
داشتم عكسهاي دوران دبيرستان را ميديدم. گريهام گرفت. شايد به خاطر تقي بود كه ديگر نيست و آن وقت چه قدر بود. فكر كن به هر جان كندني هم باشد همهي آن آدمها را جمع كني. تقي را از كجا بياوري بچپاني لاي اينها؟
فكر كن هر وقت گذرت بيافتد به تقاطع دولت و شريعتي بغض بيخ گلويت را بگيرد. عكس ببيني اشكت درآيد. بروي مشهدنباشد و باز هم داغي كه ته صداي همهي اين ديوانهها شنيده ميشود. بروي اصفهان هر طرف كه بروي باز سر از باغ رضوان در بياوري.
خيال ميكنم نمردهاي. خيال ميكنم هنوز هم اين جا كسي هست. هنوز شبي باشد توي صحن گوهر شاد و زير لب بگويي: "لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ تَسْليمى عَلَيْك". خيال ميكنم هنوز كوه كه بروم ميآيي. هنوز بعضيها شب قدر مسجد بازار منتظرند براي وضو گرفتن كه ميروند ببينندت.
فكر كن اين وسط كي ميخواهد سرِ ما را داغتر از اين كند؟
نظرات (۳)
روحش شاد.
یادته خودت بهم گفتی وضع اون از شماها بهتره! الان تو بهشت با حوریا ...
جلوی ساختمون شمالی بعد از امتحان حسابداری.
ارسال شده توسط ساغر | ۲۵ تیر ۱۳۸۷ ۴:۱۱ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۵ تیر ۱۳۸۷ ۱۶:۱۱
یک لحظه فکر کردم عکس آخر یکی از اردوهای زمان دبیرستان خودم بوده. یک لحظه فکر کردم دارم دوستانم رو تو عکس میبینم. یک لحظه فکر کردم که منظورت از صحن گوهرشاد، نشستن زیر منبر امام زمان و الرحمن خوندنه. یک لحظه فکر کردم که عکس همکلاسی مرحوم خودم رو دارم تو این عکس میبینم.
اینها مهم نیست. مهم اینه که به طرز وحشتناکی این نوشته رو فهمیدم.
ارسال شده توسط بهرنگ | ۲۶ تیر ۱۳۸۷ ۵:۲۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ تیر ۱۳۸۷ ۰۵:۲۷
یک روز دوستی می یابی ، بهترین روز زندگانیت
و خرسند از آشنایی،
فردا روز دلتنگ می شوی از دوری او
چرا غمگین هستی؟ چرا تنهایی؟این رسم زندگی است (و کاریش نمی شود کرد)
تنها آوازی بخوان و ناامید نباش
تنها آوازی بخوان....
شل سیلورستاین
ارسال شده توسط سین | ۲۶ تیر ۱۳۸۷ ۱:۵۳ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ تیر ۱۳۸۷ ۱۳:۵۳