دوباره دارم راه ميافتم كه بيايم. همين روزها ميرسم آقا. نگاه نكن اين دل آلوده را. تو را كه ببينمت همهاش پاك ميشود. جانِ خودت. از من آه و از تو نگاه و دلي كه دوباره روشن ميشود. دوباره نوري كه ميتابد.
خاطرت هست آن روز صبح كنار حرم كه در بسته بود؟ خواندي:
چشمم اسير حلقه دولت سراي توست
باز است يا كه بسته هميشه بر آن در است
صدا پيچيد: فلاني را بياوريد تو. انگار منتظر بودند. ما هم منتظر بوديم.
آن سه شنبه را يادت هست كه آمدم گفتند:"آقا نيستند" و من ميدانستم كه هستي. آن قدر با صداي ذبيح گريه كردم كه نگو. بعد آمدي كانه يك پارچه نور. ديدي همه چيز آن روز چه جوري عوض شد؟
فكر ميكني اين بار چه ميشود؟ ميبينمت؟ يادم نرفته هنوز... طاقتم كه طاق ميشود ميشينم صدايت را گوش ميكنم و عكست را ميبينم. دلم نميآيد زنگ بزنم. ميترسم بزنم تو خواب باشي. بزنم و مزاحم باشم.
ميمانم تا بيايم آن جا توي حياطي كه درختِ آلويش وصيت شيخ حسنعلي بود به من انگار. حياطي كه من را و مجيد را فقط ياد تو و او ميانداخت. حالا من نيستم و تو هميشه هستي. حالا اين حكايت تنهايي بماند براي روزي كه تنها نباشم و تو باز هم باشي.