آرشیو دیماه 1387

خاطره

| 1 نظر

مينا كه سرش درد مي‌كرد مي‌گفتم اين خلا دردناك كه مي‌گويند همين است. كي بود سرش باز درد مي‌كرد؟ گفتم دوست داشتي جاي اين خلا دردناك گل كلم داشتي؟

اين‌ها را خودش گفت تا يادم آمد كه آن موقع‌ها مي‌گفتم دخترها توي سرشان گل‌كلم است. حالا چرا و حكايتش چي بود مفصل است. البته واضح و مبرهن است كه شوخي بود‌ها. نكنيد اين يك جمله را پيراهن عثمان خشتكمان را پاره كنيد. بعد دوباره داشت يادم مي‌آمد آن دوران كه چه قدر وقت تلف مزخرفات كرديم. بعد يك بار كه داشتم با روشنك حرف مي‌زدم مينا آمده بود. با انگشتم ته حياط را نشان دادم كه برو آن‌جا گل درآمده، كمي نخودسياه بچين و بيا. ناراحت شد. زياد. مهم هم نبود:"يا مكن با پيل‌بانان ..." بعد اين‌ها گذشت. ديدم چه قدر در دوران ليسانس درس نخوانده‌ام. به درك كه نخوانده‌ام‌ها. آن‌هايي را كه بايد مي‌خواندم و بايد بلد باشم از همه‌ي آن‌هايي كه خواندند بلدترم. اگر يك نفر از آن همه معدل الف بلد بود آن‌ها را به كار بگيرد، اگر يك نفرشان مي‌توانست كارهايي كه از سال اول دانشگاه كرده‌ام بكند... فقط دلم مي‌سوخت كه اگر آمارم را همان موقع خوانده‌بودم الان مثل شير توي عسل نمانده بودم. ولي دلم به حال تحقيق در عمليات خيلي بيشتر سوخت. كه بسيار زيباست اين درس و من را به غير از كار كردن بي‌موقع و رفقاي ناباب همين مينا خراب كرد كه سر امتحان پايان ترم هم برگه‌ام را گرفت و نوشت. حالا اين كه آن ترم سر اين تحقيق در عمليات چه ماجرايي به پا شد بماند‌ براي بعد. فقط دوست داشتم فرصتي باشد، با فراغ بال بنشينم و اين درس را بخوانم. بي امتحان. بعد فكر مي‌كنم روزي شايد دلم بسوزد كه چرا آمار را خوب نخوانده‌ام و زيبا بوده و شايد حتي درس شيريني بوده اين وسط‌ها كه من نخوانده‌ام‌اش و حسرتش را بخورم. باقي حسرت خوردن‌ها بماند براي بعد. حالا برويد و اين شعر افتضاح مينا را بخوانيد و برگرديد همين‌جا. بعد فكر كنيد كه من يادم نمي‌آمد توي اين شعر كدام يكي بودم بس كه از خود آن سال‌هايم دور شده‌ام. تغيير خيلي اوقات خوب است. ولي آدم بايد حواسش باشد كه چي ‌بوده، چي شده. حالا برويد هر كاري مي‌خواهيد بكنيد بگذاريد من هم درسم را بخوانم.

آمار

| بدون نظر

يادتان هست 24 ساعت وقت داشتم تا آمار ياد بگيرم؟ اشتباه مي‌كردم، 48 ساعت وقت داشتم و الان 18 ساعت مانده كه هنوز صفحه‌ي 7 هستم. تا 299 بايد بروم. كسي پيشنهادي چيزي ندارد؟

 

اين چند خط از دكتر بشيريه را بخوانيد تا دربيابيد كلاً آمار چه قدر مزخرف و لجن و كثافت است:

در گفتمان اوليه تجدد، جامعه و فرد، فعال و خلاق، و ساخت دولت منفعل و كارپذير تلقي مي‌شدند. در فرآيند تحول اين گفتمان و با ظهور علوم اجتماعي جديد، بتدريج جامعه و فرد منفعل و دولت و قدرت فعال مي‌گردند. دولت، سازمان بخش حيات اجتماعي و فردي مي‌شد. دولت نياز فزاينده‌اي به شناخت جامعه و فرد پيدا مي‌كند و فرد به داده‌هاي اطلاعاتي لازم براي چنين شناختي بدل مي‌شود. لازمه‌ي اين شناخت ظهور روش‌شناسي‌هايي براي پژوهش‌هاي آماري و تجربي است و همين روش‌شناسي‌ها بر علوم اجتماعي اين دوران غلبه مي‌يابد. احزاب، شركت‌هاي توليد توزيع و دانشگاه‌هاي علوم اجتماعي نيازمند شناخت‌هاي خاص خود از جامعه و فرد هستند. اين علم افراد را نه به صرت فرد كه به صورت مقوله‌اي پردازش شده، كشف يا به عبارت بهتر وضع مي‌كند. خودفهمي‌ها و انگيزه‌هاي گوناگون مصرف كنندگان ساده‌سازي مي‌شود و نتايج براي شركت‌ها قابل كاربرد مي‌شود. با اعلام آمار به سليقه‌ها و گرايش‌ها جهت دهي مي‌كنند. افراد بايد در قالب‌ها و قواره‌هاي خاصي ظاهر شوند. مفهوم ميانگين، خصلت وضع و تحميل دارد. شركت‌ها و دولت‌ها با برش فرد در مقولات آماري است كه فرد را در معرض سياست‌گذاري‌هاي خاص خود قرار مي‌دهند.

 

 

:DELAY

| بدون نظر

آدم وقت شناسي هستم اگر كسي با من قرار داشته باشد. به اين صورت كه اگر طرف دير كند تمام مدت توي دلم يك طور خيلي خودآزارانه‌اي توي دلم به‌ او فحش‌هاي كاف دار مي‌دهم. از آن طرف تا دلت بخواهد به طور خودارضايانه از دير رسيدن به قرار با ديگران و اين حرف‌ها لذت مي‌برم. گفتم شما هم بدانيد.

پ.ن: فعاليت شديد وبلاگي در راستاي فصل امتحانات مي‌باشد.

پايان ترم

| بدون نظر

16 ساعت فرصت دارم براي تحقيق در عمليات پيشرفته ياد گرفتن، 24 ساعت براي آمار، 73 ساعت براي C#، 24 ساعت براي روش تحقيق، 113 ساعت براي تئوري‌هاي پيشرفته مديريت! خوب اين طبيعتش است كه كل ترممان به چه گذشته است.

آگهي استخدام

| 1 نظر

به يك نفر داوطلب فهميده براي اينكه به خودش نارنجك ببندد و دم امتحاني برود زير استاد آمار يا تحقيق در عمليات نيازمنديم. هم فال است و هم تماشا.

فرزندانم: حسين، زينبين، علي‌ها، محمد!

| 1 نظر

راستش را بخواهيد اصلاً برنامه‌ي ديشب به من خوش نگذشت. مي‌دانيد چرا؟ يک سايه‌ي سنگين و مزخرفي از جدي بودن روي جمع بود. از آن طرف مسايل کاري و از طرف ديگر مسايل سياسي. گور پدر هر چي پروژه و خاتمي و ميرحسين و کروبي اگر بخواهند کاري کنند با ما که جمعمان جاي "خوش" گذشتن بشود جاي اختلاف درست کردن. دفعه‌ي بعدي اگر چنين اتفاقي بي‌افتد مجبور مي‌شوم توي نوشيدني‌هايتان عرقي، الکلي چيزي بريزم تا اين مشکل هم حل شود.

زياده عرضي نيست.

همه‌تان را دوست دارم. 

دوم الف

| بدون نظر

يادش به خير علي باقرزاده كه قبل از كلاس برايش مي‌خوانديم:

مالِ علي، زير درخت آلبالو گم شده...

مرديم از باحالي

| بدون نظر
 

توي راه بودم از دانشگاه به خانه. يادم آمد آن شب که خانه‌ي حسين مهمان بوديم.علي با کت و شلوار آمده بود. بقيه رسمي بودند. بعد من بلند شده بودم با پيژامه رفته بودم. بعد دوباره يادم آمد شب فرداي پاتختي‌شان با عيال و رفقا رفتيم خانه‌‌شان مهماني. شب من و عيال همان‌جا مانديم. بعد دوباره يادم آمد آخ که چه قدر ما باحاليم.

نامه‌ي چارلي چاپلين

| 1 نظر

چارلي چاپلين حول و حوش سال 1950در نامه‌اي به برادر زنش نوشته بود: خواهرت را! هم چنين در نامه‌ي معروفش به دخترش هم نوشته بود: مادرت را! كه البته اين جمله از نسخه‌ي منتشر شده در ايران كه تنها نسخه‌ي اين نامه در تمام دنيا نيز هست حذف شده است.

 

خانم نت‌اسکيپ سال‌ها پيش در نبردي خونين با آقاي اينترنت اکسپلورر به گا رفت. حاصل اين به گا رفتن فرزندي بود به نام خانم موزيلا فاير فاکس که براي گذران زندگي درش را باز کرد و همه‌جايش را به همه نشان داد و البته مشتريان خوبي هم مثل آقاي گوگل پيدا کرد که خرج گذران زندگي‌اش را مي‌پرداختند. عده‌اي هم بودند که به جاي پرداخت پول کمک جنسي به او مي‌کردند. مثلاً آقاي اين‌بيسيک! رفته يک چيز مصنوعي درست کرده که مي‌تپانند يک جاي موزيلا و آن وقت اين موزيلا يک کارهايي برايتان مي‌کند که نگو. حالا خود حسين نوروزي برود اين جا و اضافه‌اش کند به موزيلايش و دعايش را به جان آقاي بيل گيتس کند که روزي روزگاري آن بلا را سر نت‌اسکيپ آورد تا امروز ما مرورگري اينقدر دوست‌داشتني داشته باشيم. بعد هم هر کس هر قدر دلش خواست بر فري‌گيت و امثالهم لعنت بفرستد.

دوستاني که تمايل به گسترش استفاده از اين روش دارند لطفاً به طريقي اين کار را کنند که محتسب خبردار نشود برود يک راهي هم براي بستن اين يکي پيدا کند.

خدا كنه بارون بباره...

| 1 نظر

يادت هست آقا جان؟ اين شعر را داده بودي روي كاشي نوشته بودند زده بودي به ديوار چاي‌خانه؟

دگر حديث كوثر و تسنيم و سلسبيل مگو

بگو حكايت مستي كه چاي مي‌نوشد

من هم يادم هست. فقط خواستم بگويم اين حكايت‌هاي آن سال‌هاي با شما بد جوري دارد روح ما را مي‌خورد. بدجوري دلتنگي‌مان را تحريك مي‌كند. دلمان مي‌خواهد بلند شويم و همين امشب بزنيم به جاده. اين همه راه بياييم تبعيدگاه ببينيمتان. اگر مي‌دانستم مي‌شود ديدتان و دوباره نمي‌كنيد مثل تير امسال مي‌آمدم. حالا بگذريم. از آسمان بگو...

صلابت

| 3 نظر

كي بود؟ با سيد رفته بوديم دارآباد. يادت هست؟ عكس‌هايش بايد هنوز گوشه و كناري پيدا شود. شايد هم توي فيس‌بوك. نمي‌دانم. حميد هم بود. كلاً جماعت ما اين طوري بود كه خيلي به راه اعتقاد نداشت. انگار كاشفانِ جزيره‌اي دور و گم باشند در دل اين تپه-كوه‌ها. يعني همين جري از كلكچال كه مي‌آمديم پايين مثلاً حسين عليزاده از لاي اين كوه‌ها نگاه مي‌كرد و مي‌گفت آن طرف امام‌زاده قاسم است و آن هم سد است. از همان دره‌اي كه لايش را ديده بود مي‌زديم پايين. حالا توي ديوار گير مي‌كرديم و پر شيشه بود بماند. با هزار مصيبت خودمان را با دو سه ساعت تاخير مي‌رسانديم به جايي كه آدم هم عبور كند.

بعد خوب حميد توي ما ها بيشتر از همه كوه رفته بود آن موقع‌ها. همان روزي كه دارآباد بوديم يك هو گفت بياييد از اين طرف برويم. حالا مهدي عبداللهي هم بود. به حميد گفتيم مطمئني راه درست است؟ گفت: آره. مطمئنم. صلابت حميد خيلي قابل تقدير است‌ها. يادت باشد. راه غلط را هم كه بروي. اگر صلابت داشته باشي خيلي‌ها فريبت را مي‌خورند. حميد هم نرفته بود آن راه را. صلابتش داشت مهدي را، علي را و خيلي‌هاي ديگر را مي‌فرستاد جايي كه الان تقي هست. بعد الان داشتم فكر مي‌كردم چه قدر خوب بود ما هم مثل حميد از آن صلابت‌ها داشتيم. كه كاري را كه مي‌خواهيم پايش بايستيم و بكنيم. حالا حميد با عقبه‌ي خانوادگي‌اش خوي نظامي داشت، كيهان ناطق بود، خارج از مسير عقل سليم داشت مي‌رفت و رفت بماند.

حالا همين الآن آدم‌هايي مثل حميد و هم كلاسي‌هايش راحت دارند كشور را به گا مي‌دهند. با همان صلابت و نجابت وشجاعتي كه طعنه به حماقت مي‌زند كاري ندارم. ولي يك نفر از ما در تمام آن هشت سال و اين چهار سال آن قدر صلابت داشتيم كه اين‌ها در يك روزشان دارند؟ حالا تك و توك ما مي‌توانند بگويند ما نگران بوديم نكند اشتباه كنيم، نكند راهمان غلط است، نمي‌دانم "به احتياط رو اكنون كه آبگينه شكستي"،" جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است". باقيِ ما دغدغه‌هاي اين‌چنيني نداشتيم. خلاصه‌اش اين بود كه بي‌عرضه بوديم. حالا دوباره راه بي‌افتيم دنبال همان بي‌عرضه‌هاي قبلي؟ همان‌ها كه روي هيچ حرفي‌شان نايستادند. فكر نمي‌كنيد بهتر است بگرديم توي خودمان، يك نفر با عرضه‌تر، باصلابت‌تر، پيدا كنيم؟ فكر نمي‌كنيد ايران نيازي به آدمِ بي‌عرضه ندارد؟ يك مقدار بيشتر فكر كنيم. اين كه فلاني را دوست‌تر مي‌داريم دليل نمي‌شد به درد خور تر هم باشد.

 

پ.ن: حميد رفيق من است‌ ها! كسي زر مفت نزند. اين‌ها را رفاقتي مي‌نويسم. تو كه نمي‌فهمي "رفيق" يعني چه خفه شو.

صفحه ها

با قدرت مووبل تایپ 4.24-en

درباره این آرشیو

این صفحه آرشیو نوشته های از دیماه 1387 است که ترتیب چیدمانشان از جدید به قدیم است.

آذرماه 1387 بایگانی قبلی است

بهمنماه 1387 بایگانی بعدی است.

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.