اينجوري نيست که آدم تصميم بگيرد براي پير شدن، ميانسال شدن، يا نميدانم چه و چه. دارد شب رانندگي ميکند، يک نفر لايي کشان رد ميشود. زير لب ميگويد ايول؛ بعد رانندگي خودش يادش ميآيد چند سال قبلتر و بعد ميبيند چه ميانسالانه، چه مثل پدر رانندگي ميکند. سرعت رفتنش را ميگذارد براي ساعت شش و ربع صبح حقاني. اينطور است که آدم کمکم ميفهمد دارد ميانسال ميشود، دارد از جوانياش بيرون ميافتد، خاصه اگر يکي يکي موهاي سفيد هم روي سر آدم سر درآورند.

و اگه تو جوونی انقدر محتاط باشی اونوقته که مصداقه نور علی نوری لابد