اما تو گريستي. گريه ميكني. شب ميشود و تو باز گريه ميكني. گريه هرگز دردي را درمان نبوده است. مگر مرا دوست نداري؟
- چرا؛ ولي بازگشت محبت را خراب نميكند. آنها ميفهمند كه جدايي امكانپذير نيست.
افسوس هليا كه نميدانستي امكان بر همهچيز دست مييابد. امكان فرمانرواي نيرومندترين سپاهيانيست كه پيروزي را بالاي كلاهخودهاي خود چون آسمان احساس ميكردهاند. هر مغلوبي تنها به امكان ميانديشد و آن را نفرين ميكند، هر فاتحي در درون خويش ستايشگر بيرياي امكان است. امكان ميآفريند و خراب ميكند. امكانات ناشناس در طول جادهها و چون زنبوران ولگرد به روي گمنامترين گلهاي وحشي خانه ميسازند. دروازههاي هر امكان، انتخاب را محدود كردهاست. بسا كه "خواستن" از تمام امكانات گدايي كند؛ اما من آن را دوست ميدارم كه به التماس نيالوده باشد...
نادر ابراهيمي

ارسال نظر