مرديم از باحالي

| بدون نظر
 

توي راه بودم از دانشگاه به خانه. يادم آمد آن شب که خانه‌ي حسين مهمان بوديم.علي با کت و شلوار آمده بود. بقيه رسمي بودند. بعد من بلند شده بودم با پيژامه رفته بودم. بعد دوباره يادم آمد شب فرداي پاتختي‌شان با عيال و رفقا رفتيم خانه‌‌شان مهماني. شب من و عيال همان‌جا مانديم. بعد دوباره يادم آمد آخ که چه قدر ما باحاليم.

ارسال نظر

صفحه ها

با قدرت مووبل تایپ 4.24-en

درباره این نوشته

این صفحه حاوی یک نوشته است که توسط واقف در 24 دی 1387 11:04 بعدازظهر منتشر شده است.

نامه‌ي چارلي چاپلين نوشته قبلی اين بلاگ بود

دوم الف نوشته بعدی اين بلاگ است

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.