خدا كنه بارون بباره...

| 1 نظر

يادت هست آقا جان؟ اين شعر را داده بودي روي كاشي نوشته بودند زده بودي به ديوار چاي‌خانه؟

دگر حديث كوثر و تسنيم و سلسبيل مگو

بگو حكايت مستي كه چاي مي‌نوشد

من هم يادم هست. فقط خواستم بگويم اين حكايت‌هاي آن سال‌هاي با شما بد جوري دارد روح ما را مي‌خورد. بدجوري دلتنگي‌مان را تحريك مي‌كند. دلمان مي‌خواهد بلند شويم و همين امشب بزنيم به جاده. اين همه راه بياييم تبعيدگاه ببينيمتان. اگر مي‌دانستم مي‌شود ديدتان و دوباره نمي‌كنيد مثل تير امسال مي‌آمدم. حالا بگذريم. از آسمان بگو...

1 نظر

یا حق
سلام برادر نادیده
وضع تو که از ما بدتره. این‌ها را دیده‌ای که من نوشته‌ام مثلاً:
http://kahfe.blogspot.com/2008/11/blog-post.html
http://kahfe.blogspot.com/2008/10/blog-post.html
یا علی مدد

ارسال نظر

صفحه ها

با قدرت مووبل تایپ 4.24-en

درباره این نوشته

این صفحه حاوی یک نوشته است که توسط واقف در 16 دی 1387 4:38 بعدازظهر منتشر شده است.

صلابت نوشته قبلی اين بلاگ بود

اين پست اختصاصيِ حسين نوروزي است که فايرفاکس را دوست‌تر مي‌دارد و اين روزها فري‌گيت ندارد! نوشته بعدی اين بلاگ است

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.