بو نجيب براي مشکلي در چله نشسته بود. چند بار واقعه ديد که “اين مشکل تو حل نشود الا از فلان شيخ” گفت ” بروم به زيارت او. عجب! کجاش بينم؟” بانگ آمد که ” تو او را نبيني” گفت ” پس چون کنم؟” گفت ” از چله برون آ و در جامع درآ و صفصف به نياز و حضور ميگرد! باشد که او تو را بيند، در نظرِ او درآيي.” اکنون، حال بونجيب چنين بود.*
اکنون اين حال من است. يادم هست آن سال، مشهد، تمام صحنهاي حرم را، تمام رواقها را، همه جا را گشتم که تو را پيدا کنم. نبودي. نديدمت. به فلاني گفتم پيغامم برساند. نميدانم رساند يا نه. ميگفت به تو زنگ نميزند. او هم منتظر مينشيند تا هر وقت که شما زنگ بزني. حالا ظاهرا قسمت نيست ببينمت. خيلي دنبال تو گشتم. تو مرا ببين.
- مقالات شمس

ارسال نظر