محض خنده گفته باشم آقاي معصومينژاد معلم راهنمامون بود سوم دبيرستان. هر چي سعي كرد جاها رو جوري بچينه كه كلاس به هم نريزه آخرش واسه من و جهان نتونست كاري كنه. آخرش به اين نتيجه رسيد واسمون قفس درست كنن از سقف آويزون كنن. بس كه جهان شولوغ ميكرد. حالا اين كه افشاگري بود ولي ايدهي درخشاني توش داشت واسه هيئت دولت.
آرشیو فروردینماه 1387
آقا در شرايطي كه ما مشغول نوشتن دستور طبخ راتاتوي بوديم متوجه شديم عيال در كارگاه مشغول تراشكاري بودند! گفتيم بنويسيم بخنديد!
گل نازم تو با من مهربان باش
واسه چشم هام گل رنگين كمان باش
اسير باد و بارونم شب و روز
گل اين باغ بي نام و نشون باش
من عاشقي دل خونم
شكسته اي محكومم
پناه اين دل بي آشيون باش
دلم تنگ ، تو با من مهربان باش
گل ناز آسمونم بي ستارس
مثل ابر ها دل من پاره پارس
دوباره عطره تو پيچيده در باد
نفس امشب براي من عمر دوباره است
گل نازم بگو بگو باران بباره
كه چشم من و به ياد تو مي يا ره
تماشاي تو زير عطر باران
چه با من ميكنه امشب دوباره
شب و
تنهايي و
ما ه و
ستاره....
من عاشقي دل خونم
شكسته اي محكومم
پناه اين دل بي آشيون باش
آه گل ناز
گل ناز
گل ناز
دست خواهش كودكانه ام قد ميكشد تا ساقهات
از اينجا دانلود كنيد.
نگاه كنيد ما امسال دو تا ماموريت مهم داريم؛ بيرون آمدن از باتلاقي كه در داخل درست كردهايم و مديريت جهان.
امروز يك تركيب جديد كشف كردهام:
"شاعرِ رباني"
مثلاً بايد به يكي مثل حلاج گفت؛
يا مثلاً رسولِ يونان؛
آنجا كه ميگويد:
"شمردن بلد نيستم
دوست داشتن بلدم
و گاهي شده
يکي را دوبار دوست داشته باشم
دو نفر را يک جا
چه كار می شود کرد؟
دوست داشتن بلدم
شمردن بلد نيستم."
هنوز روي ساير مصاديقش فكر نكردهام.
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم مِحنَت از پیِِ آن تا کند خراب
بر دولتآشیانِِ شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایّام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سِنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد
بیدادِ ظالمانِِ شما نیز بگذرد
در مملکت چو غُرّش شیران گذشت و رفت
این عوعوِِ سگانِ شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت، غُبارش فرونشست
گَردِِ سُمِ خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت
ناچار، کاروان شما نیز بگذرد
ای مُفتَخَر به طالع مَسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان ِ شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آنِ دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جَورتان ز تحمّل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدّتی
این گُل، ز گُلسِتان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه مال و جاه
این آب نارَوان شما نیز بگذرد
ای تو رَمِه سَپُرده به چوپان گُرگ طبع
این گُرگی شُبان شما نیز بگذرد
پیل فَنا که شاه بَقا مات حُکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
---
پ.ن:
این شعر سروده سيف فرغاني است. در روزگاري که چنگیز مغول به ایران حمله کرد. نميخواستم اضافه حرف بزنم كه شرايط ايران خود گوياست.
قبلاً هم در اين پست به مناسبت سالگرد 3 تير،نوشته عطاملك جويني از آن روزگار را آورده بودم.
محض اطلاع بيشتر اين نوشته آقاي قائد هم مثل ساير نوشتههاشان بسيار خواندني است.
دوست داشتنِ زيادي خودش يه جور عذابه!
آري به درياي عشق، تا ميرسي سرابه!
جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا
دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا
ما واقعاً فقط متوجه چيزهاي جديد ميشويم، آن چيزي كه، ناگهان حساسيتمان را جلب ميكند، تغيير لحني كه توجهمان را جلب ميكند، كه هنوز عادت نشده و جايگزين مشابه بيرنگش نشده است.
نقاش را نفي كنيم و نه بهار را.
زيبايي هميشه در مكانهاي آشكار وجود ندارد.
اين زندگي نيست كه عادي است بلكه تصويري كه از آن در حافظه داريم عادي است.
من كارهاي روشنفكرانهام در ذهنم انجام ميدهم و زماني كه با ديگران وقت ميگذرانم برايم فرقي ندارد كه هوشمند باشند يا نه، همان اندازه كه مهربان و صميمي باشند برايم كافي است.

