مينا كه سرش درد ميكرد ميگفتم اين خلا دردناك كه ميگويند همين است. كي بود سرش باز درد ميكرد؟ گفتم دوست داشتي جاي اين خلا دردناك گل كلم داشتي؟
اينها را خودش گفت تا يادم آمد كه آن موقعها ميگفتم دخترها توي سرشان گلكلم است. حالا چرا و حكايتش چي بود مفصل است. البته واضح و مبرهن است كه شوخي بودها. نكنيد اين يك جمله را پيراهن عثمان خشتكمان را پاره كنيد. بعد دوباره داشت يادم ميآمد آن دوران كه چه قدر وقت تلف مزخرفات كرديم. بعد يك بار كه داشتم با روشنك حرف ميزدم مينا آمده بود. با انگشتم ته حياط را نشان دادم كه برو آنجا گل درآمده، كمي نخودسياه بچين و بيا. ناراحت شد. زياد. مهم هم نبود:"يا مكن با پيلبانان ..." بعد اينها گذشت. ديدم چه قدر در دوران ليسانس درس نخواندهام. به درك كه نخواندهامها. آنهايي را كه بايد ميخواندم و بايد بلد باشم از همهي آنهايي كه خواندند بلدترم. اگر يك نفر از آن همه معدل الف بلد بود آنها را به كار بگيرد، اگر يك نفرشان ميتوانست كارهايي كه از سال اول دانشگاه كردهام بكند... فقط دلم ميسوخت كه اگر آمارم را همان موقع خواندهبودم الان مثل شير توي عسل نمانده بودم. ولي دلم به حال تحقيق در عمليات خيلي بيشتر سوخت. كه بسيار زيباست اين درس و من را به غير از كار كردن بيموقع و رفقاي ناباب همين مينا خراب كرد كه سر امتحان پايان ترم هم برگهام را گرفت و نوشت. حالا اين كه آن ترم سر اين تحقيق در عمليات چه ماجرايي به پا شد بماند براي بعد. فقط دوست داشتم فرصتي باشد، با فراغ بال بنشينم و اين درس را بخوانم. بي امتحان. بعد فكر ميكنم روزي شايد دلم بسوزد كه چرا آمار را خوب نخواندهام و زيبا بوده و شايد حتي درس شيريني بوده اين وسطها كه من نخواندهاماش و حسرتش را بخورم. باقي حسرت خوردنها بماند براي بعد. حالا برويد و اين شعر افتضاح مينا را بخوانيد و برگرديد همينجا. بعد فكر كنيد كه من يادم نميآمد توي اين شعر كدام يكي بودم بس كه از خود آن سالهايم دور شدهام. تغيير خيلي اوقات خوب است. ولي آدم بايد حواسش باشد كه چي بوده، چي شده. حالا برويد هر كاري ميخواهيد بكنيد بگذاريد من هم درسم را بخوانم.

همچنان بی ادبی اما ...