وجاءوا أَبَاهُمْ عِشَاء يَبْكُونَ

| 2 نظر

گفته بود من و علي پدران اين امتيم. مسجد النبي كه مي‌روم همه‌اش به ياد همين حرف‌ام. پدر امت. و بعد ياد برادران يوسف مي‌افتم. غروب بود و يعقوب منتظر بازگشتشان. “شب‌هنگام، گريان نزد پدرشان آمدند”. دروغ مي‌گفتند: “كه ما بازي مي‌كرديم و مسابقه دو گذاشته بوديم و يوسف را كنار وسايلمان ترك كرديم و گرگ و آمد او را خورد. تو هم حرف ما را باور نخواهي كرد حتي اگر راست گفته باشيم. بر پيراهنش نيز خون دروغ ريخت‌اند.” ياد اين مي‌افتم كه اين امت بر سر چه مسابقه گذاشته تا گرگ يوسفي را كه نبي رحمت به آنان سپرده بود بخورد. به اين فكر مي‌كنم كه روز قيامت هنگامي كه بر پدرمان گريان وارد شويم چه عذري خواهيم داشت. بعد زير لب مي‌خوانمش: ” ايها العزيز مسنا واهلنا الضر وجئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل وتصدق علينا ان اللة يجزي المتصدقين”.

2 نظر

سلام
وقتی وارد وبلاگت شدم احساس کردم وارد یه دنیای جدید شدم. جدی می گم. از اینکه می بینم می شه طور دیگه ای فکر کرد و طور دیگه ای نوشت حس خوبی بهم دست می ده. مثل پنجره ای که تکه ای از نادیده های بیرون رو به آدم نشون می ده. مثل زاویه تازه ای... بگذریم. آخه من همین طوری از وبلاگی خوشم نمی یاد. خب همین.

از لطف شما ممنون

ارسال نظر

آرشیو ماهانه

صفحه ها

خرید اینترنتی لوازم خانگی آبی بای

درباره این نوشته

این صفحه حاوی یک نوشته است که توسط واقف در 27 تیر 1389 3:36 بعدازظهر منتشر شده است.

قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا نوشته قبلی اين بلاگ بود

A Walk to Remember نوشته بعدی اين بلاگ است

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.