لابد: تو کنارم هستي، همه چي آرومه...

| 1 نظر

عصر بود. از مدرسه بيرون زديم به هواي ديدن تو. با مرتضي آمديم خانه‌تان. روي بام، بساط چايي بود. چند چشمه از اسرار مگو را براي مرتضي رو کردي. خوش‌حال مفتضحي بودم از اينکه مرتضي را کف‌بُر کردي. بعد يادم نيست چه گفتم که شروع کردي از “مومن” گفتن. اين را گفتي که مومن از امن است. امنيت است، آرامش است. هر وقت پيش کسي بودي آرام شدي مومن است. گر آشفته شدي، مومن نيست. داشتي مي‌گفتي جامعه ايماني جامعه‌اي است که همه از هم در امن و آرام باشند. بعد گفتي يکي از اسماء خدا هم مومن است. بعدش را يادم نيست. حول و حوش همين‌ها بوديم که آن کبوتر آمد. از اين‌ها که پايشان پرِ پُر دارد. آمد نشست کنارت و آرام بود و در امن. باغ پرندگاني بود آن‌جا روي بام.

1 نظر

نوشته ها تونرو (آیه های کافری)خوندم
آدم خوش ذوقی هستین
وبه همین دلیل ;) به وبلاگ من هم سری بزنید.
هرچند مطالب مفید زیاد نداره:
ghatleamd.blogfa.com


بخاطر مطلبتون درباره مازوخیسم هم ممنونم

ارسال نظر

آرشیو Monthly

صفحه ها

خرید اینترنتی لوازم خانگی آبی بای

درباره این نوشته

این صفحه حاوی یک نوشته است که توسط واقف در 20 فروردین 1389 6:29 بعدازظهر منتشر شده است.

اکنون، حال من نوشته قبلی اين بلاگ بود

...چندان امان نداد که شب را سحر کند نوشته بعدی اين بلاگ است

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.