« ... | صفحه اصلی | Elegy »

برفِ نو! مادرتو...!

 

قبول دارم ممكن است برف هم از چشم عده‌اي چيز قشنگي باشد، دوست‌داشتني باشد، خواستني باشد حتي اگر وسط اين همه سر‌بالايي سرپاييني نخجوان باشد. ولي جان مادرتان دست زن‌هاتان، شوهرهاتان، بچه‌هاتان، معشوق‌هاتان، معشوقه‌هاتان را نگيريد بياييد وسط خيابان قدم‌زدن. اين زمين‌هاي پر شيب خطر دارند براي ماشين‌هايي كه رانندگانش مثل من فكر مي‌كنند كه هنوز زود است براي يخ‌شكن انداختن. بگذاريد دو هفته بگذرد. سگ صاحبش را بشناسد. ما برويم يخ‌شكن‌هايمان را از انباري بيرون بكشيم. خيالمان از سلامت جان شما راحت شود كه اگر يك ترمز بزنيم هزار چرخ نمي‌خوريم تا بخوريم به شما. بعد آن وقت بياييد هر كاري دلتان مي‌خواهد بكنيد. تي خيابان برقصيد، قدم‌ بزنيد، بخوانيد، اصلاً هر چه. ولي دو هفته صبر كنيد و هركاري مي‌خواهيد بكنيد توي همان پياده‌رو انجام دهيد. بعد من قول مي‌دهم خودم هم بيايم وسط خيابان.

 

نظرات (۳)

Mehdi:

البته"طی" خیابون :)
من از دیروز دو سه تا ماشین دیدم که از گوشه‌ها زدن به در و دیوار! یعنی نشده این برف یه کمی بیاد بشینه بعد.

با تشکر، منظور توي بود نه طي! واو کيبرد من گاهي نميزند.

من که پریروز اول همایون همچین زدم رو ترمز از سر دوتا پیری برف ندیده که کم مانده بود دوتا دیه درست و درمان بیفتیم روز تولدی.

ارسال نظر



درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در ۲۸ آذر ۱۳۸۷ ۱:۳۱ بֽظֽ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ ... بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ Elegy است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.