آرشیو آبانماه 1388

حكايت قديمي فرزندان آدم

| 1 نظر

حكايت قديمي است؛ خيلي قديمي. ابراهيم قرار بود پسرش را، پاره‌ي تنش را قرباني كند.تا خدا امتحانش كند. تا فخر كند به ابراهيم و اسمعيل و هاجر. حكايت قديمي است. سه روز و سه شب در راه بودند. ابراهيم خواب ديده بود؛ سه بار؛ كه اسمعيل را بايد به فراز كوهي برد و قرباني كند. حكايت قديمي است. كه شيطان هر سه‌ي شان را وسوسه كرد. هر سه سربلند بودند. تن به وسوسه ندادند. به كوه رسيدند. ابراهيم پسرش را، ميوه دلش را روي زمين خواباند. حكايت قديمي است كه ابراهيم پس از مدت‌ها صاحب فرزند شده بود. امر آمده بود كه پسر را و مادرش را ببرد جاي دوري، در بياباني، رها كند، به اميد خدا. حكايت قديمي است. كه هاجر سراب مي‌ديد، از مروه به صفا مي‌دويد، از صفا به مروه. و آب زير پاهاي پسرش بود.

حكايت قديمي است. ابراهيم دست و پاي پسر را بسته بود. هاجر چشم به راه بود. ابراهيم چشمانش سيل اشك لابد. حكايت قديمي است. چاقو را گذاشته بود و نبريده بود. تيز كرده بود و نبريده بود. چاقو سنگ را شكافته بود. خدا به همين رضايت داده بود. قوچي فرستاده بود، براي قرباني و منتظر بود براي ذبح عظيم.

ابراهيم و اسمعيل به خانه برگشتند. نزد هاجر. ولي اين بار همه‌ چيز فرق داشت. نگاه ابراهيم، نگاه اسمعيل، نگاه هاجر. اين جا به بعد را هيچ راوي روايت نكرده كه چه شد. كه كدامشان به ديگري چه گفت. ولي مي‌شود رد حزن را در نگاه اين خانواده حدس زد. مي‌شود به اندوه هر كدامشان بعد از اين ماجرا فكر كرد. حتي خدا. راوي روايت كرده كه مومن، شادي‌اش در چهره‌اش، و حزنش در قلبش است. و مگر مومن از اسماء خدا نيست؟

حكايت قديمي است. فرزندان آدم، همواره در امتحان‌اند. امتحاني كه چه در آن سر بلند باشي و چه سر شكسته، آخرش محزوني. طغيان كني، ابليسي؛ نكني، اطاعت كني، محزوني. چيزي را كه خواسته‌اي ترك كرده‌اي. قرباني‌ات قرباني شود، محزوني. مثل ابراهيم باشي، باز هم محزوني. تو فكر كن مادري كه فرزندش پاي چوبه دار است. گيرم كه فرزندش را هم نكشند. فكر مي‌كني هرگز، غم از دلش برود؟ غمش فراموشش شود؟ پسري كه تا پاي مرگ رفته فراموش مي‌كند؟ پدري كه تيغ بر گلوي فرزندش، پاره‌ي تنش، ميوه‌ي دلش گذاشته فراموش مي‌كند؟ مادري كه چشم انتظار نشسته تا همسرش با نعش پسر به خانه برگردد فراموش مي‌كند؟ حاشا و كلا. فكر مي‌كنم با خودم كه امتحان اصلي قرباني كردن نبود. امتحان اصلي، براي هر سه‌شان، زيستن بعد از آن واقعه بود. هر چند ابراهيم شد پدر ايمان. هر چند اسمعيل شد ذبيح الله. حكايت قديمي است… و لنبلونكم بشىء من الخوف و الجوع و نقص من الأموال و الأنفس و الثمرات و بشر الصابرين.

روزنامه جهان اقتصاد، صفحه‌ جهان اندوه، همين امروز

پير مي‌شويم

| 1 نظر

اينجوري نيست که آدم تصميم بگيرد براي پير شدن، ميان‌سال شدن، يا نمي‌دانم چه و چه. دارد شب رانندگي مي‌کند، يک نفر لايي کشان رد مي‌شود. زير لب مي‌گويد ايول؛ بعد رانندگي خودش يادش مي‌آيد چند سال قبل‌تر و بعد مي‌بيند چه ميان‌سالانه، چه مثل پدر رانندگي مي‌کند. سرعت رفتنش را مي‌گذارد براي ساعت شش و ربع صبح حقاني. اين‌طور است که آدم کم‌کم مي‌فهمد دارد ميان‌سال مي‌شود، دارد از جواني‌اش بيرون مي‌افتد، خاصه اگر يکي يکي موهاي سفيد هم روي سر آدم سر درآورند.

خواب‌هاي غمگين، آدم‌هاي غمگين

| 3 نظر

در خبرها آمده بود كه افراد غمگين حافظه بهتري دارند. خبر اضافه كرده كه بيدار شدن با خلق و خوي بد و غمگين به تقويت حافظه كمك مي‌كند و موجب افزايش تمركز و كاهش خطر فريب‌خوردن مي‌شود. مي‌گويد اين آدم‌ها توانايي قضاوت بهتري دارند. كمتر زودباورند و الخ. محققان استراليايي فرموده‌اند غمگين‌بودن استراتژي‌هاي جديدي را براي پردازش اطلاعات سازگار با موقعيت‌هاي مخاطره آميز در اختيار فرد قرار مي‌دهد. حالا بماند كنار آن رفيق بوشهري‌مان كه مي‌گفت: “يعني من از الان غصه بخورم كه پنجاه سال بعد اسم معلم اول دبستان يادم باشه؟ مي‌خوام نباشه” و آن يكي مي‌گفت: جوري نشود البته كه پنجاه سال بعد ندانيم من كي‌ام و اين‌جا كجاست و الخ. حالا نمي‌دانم اين‌ها كه اين تحقيق اعلام كرده حسن است يا عيب يا اصلاً پژوهشگران استراليايي مي‌فهميدند چه مي‌گويند يا نه، قبل از حرف زدن فكر كرده بودند يا نه، اصلاً در استراليا مردم قبل از حرف زدن فكر مي‌كنند؟ به نظر من كه اين برادران و خواهران استراليايي راه را عوضي رفته‌اند (شما خودتان خوب مي‌دانيد روش تحقيق در علوم انساني چيزي در مايه‌هاي كشك است؛ آدم بيش از آن‌كه به روش نياز داشته باشد به عقيده نياز دارد، راه اثباتش خود به خود نمايان مي‌شود). به نظر من آدم‌هاي غمگين حافظه بهتري ندارند بلكه آدم‌هايي كه حافظه بهتري دارند غمگين‌ترند. آدم‌هايي كه فراق‌هايشان يادشان مي‌آيد غمگين‌ترند. آدم‌هايي كه يادشان هست از دست دادن‌ها را، نرسيدن‌ها را، جدايي‌ها را، داغ‌ها را بيشتر غمگين مي‌شوند. اين‌ها نمي‌توانند خوش‌بينانه قضاوت كنند. دلشان از خوش‌بيني خون است. يادشان هست كه چقدر اميد داشتند، يادشان هست چه قدر دلشان قرص بوده كه مي‌شود، مي‌رسد، حالش خوب مي‌شود؛ و ديده‌اند كه نه! نمي‌شود، نمي‌رسد، مي‌ميرد، آدم را تنها مي‌گذارد و مي‌رود. اين آدم‌ها از تجربه‌هايشان، از اندوه‌هايشان، از غم‌ها و غصه‌هاشان ياد گرفته‌اند. آن‌جايي هم كه گفته‌اند اين‌ها در موقعيت‌هاي پرخطر استراتژي‌هاي جديدتري دارند هم اشتباه‌ رفته‌اند. نه كه حرف اشتباهي زده باشندها، اشتباه كرده‌اند كه حرف زده‌اند. اين همه تحقيق و تفحص به جان شما لازم نبود. همان كميته‌هاي تحقيق و تفحص قديم هم مي‌دانستند كه آدم غمگين، آدم تنها، مستاصل كه بشود، دست به هر كاري مي‌زند، كارهايي مي‌كند كه به عقل هيچ آدمي‌زاده‌اي خطور نمي‌كند. آدم مستاصلي كه دستش از همه چيز كوتاه است، بايد راهي پيدا كند، راه اميدي، راه نويي، تا بتواند دوام بياورد. آدمِ غمگينِ تنهاي تنها، آدمي كه در فاصله افتاده- تو بگو دو روز، تو بگو از اين‌جا تا مثلاً آن طرف‌تر از كاشان، بيشتر فكر مي‌كند، بيشتر به خاطر مي‌آورد يادي را، كه اكنون نيست. سعي مي‌كند با يادش خودش را، دلش را، جانش را آرام كند. با خودش زير لب بگويد: حديثه او حديثٌ عنه يطربني، هذا اذا غاب و هذا اذا حضرا. كه سخن گفتن او و سخن گفتن از او، شادم مي‌كند، آرامم مي‌كند، يكي وقتي كه خودش هست، خنده‌هايش هست، صدايش هست، ديگري وقتي كه خودش نيست، صدايش نيست، چشمانش نيست، و ديگري، وقتي در غيبت است. پژوهشگران هنوز تحقيقي نكرده‌اند كه آدم غمگين تنهاي تنها روزها به چه فكر مي‌كند، شب‌ها چه خوابي مي‌بيند كه صبح‌ها با خلق و خوي بد و غمگين بيدار مي‌شود. پژوهشگران هنوز هم قبل از حرف زدن فكر نمي‌كنند. پژوهشگران هنوز هم آخرين كاري كه كرده‌اند اختراع فلوكستين بوده، كه غم را از ياد آدم ببرد، نه چيزي كه آدم را غمگين نكند. فراق را به فراق تو مبتلا سازد/ چنان كه خون بچكاند ز ديدگان فراق جهانِ اقتصاد، صفحه‌ی جهانِ اندوه، همين امروز

حاجي و مبارك

| بدون نظر

اخوي‌ها يك بازي جالبي دارند. هر روز يكيشان مي‌شود حاجي و دستور مي‌دهد، ديگري مي‌شود مبارك و اطاعت مي‌كند. اين سمت‌ها يك روز در ميان عوض مي‌شود. حالا اين حاجي شدن خودش سطوح مختلفي دارد، مثلاً حاج حسن، حاج اسكورت و سطوح عالي چون حاج حاج. بعد حسن داشت راجع به ميگو صحبت مي‌كرد پريشب كه: سه جور ميگو داريم، ميگوي معمولي، شاه ميگو و حاج ميگو! بعد ديروز تصميم‌ گرفته‌اند با مهدي دو تايي بروند تبت پيش حاجي بزرگ كه سال‌هات آن‌جا زندگي مي‌كند و كسي تا به حال او را نديده.

فرامرز

| 2 نظر

و اما آخرين خبر از فرامرز اينكه 7 قلو حامله‌ است.

آخ

| 3 نظر

حالا تب و تابش خوابيده اين آلبوم آخر محسن نامجو. ولي خوب بايد چند خطي نوشت درباره‌اش. نظرم شفاف است: يك سقوط وحشتناك. قطعات اول و دوم و هشتم به كنار، ساير قطعات به غير از قطعه شعر دو دراز … هم به رغم زيباييشان، يك جوري تكرار محسن نامجو هستند، تكراري محسن نامجو.

به نظر من خوب است كه آدم شعر سياسي بخواند، فحش بدهد اصلن، ولي تهش از خودش بپرسد خوب كه چي؟ مي‌داني اين آلبوم آخر عصبيت داشت، عصبانيتي كه وقتي عود مي‌كند آدم دست به كارهاي خركي احمقانه مي‌زند. كارهاي بيمزه، اصلاً گيرم كه جير پماران! خوب كه چي؟ خيلي بانمكي؟ خيلي مبارزه كرده‌اي؟ تابو شكني كرده‌اي؟ يا نه راه را كلا عوضي رفته‌اي… و باز يادم مي‌آيد قانوني بايد باشد براي هنرمندان كه از ايران خارج نشوند كه به گا خواهند رفت…

مرتبط

طاقت بيار رفيق؛ داريم مي‌رسيم...

| بدون نظر

2009-8-1-img633847563529843750.jpg

My Blueberry Nights

| بدون نظر

خود برادر هرمس هم مي‌داند كه اين روزي كه قرار بود راجع به فيلم My Blueberry Nights حرف زنيم روز خوبي نبود، شرايط خوبي نبود. ولي خوب الان هم كشيدم و اين چند خط را نوشتم. باقي بقايتان.

اين فيلم My Blueberry Nights براي من صرفاً يك فيلم معمولي بود. فكر كنم هنوز كمي خام بود و مانده بود تا جا بي‌افتد. حالا همه‌جايش به كنار فيلم را كه مي‌ديدم به اينجايش كه رسيدم:

Elizabeth: Why do you keep them? You should just throw them out.  Jeremy: If I threw these keys away then those doors would be closed forever and that shouldn’t be up to me to decide, should it?  Elizabeth: I guess I’m just looking for a reason.  Jeremy: From my observations, sometimes it’s better off not knowing, and other times there’s no reason to be found.  Jeremy: Hmm. It’s like these pies and cakes. At the end of every night, the cheesecake and the apple pie are always completely gone. The peach cobbler and the chocolate mousse cake are nearly finished… but there’s always a whole blueberry pie left untouched.  Elizabeth: So what’s wrong with the blueberry pie?  Jeremy: There’s nothing wrong with the blueberry pie. Just… people make other choices. You can’t blame the blueberry pie, just… no one wants it. 

با خودم گفتم كاش هر از چندي، يك نفر، يك نفر از همين آدم‌هاي توي كافه كله‌اش را مي‌انداخت پايين مي‌رفت يكي از اين كليدها را بر مي‌داشت و مي‌رفت سراغ ساختن چيزي كه قبل‌تر كس ديگري خرابش كرده بود. يا مثلاً يك نفر مي‌آمد يك كليد مي‌گذاشت يك كليد بر مي‌داشت يا يك همچين چيزهايي، شايد مي‌شد يك سريال از همين ايده ساخت.

صفحه ها

خرید اینترنتی لوازم خانگی آبی بای

درباره این آرشیو

این صفحه آرشیو نوشته های از آبانماه 1388 است که ترتیب چیدمانشان از جدید به قدیم است.

مهرماه 1388 بایگانی قبلی است

آذرماه 1388 بایگانی بعدی است.

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.