حكايت قديمي فرزندان آدم

| 1 نظر

حكايت قديمي است؛ خيلي قديمي. ابراهيم قرار بود پسرش را، پاره‌ي تنش را قرباني كند.تا خدا امتحانش كند. تا فخر كند به ابراهيم و اسمعيل و هاجر. حكايت قديمي است. سه روز و سه شب در راه بودند. ابراهيم خواب ديده بود؛ سه بار؛ كه اسمعيل را بايد به فراز كوهي برد و قرباني كند. حكايت قديمي است. كه شيطان هر سه‌ي شان را وسوسه كرد. هر سه سربلند بودند. تن به وسوسه ندادند. به كوه رسيدند. ابراهيم پسرش را، ميوه دلش را روي زمين خواباند. حكايت قديمي است كه ابراهيم پس از مدت‌ها صاحب فرزند شده بود. امر آمده بود كه پسر را و مادرش را ببرد جاي دوري، در بياباني، رها كند، به اميد خدا. حكايت قديمي است. كه هاجر سراب مي‌ديد، از مروه به صفا مي‌دويد، از صفا به مروه. و آب زير پاهاي پسرش بود.

حكايت قديمي است. ابراهيم دست و پاي پسر را بسته بود. هاجر چشم به راه بود. ابراهيم چشمانش سيل اشك لابد. حكايت قديمي است. چاقو را گذاشته بود و نبريده بود. تيز كرده بود و نبريده بود. چاقو سنگ را شكافته بود. خدا به همين رضايت داده بود. قوچي فرستاده بود، براي قرباني و منتظر بود براي ذبح عظيم.

ابراهيم و اسمعيل به خانه برگشتند. نزد هاجر. ولي اين بار همه‌ چيز فرق داشت. نگاه ابراهيم، نگاه اسمعيل، نگاه هاجر. اين جا به بعد را هيچ راوي روايت نكرده كه چه شد. كه كدامشان به ديگري چه گفت. ولي مي‌شود رد حزن را در نگاه اين خانواده حدس زد. مي‌شود به اندوه هر كدامشان بعد از اين ماجرا فكر كرد. حتي خدا. راوي روايت كرده كه مومن، شادي‌اش در چهره‌اش، و حزنش در قلبش است. و مگر مومن از اسماء خدا نيست؟

حكايت قديمي است. فرزندان آدم، همواره در امتحان‌اند. امتحاني كه چه در آن سر بلند باشي و چه سر شكسته، آخرش محزوني. طغيان كني، ابليسي؛ نكني، اطاعت كني، محزوني. چيزي را كه خواسته‌اي ترك كرده‌اي. قرباني‌ات قرباني شود، محزوني. مثل ابراهيم باشي، باز هم محزوني. تو فكر كن مادري كه فرزندش پاي چوبه دار است. گيرم كه فرزندش را هم نكشند. فكر مي‌كني هرگز، غم از دلش برود؟ غمش فراموشش شود؟ پسري كه تا پاي مرگ رفته فراموش مي‌كند؟ پدري كه تيغ بر گلوي فرزندش، پاره‌ي تنش، ميوه‌ي دلش گذاشته فراموش مي‌كند؟ مادري كه چشم انتظار نشسته تا همسرش با نعش پسر به خانه برگردد فراموش مي‌كند؟ حاشا و كلا. فكر مي‌كنم با خودم كه امتحان اصلي قرباني كردن نبود. امتحان اصلي، براي هر سه‌شان، زيستن بعد از آن واقعه بود. هر چند ابراهيم شد پدر ايمان. هر چند اسمعيل شد ذبيح الله. حكايت قديمي است… و لنبلونكم بشىء من الخوف و الجوع و نقص من الأموال و الأنفس و الثمرات و بشر الصابرين.

روزنامه جهان اقتصاد، صفحه‌ جهان اندوه، همين امروز

1 نظر

با خوندن این متن به همراهش گریه کردم
ممنون

ارسال نظر

صفحه ها

خرید اینترنتی لوازم خانگی آبی بای

درباره این نوشته

این صفحه حاوی یک نوشته است که توسط واقف در 3 آذر 1388 10:46 صبح منتشر شده است.

پير مي‌شويم نوشته قبلی اين بلاگ بود

م.ا.ن. نوشته بعدی اين بلاگ است

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.