
اين كه بخواهيم چيزهاي عادي را خارقالعاده جلوه بدهيم و ماجرا را هي كِش بدهيم فقط عمق فاجعه را بيشتر ميكند. يادمان نرود كه همه چيزهاي خارقالعاده هم يك روز عادي ميشوند. چه برسد به چيزهايي كه خودشان از اول عادي بودهاند.
حالا اين همه توهمي كه تو داري براي چيست من نميدانم و نميخواهم كه بدانم. نميشود خر و خرما را با هم خواست. بايد برويم و جاي ديگري چادر بزنيم و كمي فكر كنيم، ببينيم كجاي زندگيمان خيال بوده و كجايش واقعيت. كجايش جوّي بوده كه گرفتتمان. ببينيم چقدر از آنچه بوديم، از آنچه هستيم حاصل محيطي و شرايطي بوده كه اسيرش بوديم. كدام فيلمها را ديديم كه فكر كرديم عاشقيم. كدام كتابها را خوانديم و احساس روشنفكري بهمان دست داد. كجاي كار ديديم رفقايمان عاشق شدند و ما حسادت كرديم.
من نميگويم همه چيزِ ما جو گرفتهگي بوده ولي قبول كن اغراقش زيادي بود. زيادي فكر ميكرديم عارفيم اگر هم بوديم. زيادي فكر ميكرديم عاشقيم، روشنفكريم، دينداريم، موسيقيدانيم و ... راستش را بخواهي ما چيز خاصي نبوديم. آدمهاي خوش خيالِ عادي بوديم كه روزي و روزگاري فكر ميكردند متفاوتند. فكر ميكردند جهان بايد به مراد دل آنها بچرخد.
حالا شبها كه ميروم بخوابم ميبينم چه قدر خستهام. چه قدر بيهوده خودم را خسته كردهام. براي خاطر چيزهايي كه چيزي نبودند. براي اين همه تنهايي.
چيزِ مزخرفي است اين تنهايي. اين كه در خانهي خودت هم تنهايي؛ با رفقايت تنهايي؛ در رختخواب تنهايي؛ سرِ كارت تنهايي؛ پاي تلفن تنهايي؛ با بچهات تنهايي و ...
راه گريز هم بعد اين همه سال بايد فهميده باشي ندارد. بايد فهميده باشي از اين زندگي راهي به جايي بهتر از قبرستان پيدا نميشود. توي قبر هم تنهايي. ترزا گفته بود:"بزرگترين فقر اين است كه تنها باشي و احساس كني دوست داشته نميشوي" حالا مثلاً چه قدر فرق دارد كه دوست داشته شوي يا نشوي وقتي به هر حال تنهايي. وقتي به هر حال گريزي به جايي نداري.
نظرات (۱)
هفته پیش داشتم به یه بنده خدایی نامه نگاری می کردم. داستان رسید به توضیح در مورد یه سری تعاریف اجتمایی !!! هیچ ربطی هم به موضوع نداشت . یه 10 نامه ما زدیم و اون هم یه 10 تایی زد . بعدش نشستم نامه هارو از اول تا اخرش خوندم.
نتیجش همین پستی شد که تو گذاشتی !!! عجیبه .
"اين كه بخواهيم چيزهاي عادي را خارقالعاده جلوه بدهيم و ماجرا را هي كِش بدهيم فقط عمق فاجعه را بيشتر ميكند. يادمان نرود كه همه چيزهاي خارقالعاده هم يك روز عادي ميشوند. چه برسد به چيزهايي كه خودشان از اول عادي بودهاند"
خوب هزار بار این کار رو کردیم. مشکل جای دیگه ای هست . یه چیزی این وسط کمه . شاید اسمش رو بشه گذاشت ارضاء از گذشت زمان.
" نميشود خر و خرما را با هم خواست."
ولی اگه می شد چی میشد.
"بايد برويم و جاي ديگري چادر بزنيم و كمي فكر كنيم، ببينيم كجاي زندگيمان خيال بوده و كجايش واقعيت"
اره واقعن. ولی کجا بریم که فرق بین توهم و واقعیت معلوم باشه ؟ ما که نفهمیدیم کدوم به کدوم بود.
"كجايش جوّي بوده كه گرفتتمان"
چقدر جرئت داری به تاریخ نگاه کنی ، اگر بیشترش جو ی باشه ؟ بعضی وقتا می گی بیخیالش .هرچی هست بذار باشه. بقیه که نفهمیدن جریان چی بود.
"من نميگويم همه چيزِ ما جو گرفتهگي بوده ولي قبول كن اغراقش زيادي بود" خوب اشکال نداره . بوده دیگه چرا توجیه کنیم که نبوده.
". زيادي فكر ميكرديم عارفيم اگر هم بوديم. زيادي فكر ميكرديم عاشقيم، روشنفكريم، دينداريم، موسيقيدانيم و ... راستش را بخواهي ما چيز خاصي نبوديم. آدمهاي خوش خيالِ عادي بوديم كه روزي و روزگاري فكر ميكردند متفاوتند. فكر ميكردند جهان بايد به مراد دل آنها بچرخد"
این یکی که به تجربه به ما ثابت شد.
"چيزِ مزخرفي است اين تنهايي. اين كه در خانهي خودت هم تنهايي؛ با رفقايت تنهايي؛ در رختخواب تنهايي؛ سرِ كارت تنهايي؛ پاي تلفن تنهايي؛ با بچهات تنهايي و .."
حالا فکرشو بکن وسط این بازی غربت هم اضافه شده . مخصوصا زمانی که تو مترو نشستی سرتو رو شیشه مترو تکیه دادی ، داری کلاسیک اف ام گوش میدی . زیر صدای اطراف هم یا انگلیسیه ، یا هندیه ، یا اسیایه یا یه کوفته دیگه .
ای بابا لبخند بزن . زیادی قیافت عبوس باشه کارتو از دست می دی ها. تازه ممکنه بعضی ها هم از قیافیه عبوست حالشون بهم بخوره.
اقا راهشو پیدا کردی ، یه ادرسی هم به ما بده.
ارسال شده توسط افشین ؟ | ۷ مرداد ۱۳۸۷ ۴:۵۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۷ مرداد ۱۳۸۷ ۱۶:۵۷