اکنون، حال من

| بدون نظر

بو نجيب براي مشکلي در چله نشسته بود. چند بار واقعه ديد که “اين مشکل تو حل نشود الا از فلان شيخ” گفت ” بروم به زيارت او. عجب! کجاش بينم؟” بانگ آمد که ” تو او را نبيني” گفت ” پس چون کنم؟” گفت ” از چله برون آ و در جامع درآ و صف‌صف به نياز و حضور مي‌گرد! باشد که او تو را بيند، در نظرِ او درآيي.” اکنون، حال بونجيب چنين بود.*

اکنون اين حال من است. يادم هست آن سال، مشهد، تمام صحن‌هاي حرم‌ را، تمام رواق‌ها را،‌ همه‌ جا را گشتم که تو را پيدا کنم. نبودي. نديدمت. به فلاني گفتم پيغامم برساند. نمي‌دانم رساند يا نه. مي‌گفت به تو زنگ نمي‌زند. او هم منتظر مي‌نشيند تا هر وقت که شما زنگ بزني. حالا ظاهرا قسمت نيست ببينمت. خيلي دنبال تو گشتم. تو مرا ببين.

  • مقالات شمس

ارسال نظر

آرشیو Monthly

صفحه ها

خرید اینترنتی لوازم خانگی آبی بای

درباره این نوشته

این صفحه حاوی یک نوشته است که توسط واقف در 18 فروردین 1389 0:14 صبح منتشر شده است.

... نوشته قبلی اين بلاگ بود

لابد: تو کنارم هستي، همه چي آرومه... نوشته بعدی اين بلاگ است

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.