
آرشیو مهرماه 1388
خودت خوب خوب ميداني كه آدم هميشه قرارهايش يادش نميماند. يعني يك جوري كه وقتي زد زير قولش نگويد: مرتضي! شرايط عوض شده. بلكه بگويد كدام قول؟ كدام قرار؟ بعد گاهي اوقات كار آدمها به اين جاها ميرسد. بعد آن چيزهايي كه ياد آدم ميماند اين جور وقتها را ديدهاي چه قدر طعمشان شيرينِ شيرين يا تلخِ تلخ است.
فکر میکنید کی دوباره پدرتان را ببینید؟
انشاالله به زودی. ولی به این موضوع زیاد فکر نمیکنم. چیزی که در این مقطع اهمیت دارد، پس گرفتن رای مردم و تشکیل دولت منتخب آقای موسوی است. به عقیده من یکی از اهداف مهم سرکوبها و دادگاه ها، انحراف افکار عمومی از تقلّب بزرگی است که در انتخابات رخ داد و دولتی نا مشروع و بی کفایت را سر کار آورد. در وحله بعد، احقاق حقوق و دلجوئی از افرادی است که در این جنبش هزینههای بسیار داده اند. هرچند که خیلی از خسارات جبران پذیر نیست. من شرم میکنم از مادر سهراب اعرابی یا پدر امیر جوادی فر و خانواده سایر شهدا، اگر لحظهای در ذهنم برای آزادی پدرم اولویت قائل شوم. اینهمه مردم برای آزادی کشورشان هزینه داده اند، ما هم بخش کوچکی از این مردم.
تو ميروي، تو قطاري…
Monica: I found out who the father is. Chandler: Oh, God, it’s Shovelly Joe, isn’t it? Monica: No, it’s not. Chandler: How do you know? Monica: Well, it turns out that Erica didn’t pay much attention in sexed class. Because the thing she did with the prison guy would be pretty hard to make a baby that way. Chandler: Oh, God. What was it? The thing we hardly ever do or the thing we never do? Monica: The thing we never do. Chandler: Shovelly Joe.
يك نفر بردارد اين “بهشت جا نيست”ها را مرتب يك جا جمع كند. بشود پزش را داد.
یکوقتی هم سرهرمس باید تمامِ این نیمچه عزمش را جمع کند، همت کند، بشیند قصهای بنویسد دربارهی شکستِ نیروی اراده، ایمان.
Pasted from http://hermesmarana.blogspot.com/2008_10_01_archive.html یادش میماند سرهرمس که بعدها به خاطرتان بیاورد که چهطور موسیقیِ بزمیِ این خطه را نجات دادند یک مشت جوانِ بیادعا.
Pasted from http://hermesmarana.blogspot.com/2008_10_01_archive.html
گفتیم شهروند، یادمان آمد که یک وقتی هم باید بپردازیم به این عکسهای روی جلدش که بدجوری افت و خیز دارد.
Pasted from http://hermesmarana.blogspot.com/2008_10_01_archive.html
کنعان را ذرهذره خواهد دید و بعد، گاس که شبی، نیمهشبی از رختخوابِ بیخوابیاش بلند خواهد شد و خواهد نوشت.
Pasted from http://hermesmarana.blogspot.com/2008_10_01_archive.html
با خودمان فکر میکنیم یکوقتی هم سرهرمس باید بنشیند سرِ دلِ راحت، این ترانهی قرن را ربط بدهد به تاملاتِ آقای نیچه در بابِ ابرانسان.
Pasted from http://hermesmarana.blogspot.com/2008_10_01_archive.html راستی یادمان باشد که یک وقتی هم به هرحال از تنهاییهای لاجرمِ آقای هیتلر بنویسیم، جایی
Pasted from http://hermesmarana.blogspot.com/2008_10_01_archive.html
یادتان باشد یکبار هم این سید/ ایرما/ ورنوش را برداریم مقایسه کنیم با فرهاد/ شیرین/ خسرو. تطبیق بدهیم ببینیم چیزی از آن درمیآید یا نه!
Pasted from http://hermesmarana.blogspot.com/2008_09_01_archive.html
یک وقتی هم لابد باید بشینیم برایتان و مان، مقایسه کنیم «دههی شصتِ» آقای نامجو را با «پرسپولیسِ» خانمِ ساتراپی.
Pasted from http://hermesmarana.blogspot.com/2008_09_01_archive.html
یادتان باشد از سینما بگوییم برایتان در این قطعه، از تدوین، از عکاسی، از لنزِ زوم:… در لای چرخِ کالسکه، در لای عاجِ چرخِ کالسکه، در لای عینِ عاجِ چرخِ کالسکه، در لای چرخشِ عینِ عاجِ چرخِ کالسکه، در لای چرخشِ چرخِ این همه بازی روزگار…
Pasted from http://hermesmarana.blogspot.com/2008_09_01_archive.html
یک وقتی باید سرهرمس بشیند برای خودش داستانی بنویسد. رمانی که از بیدارشدنِ قهرمانِ داستان، در یک غروب، در اتاقی نمدار که پنکهای سقفی دارد خرشخرش میچرخد، و تختِ زیرِ قهرمان قروچقروچ صدا میدهد زیر بیدارشدناش.
Pasted from http://hermesmarana.blogspot.com/2008_09_01_archive.html
یادتان باشد یک وقتی که دل و دماغش بود، ماجرای رفتنِ ایرما را هم برایتان بنویسیم. این که چهطور این همه نامحسوس آمد و این همه محسوس رفت.
Pasted from http://hermesmarana.blogspot.com/2008_08_01_archive.html
یادمان بیندازید که یک روزی یک «دعوت به مراسمِ آرشیوخوانی» هم راه بیندازیم.
Pasted from http://hermesmarana.blogspot.com/2008_08_01_archive.html
