« گي‌بودگي! | صفحه اصلی | فردا روزي كه روز رفتنت باشد... »

خود داني...

فكر كن بلند شده باشي نهصد كيلومتر راه را وسط گرماي جهنم تير بروي كه ببيني‌اش و ببيني نيست؛ ببيني تمام آن وعده‌ها كه به خودت داده بودي به رويايي تبديل شده باشد دور.

انگار آن خط و خطوط همه بر باد رفته باشد.

حالا مصطفي يك خط در ميان پيغام مي‌فرستد كه فلان و بهمان. حالا حوصله‌اش را ندارم. و الا مي‌گفتم بهش: نمي‌مرديد كه قربان؟ هزارمين بار است...

فكر كن عين ديوانه‌ها راه افتادم دور حرمِ به اين بزرگي كه پيدات كنم. آن جا هم نبودي. حسين مي‌گفت ديوانه‌‌ام من. خودم هم مي‌دانم آدم عاقل دنبال كسي آن وسط نمي‌گردد.

حالا هم گلايه‌اي نيست.

ارسال نظر



درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در ۲۴ تیر ۱۳۸۷ ۲:۴۵ بֽظֽ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ گي‌بودگي! بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ فردا روزي كه روز رفتنت باشد... است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.