آرشیو بهمنماه 1387

دکتر خر است و تو هم

| 1 نظر
 

يادت هست آن دکتر احمق را که با من آمده بودي؟ مي‌گفت: شما دوست صميمي‌اش هستي؟ و تو مي‌گفتي بله! و مي‌گفت: چند وقت است از هم خبر نداريد و تو گفتي: سه ماه! و دکتر مي‌گفت: اين مي‌شود دوست صميمي؟ دکتر نمي‌فهميد هر روز ديدن و شنيدن ربطي به صميميت ندارد. دکتر خر بود. نمي‌دانست آدم که بگيرد سر خر را کج مي‌کند مي‌رود اين سربالايي ولنجک را بالا و مي‌آيد خانه‌ي تو، زنگ مي‌زند که مهمان داري. که آدم بي‌آيد بالا بنشيند روي تختت و نگاهت کند بي که حرف حسابي زده باشد. هي نگاهت کند و هي نگاهت کند و هي آب طالبي بخورد به سلامتي تو. دکتر خر بود نمي‌فهميد يک ليوان آب طالبي از هزار بسته فلوکستين کارا تر است اگر تو کنارش باشي. دکتر نمي‌فهمد. هيچ دکتري نمي‌فهمد. نمي‌فهمد تو کي هستي. منم که مي‌توانم بگويمت و هي توي دلم فحشت بدهم. حالا کاري به دکتر ندارم. با هيچ دکتري کار ندارم. يک سري فحش آب دار دارم برايت. باشد براي بعد. بعدتر که حالم به جا بود و ياد خيلي چيزها نبودم و تمام راه اشک نداشتم توي چشم‌هايم و روي صورتم.

آتيشش

| بدون نظر
 

يادم نمي‌آيد کي بود که دختر، تکيه داده بود به ديوار، توي راهروي دانشکده، و گفت: "آتيششش داري؟" و پسر جواب داده بود:"اگر کبريت مي‌خواهي، نه"

در باب استاتوس داشتگي

| 2 نظر

 

اين روزها زياد به فيس بوك فكر مي‌كنم و به چيزيش كه عجيب من را گرفته. در نگاه اول خيلي از استاتوس‌ها خوشم نمي‌آمد. كه چي آدم بيايد هي بنويسد چه استاتوسي دارد. كجاست. در كدام حال و هوا. بعدتر كه گذشت شروع كردم به نوشتن استاتوس‌. با چيز عجيبي روبرو شدم. تو فكر كن داري زندگي‌ات را مي‌كني و هي جلو مي‌روي و مي‌روي. بعد يك هو صبر مي‌كني. دكمه‌ي پاوز زندگي را براي لحظه‌اي فشار مي‌دهي و زير لب از خودت مي‌پرسي "دارم چي كار مي‌كنم؟"

بعد خودت مي‌شوي سوم شخص، مي‌شوي ديگري، كه حالش خوب است، كه درد دارد، كه مرض دارد، كه دارد هم مي‌زند، كه دلش مي‌خواهد فلاني را خفه كند، كه دارد مي‌رود بميرد، كه خسته است، كه خوشحال است، كه دنبال پروفابل يكي له له مي‌زند، كه گم شده، كه شاش دارد كه منتظر است كه رفته جوموري كه فكر مي‌كند.

بعد مي‌روي توي پروفايل دوستي، مي‌نشيني روي يكي از استاتوس‌هايش و شروع مي‌كني چرند بلغر كردن. بعد ديگري مي‌آيد. تو نمي‌شناسي‌اش. او هم تو را. فقط آن دوست مشترك هست. بعد ساعت‌ها چرند مي‌گوييد. بي مميزي و سانسور. بي‌ ترس.

بعد كه شب مي‌روي بخوابي يك سرخوشي عارفانه داري از استاتوس‌بازي‌هاي روزت و فكر نمي‌كني، اصلاً فكر نمي‌كني وقت تلف كرده‌اي.

فاميل

| بدون نظر

 

پدر و اين‌هاي من رشتي‌اند. حالا چه ربطي دارد؟ عرض مي‌كنم. آن طرف كوه راستش را بخواهيد چيز زيادي از مذهب و دين و احكام و اين‌ها نرسيده. يعني رسيده‌ها، ولي كم. خيلي كم و خواستني. مثلاً زن‌ها فكر مي‌كنند از وقتي كه تبديل به يك خانم متشخص مي‌شوند بايد براي مهماني رفتن چادر سر كنند. البته فقط در طول مسير. قبل و بعدش اصلاً محرم و نامحرم ندارند آن‌جا. يا مثلاً كلا آدم از مكه كه بر مي‌گردد خوب است جلي غريبه‌ها روسري سر كند يا وقتي پير شد كلاً روسري بپوشد حتي در خواب. حالا باز اين هم ربطي به ماجرا نداشت. ما يك عمويي داريم كه او هم طبعاً رشتي است. شاهكار زياد كرده. اين يكي‌اش را الان من يادم افتاد كه يك جايي نوشته بودند "مهدي(عج)" بعد آمده از پدرم پرسيده اين "عج" فاميليِ مهدي است؟

جناس

| 1 نظر

 

عيال: بچه‌هاي برقي قبلاً خيلي خوش مي‌گذشت بهشون. فرجي دانا وقتي شد رييس دانشگاه خيلي بهشون رسيد. ولي از وقتي عبيد زاکاني! شد رييس ديگه از اين خبرا نبود. کسي تحويلشون نمي‌گرفت...

من: عبيد زاکاني؟!

عيال: آره!

من: عميد زنجاني!

باز هم شيون

| 2 نظر

 

از ني بي‌نوا مي‌نويسم

از شب و گريه‌ها مي‌نويسم

از من و تو به ما مي‌نويسم

بي‌تو بيهوده را مي‌نويسم

در شگفتم چرا مي‌نويسم

صبر سنگم صبوري سزا نيست

مرگ سنگينم از من جدا نيست

جز شكستن مرا ماجرا نيست

ني غلط گفتم اينم روا نيست

واژه واژه، تو را مي‌نويسم

دل به جان از تن‌آسايي من

خسته از سينه فرسايي من

در قفس روح صحرايي من

دست تنهاي تنهايي من

تا ندارد صدا مي‌نويسم

خنده‌ام خار پهلوي سبزه

گريه‌ام سر به زانوي سبزه

اي غزال غزل‌جوي سبزه

پشت شب‌هاي گل روي سبزه

من تو را هر كجا مي‌نويسم

بوي تو بوي گل‌هاي خانه

بوي سبزينگي در جوانه

بوي دلتنگي محرمانه

من تو را در غزل در ترانه

از رفاقت جدا مي‌نويسم

اين سفر با تو مجنون ديگر

آسمان دشت و آهو كبوتر

هر دو پايم قلم جاده دفتر

تكيه چون مي‌كنم بر صنوبر

از تو بالا بلا مي‌نويسم

اين صدا در من از شاعري نيست

شيون اهل زبان‌آوري نيست

اين منم اين منم ديگري نيست

نزد صاحبدلان كافري نيست

از تو يا از خدا مي‌نويسم

فكر كن سه ساعت ديگر امتحان دارم و الان دارم شعرهاي فومن را پياده مي‌كنم.

آبادي...

| 1 نظر

برگرد،

با تنهائي ات

        كجا مي گريزي؟

_برگرد.

      گيسوانت را

        دربادهايم

رها كن

در من فرشتگاني ست

                با چشماني ابريشمين

پروانه هايم را ,كودكي باش

با خال هاي سرخي

                           بر سيب

برگرد با تنهايي ات

                كجا مي گريزي؟

_برگرد!

                        من آبادي توام...

شين فومني، رودخانه در بهار.

حالا تو كه رشتي نيستي ببين چه قدر شعرهاي فارسي اين شاعر شيرين است. چه قدر لذيذ است. بعد كه رفتي رشت، برو قبر ميرزا كوچك‌خان، همان‌جاها بگرد تا قبر شيون را پيدا كني، بعد دوباره بگرد تا كتابفروشي همان دور و بر پيدا كني كه كتاب‌هايش و نوارهايش را داشته باشد. بعد آن قدر گوش بده تا بفهمي آن طرف اين كوه‌ها چه خبر است. تصوير شيون از آن طرف كوه كامل‌ترين تصويري است كه مي‌توان از جايي و مردماني نمايش داد.

صفحه ها

خرید اینترنتی لوازم خانگی آبی بای

درباره این آرشیو

این صفحه آرشیو نوشته های از بهمنماه 1387 است که ترتیب چیدمانشان از جدید به قدیم است.

دیماه 1387 بایگانی قبلی است

اسفندماه 1387 بایگانی بعدی است.

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.