آقاي من، حالا ديگر ميشود به آن وقتها گفت “سالها پيش”. سالها پيش که من بودم و شما، آن محرم آخر، آن عاشوراي آخر را خوب يادتان هست؟ حلقه زده بوديم دورتان و شما وسط بوديد، حسن کنارتان داشت ميخواند. دلتان بسوزد پريشب بعد از سالها ديدمش. مثل همان موقعها شروع که ميکند آدم ميخواهد از شوق جان بدهد. خواستم بگويم ما عوض شديم بعد اين همه سال، لابد شما هم عوض شدهايد، ولي بيخداحافظي رفتن رسم هيچ با مرامي نيست مرد. يک روز لابد ميآيم بيروت، چشم در چشم شما، دردِ اين سالها را برايتان تعريف ميکنم. من قلبي سلامٌ لبيروت…

همه عوض شدیم انگار
دردهایمان ولی نه
هیچ عوض نشدند