« صبا جان! پريشان است... | صفحه اصلی | نزار قبّاني »

از نامه‌هاي جا مانده...

بعد همين كه در گريز ببينندت فكر مي‌كنند ترسيده‌اي. نمي‌فهمند شايد ارزش مبارزه كردن نداشته‌اند. نمي‌فهمند آدم بايد با كسي مبارزه كند كه هم‌شانش باشد. حالا كي در شان توست تا بخواهي باهاش مبارزه كني؟

در خود كتابش گفته: "و عباد الرحمن الذين يمشون علي الارض هوناً و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً" بندگان خداي رحمان كساني‌اند كه به نرمي بر زمين راه مي‌روند و زماني كه نادانان خطابشان مي‌كنند سلام مي‌گويند. حالا كاري ندارم بخواهم از سلام برايت بگويم. بعداً يادم بياور بنويسم برايت سلام يعني چه. مي‌خواهم بگويم همه ارزش دهن به دهن گذاشتن ندارند. اين رفتن‌هاي ما، كناره گرفتنمان به خدا از سر ترس و مصلحت نيست كه اگر يكبار بخواهيم با اين‌ها بجنگيم بسيار راحت‌تر خواهد بود روانمان. حتي اگر همه‌ چيزمان برود. ما آدم جنگيم ولي نه با هر كسي. يادت باشد ما قرار نيست اين و آن را از خواب بيدار كنيم. بيدار شوند. آن قدر در خواب‌هاشان كابوس ببينند و سر هم فرياد بكشند تا از خواب بپرند. به من چه كه چرا فلاني اين جوري است. چرا نمي‌فهمد فلان و بهمان را. ما نظاره مي‌كنيم و جوري نرم و آهسته مي‌آييم كه چيني خيال اين حضرات ترك بر ندارد. باورهايشان خورد نشود برود توي پاي بچه‌هاي مردم كه از اين گوشه و كنارها مي‌گذرند. يادت باشد آرام و بركنار. آرام و بر كنار.

نظرات (۱)

همان بهتر که هیچ وقت آدم جنگ نباشی. آنوقت نگران این و آن هم حتی نمی‏شوی.

ارسال نظر



درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در ۱۴ آبان ۱۳۸۷ ۲:۲۴ بֽظֽ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ صبا جان! پريشان است... بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ نزار قبّاني است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.