اين رسمش نبود آقا. اين که بروي. بيخبر. اين طورياست؟ که من از فلاني بشنوم که رفتهاي سوريه که بروي بيروت زندگي کني؟ براي هميشه؟ نه! رسمش نبود آقا. نميگويم نميرفتي، لااقل خبر ميدادي بيوفا. لااقل خداحافظي ميگفتيم به هم. حالا که خبر نداري تمام روز اين ترانه را زير لب ميخوانم:
لبيروت
من قلبي سلام لبيروت
و قبل للبحر والبيوت
لصخرة كأنها وجه بحار قديم
هي من...روح الشعب خمر
هي من...عرقي
هي خبز و ياسمين
فكيف صار طعمها
طعم نار ودخان
لبيروت
مجد من رماد لبيروت
من دم لولد حمل فوق يدها
أطفأت مدينتي قنديلها
أغلقت بابها
أصبحت في المسا وحدها
وحدها وليل
لبيروت
من قلبي سلام لبيروت
و قبل للبحر والبيوت
لصخرة كأنها وجه بحار قديم
أنت لي
أنت لي
آه عانقيني أنت لي
رايتي وحجر الغد و موج سفر
أزهرت جراح شعبي أزهرت
دمعة الأمهات
أنت بيروت لي
آه عانقيني
و هي دوباره و دوباره بر بيروت درود ميفرستد. زير لب ميگويد مال مني، بعد از بيروت مي]واهد خوب مراقب تو بيوفا باشد. خوب خوب.
آرشیو اسفندماه 1387
هي پسر! منت ميگذاري همين سالي يک بار هم به خواب آدم ميآييها. ولي حواست هست؟ حواست هست چه قدر دلتنگم؟ چه قدر دلتنگيم؟ بيشتر بيا پسر جان، بيشتر.
