می‌خواستم او را داشته باشم. خدا می‌داند هرگز هیچ اتصال «روحانی‌»ای حس نکردم. و او؟ خب، فکر می‌کردم او کاملاً به من اعتماد کرده است. قصه‌های بسیاری برایم گفت، هم رنگارنگ و هم غم‌بار، درباره‌ی کارش، درباره‌ی سینما رفتن، درباره‌ی کودکی‌اش؛ از آن چیزهایی که در هر زندگی‌ای رخ می‌دهد. اما این همه دل‌زده‌ام کرد و هر از چندی آرزو می‌کردم کر و لال بود. آن‌وقت‌ها آدم بی‌شعوری بودم، در نتیجه‌ی یک پوچی دغل‌بازانه، مغرور.

روزی ناگهان بی‌حرکت ماند.

گفت «تو،»

و صدایش خجالتی و جریحه‌دار بود.

«چرا تنهام نمی‌گذاری؟ تو اصلاً عاشقم نیستی و زنان بسیاری هستند که خیلی از من زیباترند.»

جواب دادم «در رختخواب خوبی» و درشتی‌ام خودم را خشنود کرد. با مسرت این کلمات را چندباری دیگر گفتم؛ آن زمان این‌گونه بودم.

به پایین نگاه کرد. ادای دلزدگی درآوردم، از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم و شکل سرش را تماشا کردم. موهایش قهوه‌ای بود، یک قهوه‌ای کاملاً معمولی. موهایش را به جلوی پیشانی‌اش شانه کرده بود، مثل مدل‌های معروفی که تبلیغات متحرک آرایش‌گرانند. بله، البته زنانی با موهای بسیار زیباتر هم هستند، همین‌طور جذاب‌تر به شیوه‌های دیگر ـ اما خواهش می‌کنم! آخرش همه‌اش به یک چیز می‌رسید. موی تیره‌تر یا روشن‌تر، پیشانی پوشیده یا عریان ـ

ناگهان گفت «ای بی‌نوا» انگار با خودش حرف می‌زد. راست توی چشم‌هایم نگاه کرد و آرام بوسیدم. و بعد او رفته بود. شانه بالاانداخته، با لباس چروک. ده قدمی دنبالش دویدم، سپس ایستادم.

پاشنه‌هایم را چرخاندم. به عقب نگاه نکردم.

عشقمان ده قدم زندگی کرد، ناگهان شعله‌ور شد تا همان لحظه که آغاز شده بود خاموش شود. نه مانند رومئو و ژولیت که عشقشان بعد مرگ هم دوام داشته باشد.

تنها ده قدم. اما برای آن وقفه‌ی کوتاه زمان، این عشق کوتاه صمیمی و شدید درخشید، پر از زرق و برق شد، مثل یک قصه‌ی پریان.

ارسال شده در ترجمه‌ها | پاسخ دهید:

آن جاست که من می‌روم

کلاریس لیسپکتور

ترجمه‌ی محمد حسین واقف

فراسوی گوش صدایی است، در انتهای دید منظره‌ای، در سرانگشتان شیئی؛ آن جاست که من می‌روم.

در نوک قلم، خط است.

آن‌جا که فکری به ته می‌رسد اندیشه‌ای است، در آخرین دم خوشی یک خوشی دیگر، در نوک شمشیر، جادو؛ آن جاست که من می‌روم.

در سرپنجه‌ها جَستن است.

شبیه داستان کسی که رفته و برنگشته؛ آن جاست که من می‌روم.

می‌روم؟ آری، می‌روم. و باز خواهم گشت تا ببینم اوضاع بر چه قرار است. آیا هنوز جادو در کار است؟ واقعیت؟ منتظر همه‌تان هستم. آن جاست که من می‌روم.

در نوک کلمه، کلمه است. می‌خواهم از کلمه‌ی «شب‌نشینی» استفاده کنم اما نمی‌دانم کی و کجا. بر کناره‌ی شب‌نشینی خانواده است. بر کناره‌ی خانواده منم. بر کناره‌ی من، من. به من، آن جاست که من می‌روم. و از خود بیرون می‌روم تا ببینم. دیدن چه چیزی؟ دیدن آن‌چه وجود دارد. بعد از این که مُردم به سمت واقعیت، آن جاست که من می‌روم. زیرا که این اکنون یک رویاست. رویایی شوم. اما بعدتر؛ بعدتر همه چیز واقعی است. و روح رها دنبال جایی برای آرام گرفتن است. خویشتن، منی است که جار می‌زنمش. نمی‌دانم درباره‌ی چه حرف می‌زنم. درباره‌ی هیچ سخن می‌گویم. من هیچم. وقتی مُردم بسط میابم و پراکنده می‌شوم و کسی نامم را با عشق به زبان خواهد آورد.

به سمت نام بی‌نوایم، آن جاست که من می‌روم.

و از آن‌جا بازخواهم گشت تا نام معشوق و پسرانم را صدا کنم. جوابم را خواهند داد. بالاخره پاسخی خواهم گرفت. چه پاسخی؟ پاسخی از عشق. عشق: بسیار عاشق همه‌تان هستم. عاشق عشقم. عشق سرخ است وحسادت سبز. چشمانم سبزند. اما آن‌قدر تیره‌اند که در عکس‌ها سبز سیاه به نظر می‌رسد. راز من داشتن چشمانی سبز است و هیچ کس این را نمی‌داند.

در انتهای خودم من است. من، لابه‌کنان، من آنکه محتاج است، آنکه التماس می‌کند، آنکه می‌گرید، آن‌که ناله می‌کند. هم‌چنان که آواز می‌خواند. آنکه کلمات را می‌گوید. کلمات بر باد؟ چه اهمیتی دارد، باد آن‌ها را باز می‌آورد و من آن‌ها را تصرف می‌کنم.

من بر لبه‌ی باد. بلندی‌های بادگیر می‌خوانندم. می‌روم، ساحره‌ای که منم. و به شکلی دیگر درآمدم.

آه، سگ، روح تو کجاست؟ آیا در آستانه‌ی تنت است؟ من بر آستانه‌ی تنم هستم. و من به آرامی در هم‌ می‌شکنم.

چه می‌گویم؟ می‌گویم عشق. و بر لبه‌ی عشق ما هستیم.

پیش‌تر از لیسپکتور داستان میمون‌ها را اینجا ترجمه کرده بودم.

ارسال شده در ترجمه‌ها, سوگ, قطعات ادبي | پاسخ دهید:

نگران نباش

نگران نباش آن‌جا باز هم رنج بسیار خواهد بود

حالا تو حق داری

به آستینِ رفاقت بی‌پرده‌ی کسی چنگ زنی

خوشبخت بودن وظیفه‌ایست که تو در انجامش اهمال کردی

یک کاربر بی‌دقت زمان

روزها را چون غازها به مرغزار فرستادی

نگران نباش مکرر خواهی مرد

تا وقتی که بالاخره بیاموزی زندگی را دوست بداری

ارسال شده در ترجمه‌ها, قطعات ادبي | برچسب‌شده , , | پاسخ دهید:

به آواز باد گوش بسپار

به آواز باد گوش بسپار اولین رمان هاروکی موراکامی و اولین بخش از سه‌گانه‌ی معروف موش اوست. ابتدا در ژوئن ۱۹۷۹ در مجله‌ی گونزو منتشر شد و ماه بعد به صورت کتاب. برنده‌ی جوایز ادبی گونزو، آکوتاگاوا و نوما شد. در ۱۹۸۱ کازوکی اوموری فیلمی با اقتباس از آن ساخت و در ۱۹۸۷ آلفرد بیرنباوم به انگلیسی ترجمه شد.

آن ترجمه‌ی انگلیسی هیچ وقت در جهان انگلیسی توزیع نشد و تنها موسسه کوداناشا آن را به صورت محدود در اختیار زبان آموزان قرار داد. علت این توزیع محدود هم مخالفت موراکامی با انتشار آن در جهان انگلیسی‌زبان بود. از آن ترجمه یک نسخه‌ی فارسی هم چند سال پیش در ایران در آمد. بالاخره در اوت ۲۰۱۵ به آواز باد گوش بسپار با ویرایش نو به ترجمه‌ی تد گوسن همراه با پین‌بال، ۱۹۷۳در امریکا منتشر شد.

ترجمه‌ی فارسی من از کتاب بر مبنای این ترجمه‌ی دوم است. حالا بیش از یک ماه از انتشارش می‌گذرد و در همین مدت به چاپ دوم هم رسیده است. امیدوارم از خواندنش لذت ببرید و منتظر شنیدن نظراتتان هستم.

به آواز باد گوش بسپار

هاروکی موراکامی

ترجمه‌ی محمدحسین واقف

نشر چشمه

خرید اینترنتی از سایت نشر چشمه

صفحه‌ی کتاب در گودریدز

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | 2 پاسخ

فیلسوف تمام وقت، رمان نویس پاره‌ وقت

مروری بر زندگی و آثار اومبرتو اکو

سه شنبه بیست و سوم فوریه، صدها سوگوار، برای ادای احترام به نویسنده‌ی ایتالیایی، اومبرتو اکو، که جمعه از دنیا رفت در کاخ اسفورزای میلان تجمع کردند. طرفدارانش بیرون خانه‌اش جمع شدند و به او ادای احترام کردند و تابوتش، مملو از رزهای سفید، به این قلعه‌ی پر ابهت قرن پانزدهمی حمل می‌شد و تحت حفاظت گارد ریاست جمهوری در حیاط آن قرار گرفت و برای این پژوهش‌گر پر‌آوازه‌ی قرون وسطی کجا بهتر از آن‌جا؟

گروه موسیقی، پیش از ادای احترام مقامات و بزرگانی نظیر وزرای فرهنگ و آموزش، سونات لا فولیای آرکانجلو کورلی را اجرا کردند،‌ یکی از آهنگ‌های محبوب اکو که خودش آن را با کلارینت اجرا می‌کرد. بیوه‌ی اکو، رناته رامگه گفت «این قطعه‌ همیشه همراهمان بود، همسرم بسیار دوستش داشت»

در جزیره‌ی روز پیشین گفته بود «ضرورت دارد آدمی زود و زیاد در هنر مردن تامل کند تا بعدتر در اجرای مناسب آن تنها برای یک بار موفق شود.» حالا بعد دو سال دست و پنجه نرم کردن با سرطان، فیلسوف تمام وقت و رمان‌نویس پاره‌وقت ما مرده است. اکو از معدود همه‌کاره‌های هم عصر ما بود. به تعبیر روبرتو توسکانو «روشنفکری تمام‌عیار» بود. رمان‌نویس بود و جستارنویس و منتقد ادبی و فیلسوف و نشانه‌شناس. متخصص فلسفه و الهیات قرون وسطی، الاهیات و نظریه‌ی ادبی. چهره‌ای دانشگاهی بود و برای بچه‌ها کتاب داستان می‌نوشت. در مدارس مذهبی وابسته به کلیسا تعلیم دیده بود اما در دانشگاه از ایمان کلیسای کاتولیک جدا شد. خلاصه‌اش این که او «راوی» بود و دلبسته‌ی «روایت». پیچیده‌ترین متون دانشگاهی‌ای هم که نوشت متونی «روایی» بودند. همین باعث می‌شد در عین پیچیدگی متون تخصصی‌اش هم برای خواننده‌ی غیرمتخصص جذاب باشد. و نوشتنش از آن‌چه خوب می‌شناخت، از همه‌ی دانشش در قالب رمان، باعث می‌شد رمان‌هایش هم در فهرست پرفروش‌ها باشد و هم محبوب دانشگاهیان.

اکو در شهر السّاندریا در شمال ایتالیا به دنیا آمد. پدرش حسابدار بود. نام خانوادگی‌اش مخفف ex caelis oblatus به معنای هدیه‌ای از بهشت است. پدرش اصرار داشت او وکیل شود، اما او در دانشگاه تورین به تحصیل ادبیات و فلسفه‌ی قرون وسطی مشغول شد و پایان‌نامه‌اش را درباره‌ی توماس آکوییناس نوشت. بعد آن به عنوان دبیر فرهنگی ایستگاه رادیو تلویزیون ایتالیا (RAI) مشغول به کار شد و در دانشگاه تورین تدریس کرد (۱۹۵۶-۱۹۶۴). در ۱۹۵۶ نخستین کتابش مسئله‌ی زیبایی‌شناسی در توماس قدیس که بخشی از پایان‌نامه‌اش بود را منتشر کرد. در ۱۹۵۹ دومین کتابش را با عنوان شکل‌گیری زیبایی‌شناسی قرون وسطی نوشت. بعد ۱۸ ماه خدمت در ارتش ایتالیا در همین سال RAI را ترک کرد و ویراستار ارشد بخش ادبیات غیرداستانی انتشارات بومپیانی میلان شد، سمتی که تا ۱۹۷۵ در تصاحبش بود.

در سپتامبر ۱۹۶۲ با رناته رامگه، معلم هنری آلمانی ازدواج کرد که از او یک دختر و یک پسر دارد. آن‌ها در سال ۲۰۰۱ از هم جدا شدند. بعد خدمت اکو شروع به توسعه‌ی نظراتش درباره‌ی متن «باز» و نشانه‌شناسی کرد، جستارهای بسیاری در این زمینه‌ها نوشت و در ۱۹۶۲ اثر باز را منتشر کرد و بحثش در آن این بود که متون ادبی عرصه‌های معنایند بیش از آن‌که زنجیره‌های معنا باشند، که آن‌ها به عنوان عرصه‌هایی فهم می‌شوند که باز، دارای پویایی درونی و به لحاظ روان‌شناسانه مشغول کارند. متونی که فهم فرد را تنها به یک خط روشن و واحد محدود می‌کنند متون بسته هستند و کم‌ترین ارزش را دارند، در حالی که متونی که بیشترین فعالیت بین ذهن، جامعه، و زندگی را دارند، متون باز، جالب‌توجه‌ترینند. اکو از طریق مطالعه‌ی زبان و از نشانه‌شناسی به این مواضع می‌رسید و نه از طریق روان‌پزشکی یا تحلیل تاریخی. در جستار اثر باز اندیشه‌ی اصلی این است که اثر هنری پیامی مبهم است که در آن تعداد کثیری مدلول در دال واحد همزیستی دارند و به روی بیشمار تفسیر گشوده است. در نتیجه اثر هنری مکان روییدن مداوم مناسبات درونی است که خواننده باید آن‌ها را کشف کند و برگزیند. پس خواندن مستلزم کاری است که نویسنده را تکمیل و توجیه می‌کند.

جستار کوتاه اکو «پدیدار شناسی مایک بونجیورنو: دربار‌ه‌ی محبوب‌ترین مجری مسابقات تلویزیونی در ایتالیا» انگشت‌نمای عامه‌ی مردم شد و باعث بی‌شمار سوال خبرنگاران در هر حضور اکو در ملا عام شد؛ این جستار در سال ۱۹۶۳ در مجموعه‌ی Diario minimo منتشر شد. کتاب Apocalittici e integrati  (۱۹۶۴) پدیده‌ی ارتباط جمعی را از منظر جامعه‌شناختی بررسی می‌کند. در ۱۹۶۷ سخنرانی اثرگذار «به‌سوی یک جنگ پارتیزانی نشانه‌شناسانه» را ارایه کرد که عبارت با نفوذ «پارتیزان نشانه‌شناختی» را ضرب کرد و بر نظریه‌پردازان فنون پارتیزانی در برابر فرهنگ جریان غالب رسانه‌ّای جمعی اثر گذاشت.

اکو یکی از مهم‌ترین رویکردها به نشانه‌شناسی معاصر را ابداع و تدوین کرد که معمولاً به آن نشانه‌شناسی تفسیری می‌گویند. کتاب‌های اصلی‌اش در این زمینه شامل ساختار غایب (۱۹۶۸)، یک نظریه نشانه‌شناختی (۱۹۷۵) که کتابی آموزنده و محرک است که فلسفه، زبان‌شناسی، جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی و زیبایی‌شناسی را به هم نزدیک می‌کند؛ نقش خواننده (۱۹۷۹) که مجموعه‌ی نه جستار است که جدلی بین متون «باز» و «بسته» را بیان می‌کند؛ بین اثری هنری که مخاطب را فعالانه درگیر تولیدش می‌کند و آنی که مخاطب را در فاصله نگه می‌دارد و به دنبال برانگیختن پاسخی محدود و مقدر است. او سهم نشانه‌شناسی معاصر را در مطالعه‌ی روایت بررسی می‌کند و چگونگی‌ تفسیر متنی را با مسئله‌ی جهان‌های ممکن متصل می‌کند؛ نشانه‌شناسی و فلسفه‌ی زبان (۱۹۸۴)، محدودیت‌های تفسیر (۱۹۹۰) و کانت و پلاتیپوس (۱۹۹۷) در شش جستار عالی که اکو در آن‌ها به طور عمیقی پرسش‌های واقعیت، ادراک و تجربه را بررسی می‌کند و نظراتش را بر عقل سلیم بنیان می‌نهد و منبع عظیمی از دانش ادبی و تاریخی را به اشتراک می‌گذارد و بر روی مسئله‌ای که هر روز بر ما اثر می‌گذارد انگشت می‌گذارد و هم‌زمان فلسفی و سرگرم‌کننده است؛ هستند.

نخستین رمان اکو نام گل سرخ در سال ۱۹۸۰ منتشر شد. داستان‌های اکو از طیف وسیعی از مخاطبان در سراسر جهان بهره برده‌اند و به زبان‌های بسیار ترجمه شده‌اند. رمان‌هایش پر از ارجاعات ظریف و اغلب چند زبانه به ادبیات و تاریخ‌اند. آثار داستانی اکو نشان‌دهنده‌ی مفهوم بیامتنیت، یا ارتباط میان همه‌ی آثار ادبی است. اکو جیمز جویس و خورخه لوییس بورخس را دو نویسنده‌ی مدرنی می‌داند که بیشترین اثر بر کارش را داشته‌اند. رمان تاریخی جنایی نام گل سرخ در صومعه‌ای ایتالیایی در سال ۱۳۲۷ رخ می‌دهد و معمایی است حاصل ترکیب نمادشناسی در قصه، تحلیل‌های کتاب مقدس، مطالعات قرون وسطی و نظریه‌ی ادبی. در این صومعه یک خودکشی رخ می‌دهد و چند راهب دیگر هم با شرایط مشکوک می‌میرند. ویلیام باسکرویل راهبی فرانسیسی توسط راهب بزرگ دیر موظف می‌شود مرگ‌ها را بررسی کند. هر مرگی مسبب بن‌بست‌های نویی می‌شود و سرنخ‌های نویی هم پیش پای ویلیام می‌گذارد. شخصیت اصلی کتاب‌خانه‌ی پر پیچ و خمی قرون وسطایی را درباره‌ی قدرت براندازانه‌ی خنده کشف می‌کند و با تفتیش عقاید مواجه می‌شود.

اکو در ۱۹۸۸، در دانشگاه بولونیا، برنامه‌ی نامعمولی به نام انسان‌شناسی غرب ایجاد کرد از منظر غیر غربی‌ها (دانشگاهیان آفریقا و چین)، آن‌طور که توسط معیارهای خودشان تعریف می‌شد. او این شبکه‌ی بین‌فرهنگی بین‌المللی را مبتنی بر نظرات آلن لو پیچون در غرب آفریقا ساخت. ماحصل این برنامه‌ی دانشگاه بولونیا نخستین کنفرانس گوانگ‌ژو چین با عنوان «سرحدات دانش» بود.

در ۱۹۸۸ آونگ فوکو رمان دوم اکو منتشر شد که به تبعیت از ده فلک کابالا به ده بخش تقسیم شده است. این رمان پر است از ارجاعات مبهم به کابالا، کیمیاگری و نظریه‌ی توطئه. آونگ عنوان به آونگی واقعی اشاره دارد که فیزیک‌دان فرانسوی لئون فوکو طراحی‌اش کرده بود تا گردش زمین را نشان دهد و اهمیتی نمادین در رمان دارد. برخی باور دارند عنوان به میشل فوکو که دوست اکو بوده هم ارجاع دارد اما او هر ارجاع تعمدی به او در این رمان را رد می‌کند. رمان ماجرای سه ناشر است که بعد خواندن تعداد زیادی متون نظریه‌ی توطئه، خودشان به عنوان بازی یک نظریه‌ی توطئه‌ی جدید طراحی می‌کنند به نام «نقشه» و گه‌گاه آنقدر غرق بازی می‌شوند که فراموش می‌کنند واقعیت ندارد. بعد از مدتی سازمانی مخفی یکی از ناشران به نام بلبو را هدف قرار می‌دهد چون باور کرده‌اند که او کلید گنج عظیم شوالیه‌های معبد را دارد.

در ۱۹۹۴ کتاب شش پیاده‌روی در جنگل‌های داستانی که سخنرانی‌هایش در هاروارد بود منتشر شد. عنوان کتاب اشاره‌ای دارد به کتاب شش یادداشت برای هزاره‌ی بعدی ایتالو کالوینو که در هاروارد ارایه شده بود. همچنین اکو در این کتاب به شبی از شب‌های زمستان مسافری کالوینو هم به عنوان کتابی الهام بخش ارجاع می‌دهد زیرا «نگران حضور خواننده در متن است» که موضوع سخنرانی‌های منتشر شده در این کتاب است.

همچنین در سال ۱۹۹۴ رمان جزیره‌ی روز پیشین هم منتشر شد. رمانی تاریخی که در قرن ۱۷ اتفاق میفتد و باز هم جست‌وجویی برای چیزی پنهان، یک طول جغرافیایی مخفی، را شامل می‌شود. شخصیت اصلی روبرتو دلا گریوا نجیب‌زاده‌ای ایتالیایی است که روی یک کشتی در اقیانوس آرام گیر می‌افتد و کم کم وضعیت ذهنی‌اش دچار زوال می‌شود.

در ۱۹۹۵ کتاب چگونه با یک ماهی آزاد سفر کنیم را منتشر کرد که مجموعه‌ای از جستارهای طنز و خیال‌بافانه است که در طول سی سال آن‌ها را نوشته بود و خواننده را به سفر در چرندیات زندگی مدرن می‌برد. او طنازانه فیلم‌های غربی را ساخت‌شکنی می‌کند، به راننده تاکسی‌های نیویورک پیله می‌کند و قوانین کتاب‌خانه را به سخره می‌گیرد. با این که این جستارها لحن طنز دارند و پر از شوخی‌اند دست روی موضوعاتی جدی گذاشته‌اند. بخشی از این جستارها در شناختنامه‌ی اکو به فارسی ترجمه شده‌اند.

کتاب خوش‌بختی‌ها: زبان و جنون در ۱۹۹۸ منتشر شد که مجموعه‌ای از جستارهای اکو است که با تاریخ زبان‌شناسی و مفاهیم مدرن اولیه‌ی زبان کامل سر و کار دارد. خوشبختی‌ها گره‌بازکردنی دقیق از امر شگفت‌انگیز و امر کذب است، شرحی درخشان بر این‌که چگونه حقایق پیش‌بینی‌نشده اغلب از نظرات نادرست چشمه‌ می‌گیرند. از باور لایبنیتز که ای چینگ اصول حسابان است تا مارکو پولو که کرگدنی را با اسب تک‌شاخ اشتباه گرفت. اکو گردشی تابناک در تاریخ فکر پیش راهمان می‌گذارد تا ببینیم ما امر آشنا را بر آن‌چه برایمان غریب است فرافکنی می‌کنیم تا جهان برایمان معقول شود. او در این لایه‌های خطاهایی که تاریخ بشری را شکل داده آشکار می‌کند تا نشانمان دهد که خوشبختی‌ها می‌توانند از اشتباهات تکامل یابند.

در سال ۲۰۰۰ کتاب ایمان یا بی‌ایمانی منتشر شد که مکاتباتی بین کاردینال مرحوم میلان کارلو ماریا مارتینی  و اومبرتو اکو به عنوان آدمی سکولار است. در این گفت‌وگوی فکر مهیج دوستانه، این دو نفر برخی از مهم‌ترین موضوعات اختلافی روزگار ما شامل آخرالزمان، سقط جنین، زنان روحانی و اخلاق را بررسی می‌کنند. کتاب شامل بحث‌های جالبی از نظرگاه‌های مختلف و متضاد است. در ترجمه‌ی فارسی تنها نیمی از این کتاب به فارسی برگردانده شده است.

در همین سال بائودولینو که چهارمین رمان اکو بود منتشر شد. در سال ۱۲۰۴، بائودولینو از الساندریا وارد قسطنطنیه می‌شود بی‌خبر از آن‌که جنگ صلیبی چهارم شهر را به آشوب کشیده. در این شلوغی، نیکتاس چونیاتس را می‌بیند و زندگی‌اش را نجات می‌دهد. نیکتاس از نبوغ زبانی او، که به زبان‌های بسیاری که او هرگز نشنیده حرف می‌زند شگفت زده می‌شود و یا این سوال او که اگر بائودولینو جنگجویی صلیبی نیست پس کیست، بائودولینو قصه‌ی زندگی‌اش را برای نیکتاس تعریف می‌کند.

در سال ۲۰۰۴ پنجمین رمان اکو شعله‌ی اسرارآمیز ملکه لوانا به بازار آمد. کتاب درباره‌ی یامبو، کتاب‌ عتیقه‌فروشی ۵۹ ساله در میلان است که حافظه‌ی اپیزودیک خود را از دست می‌دهد. در ابتدای رمان هر آن‌چه که هر زمانی خوانده را می‌تواند به یاد بیاورد اما خانواده‌اش، گذشته‌اش و حتی نامش را فراموش کرده. یامبو به سولارا خانه‌ی کودکی‌اش می‌رود، تا ببیند آیا می‌تواند گذشته‌اش را دوباره کشف کند. بعد روزها جست‌وجو در روزنامه‌های قدیمی، کتاب‌ها و مجلات و امثالهم در به دست آوردن خاطراتش ناموفق است، گرچه قصه‌ی نسلش را و جامعه‌ای را که والدینش و پدربزرگش در آن مردند را دوباره زندگی می‌کند. آماده برای ترک جست‌وجویش، نسخه‌ای اصلی از نخستین چاپ آثار شکسپیر در ۱۶۲۳ را در میان کتاب‌های پدربزرگش پیدا می‌کند، شوکی که باعث سانحه‌ای دیگر می‌شود، که در آن خاطرات از دست رفته‌ی کودکی‌اش را دوباره زندگی می‌کند.بخش آخر کتاب اکتشافی ادبی درباره‌ پدیدار سنتی که در آن زندگی فرد جلوی چشمش حاضر می‌شود است وقتی یامبو در تلاش است تا یک خاطره‌ای را که بیش از همه دنبال آن است به دست آورد: چهره‌ی دختری که از کودکی عاشقش بوده.

در سال‌های ۲۰۰۴ و ۲۰۰۷ دو کتاب درباره‌ی زیبایی و درباره‌ی زشتی را منتشر کرد. زیبایی نه تاریخ هنر است و نه تاریخ زیبایی‌شناسی اما اکو در درباره‌ی زیبایی این دو رشته را به هم نزدیک می‌کند تا نظریات زیبایی را از جهان کلاسیک تا دوران مدرن بررسی کند. بر حسب شکل و سبک، زیبایی به صور گسترده و گوناگونی درک شده است؛ در نقاشی، مجسمه‌سازی، معماری، فیلم، عکاسی، رمان، شعر که تصویری کامل از این موضوع عظیم ارایه می‌کند. درباره‌ی زشتی اکتشاف امر هولناک و زننده در فرهنگ تصویری و هنرهاست. انگیزه‌ی نظربازانه‌ی پشت کشش ما به امر مخوف و موحش چیست؟ کشش رسوایی‌ها از کجا میاید؟ آیا زشتی هم در چشم بیننده است؟ توانایی‌های قصه‌گویانه‌ی اکو و دانش گسترده‌اش در این پژوهش ناب زشتی در هم آمیخته شده و نشان می‌دهد ما نیمه‌آگاهانه بیش از هر چیز جذب چیزهایی می‌شویم که از آن‌ها پرهیز می‌کنیم. درباره‌ی زشتی مفاهیم شر، تباهی و تیرگی را در هنر و ادبیات بررسی می‌کند. اکو می‌گوید زیبایی، از منظری کسالت‌آور است. گرچه مفهومش در طول اعصار تغییر می‌کند… شیئ زیبا باید همیشه از قوانین مشخصی پیروی کند. دماغی زیبا نباید از حدی بزرگ‌تر یا کوچک‌تر باشد، بر عکس، دماغی زشت می‌تواند به بلندی دماغ پینوکیو باشد، یا خرطوم فیل، یا مانند منقار عقاب و به این ترتیب زشتی امری پیش‌بینی‌ناپذیر است، و دامنه‌ی بی‌نهایتی از امکانات پیش رویمان می‌گذارد. زیبایی منتاهی است، زشتی نامتناهی.

در سال ۲۰۰۹ اکو کتاب بی‌نهایتی فهرست‌ها را منتشر کرد که عنوان ایتالیایی‌اش سرگیجه‌ی فهرست‌ها بود که بر این گنجینه‌ی عظیم دستاوردهای بشری، پدیدار فهرست‌برداری و گردآوری تامل می‌کند. این کتاب، که در آن آثار هنری لوور و دیگر مجموعه‌های محبوب جهان منتشر شده است که دنباله‌ای بر درباره‌ی زیبایی و درباره‌ی زشتی است. او در این کتاب تمایل ذهن غربی به فهرست‌سازی را بررسی می‌کند. او به این وسواس «سرگیجه‌ی فهرست‌ها» می‌گوید اما نشان می‌دهد چطور در دستان آدمی مناسب می‌تواند «شاعرانگی کاتالوگ‌ها» باشد. از مجموعه‌های عتیقه‌ی قرون وسطی تا گردآوری‌های وسواسی اندی وارهول اکو بر این موضوع تامل می‌کند که چطور چنین فهرست‌هایی می‌توانند آینه‌ی روح زمانه‌شان باشند.

در سال ۲۰۰۴ ششمین رمان اکو با عنوان گورستان پراگ منتشر شد. شخصیت اصلی گورستان پراگ، کاپیتان سیمونه سیمونینی، تبهکاری تمام‌عیار است. او به عنوان سردفتری که اسناد رسمی جعل می‌کند زندگی می‌گذراند، اما شغل دومش خبرچینی برای سرویس‌های مخفی است؛ ابتدا در زادگاهش پیه‌مون و بعد در پاریس. ما با او در اواخر دهه‌ی هفتم زندگی‌اش روبه‌رو می‌شویم، درست در شرایطی که دچار فراموشی مقطعی شده و نگران است مبادا گرفتار «شخصیت دوپاره» شده باشد، کار نوشتن دفتر خاطراتش را آغاز کرده است. به‌نظر می‌رسد کشیشی یسوعی به نام آبه دالا پیکولا ساکن آپارتمان کوچکی است که از طریق راهرویی مخفی به محل سکونت سیمونینی راه دارد و وقتی او خوابیده است یادداشت‌هایی در تفسیر دفتر خاطرات او می‌نویسد. سیمونینی، که در پاریس با فروید آشنا شده، نوشتن دفتر خاطرات را با هدف خوددرمانی آغاز کرده است. او سعی می‌کند جزئیات گذشته‌ی خود را به‌یاد بیاورد تا از این طریق به واقعه‌ای برسد که او را پریشان و دچار فراموشی مقطعی کرده است و ظاهراً دالا پیکولا نقش نوعی «خودِ برتر» را بازی می‌کند که هر بار سیمونینی از یادآوری گذشته‌اش اکراه دارد، او را سرزنش می‌کند.

در اعترافات رمان‌نویس جوان (۲۰۱۱) اکو در اواخر دهه‌ی هفتاد سالگی‌اش، به پیشه‌ی طولانی‌اش به عنوان نظریه‌پرداز و رمان‌نویس نگاهی دوباره می‌کند و پیوستگی پرثمرشان را کاوش می‌کند. با سیاحت در مرز بین داستان و غیرداستان شروع می‌کند. باور دارد که غیرداستان خوب مانند بازی قاتل کیست؟ است و رمان‌نویس متبحر جهان‌هایی دقیق و پرجزییات خلق از مشاهده و پژوهش خلق می‌کند. سپس از تجربیات خودش در طراحی جهان‌های داستانی‌اش می‌گوید و بعد از ادغام جهان‌های داستانی در زندگی ما، که چرا ما، در جهان واقعی متاثر از شخصیت‌های داستانی می‌شویم و آن‌ها چگونه وجود دارند؟ آنا کارنینا چطور برای ما زنده است و گرگور زامزا چطور؟

در همین سال اختراع دشمن هم منتشر شد که دامنه‌ی وسیعی از موضوعات که اکو درباره‌ی آن‌ها در ده سال پیش از آن چیزی نوشته یا سخنرانی کرده بود را در بر می‌گرفت. از ایده‌های الهام‌بخش رمان‌های نخستینش ـ کشف جزایر گم‌شده، قلمروهای افسانه‌ای، جهان قرون وسطی  ـ  تا رساله‌ای درباره‌ی مضمون آخرین رمانش، گورستان پراگ، که هر کشوری نیاز به دشمنی دارد، و اگر نداشته باشد باید آن را اختراع کند.

در آخرین رمانش، پیش‌شماره، که در سال ۲۰۱۵ منتشر شد، روزنامه‌نگاری سفارشی‌نویس، کولونا، توسط یک غول املاک و ارتباطات استخدام می‌شود تا روی روزنامه‌ای هنوز منتشر نشده به نام دومانی کار کند. مسئولیتش خلق روزنامه‌ای است که احتمالا هرگز منتشر نمی‌شود، کولونا و دبیرهایش دستور کاری مناسب با اهداف رییسشان ملقب به «فرمانده» دارند، که برنامه‌اش این است که از روزنامه برای گشودن راهش با تهدید میان نخبگان سیاسی و مالی ایتالیا بوسیله‌ی مخلوطی از کنایه‌های مصور و یادداشت‌ّهای شبه روشنفکری رسواگر نظم موجود، استفاده کند. در این مسیر، کولونا از دسیسه‌ی بالقوه‌ی بزرگی آگاه می‌شود که در آن موسولینی ـ که با یک بدل پیش از اعدامش جابه‌جا شده ـ از سقوط رژیم دوران جنگش نجات پیدا کرده و به زندگی در تبعید آرژانتین ادامه می‌دهد، جایی که ممکن است پشت نقشه‌های گوناگونی در دوران پس از جنگ برای بی‌ثبات کردن ایتالیا باشد، توطئه‌هایی مانند ربایش و قتل نخست‌وزیر آلدو مورو در ۱۹۷۸.

اکو عاشق کتاب بود. آپارتمانی در میلان داشت و ویلایی نزدیک اوربینو. در اولی ۳۰۰۰۰ کتاب و در دومی ۲۰۰۰۰ کتاب داشت. می‌گفت ما برای کتاب‌ها زندگی می‌کنیم. می‌گفت عاشق بوی جوهر کتاب در صبح است و می‌گفت کتاب‌خانه‌ها اماکنی سحرآمیزند. می‌گفت جهان پر از کتاب‌های ارزشمندی است که کسی نمی‌خواندشان و می‌گفت کتاب مثل قاشق، مثل قیچی، مثل چکش، مثل چرخ است، اختراع که شد نمی‌تواند بهتر شود و می‌گفت کتاب‌ها همیشه و همواره از دیگر کتاب‌ها سخن می‌گویند.

*این یادداشت پیش‌تر در شماره‌ی ۴۶ مهرنامه، نوروز ۹۵ منتشر شده است. 

ارسال شده در خاطرات سوگواری, نوشتن | پاسخ دهید: