آرشیو بهمنماه 1386
شكم، سيري ناپذير است، اين را همگان نيك ميدانند. اما تصور نادرستيست كه بايد تا ميتوانيم پرش كنيم.
آقا ما كارمون تموم شد؛ كسي دستشويي نداره؟
آلودهی علاقه به خانه، به خيابان، به مردم.
گاه همان خوشلهجهی شيرازی میآيد،
يکی دو کلمه از کتابِ اَبونواس برايم میخوانَد،
بعد میگويد بقيهی سيگارت را بِده به من!
اما هر کاری که میکند مست نمیشوم،
به راهِ يکی از همين پردههای پيشِرو!
نيست به نيست مینشينم برای خودم،
بعد بعضی پردهها کنار میروند،
و سکوت، اورادِ بیباورِ اَزَل،
خواب میبينم از الف به لام رسيدهام،
طیام کن به عرضِ لام وُ به کافِ اووف وُ به رازِ حروف!
من کلماتِ آلوده به هَر مَگو را مقابلِ مُغانِ مادينه میگيرم:
رفتن هم حرف عجيبی
شبيه اشتباهِ آمدن است.
تو بگو ...
دايره تا کجای اين نقطه خواهد گريست؟
اين شعرها ديگر براي هيچ كس نيست
نه! در دلم انجگار جاي هيچ كس نيست
آنقدر تنهايم كه حتي دردهايم
ديگر شبيهِ دردهاي هيچ كس نيست
حتي نفسهاي مرا از من گرفتند
من مردهام در من هواي هيچ كس نيست
دنياي مرموزيست ما بايد بدانيم
كه هيچكس اينجا براي هيچكس نيست
بايد خدا هم با خودش روراست باشد
وقتي كه ميداند خداي هيچكس نيست
من ميروم هر چند ميدانم كه ديگر
پشت سرم حتي دعاي هيچكس نيست
ملاعمر مرد خوبی بود
او هم در باران آمده بود
قشنگ میخنديد
فقط گاهی اشتباه میکرد آدم میکُشت،
از دوستانِ نزديکِ حضرتِ بودا بود
يک عده گولش زدند
گفتند ...
سيد علي صالحي
همان قدري كه ما از ديدن آنها چندشمان ميشود ما هم به نظر آنها غير قابل تحمليم.
گوگلِ پير آمد سراغ ياهو. ياهو آرام در گوشش گفت:"ديدي هر دو باختيم" گوگل گفت:" تو هنوز زندهاي؟" و سيگار كشيدند.
چپ میرم
خوشبختام
راست میرم
خوشبختام
ميخوابم
خوشبختام
بيدار ميشم
خوشبختام
یک روز از هم میدرم این پرده تزویر را
یک روز میپیچم به هم سررشته تقدیر را
آیینه دل بشکنم تا وقت دیدار رخش
صد بار حک سازم به دل تکرار این تصویر را
در حلقه دیوانگان پیرخرد بهر نشان
پیچید دور گردنم این حلقه زنجیر را
در مذهب آیینهها جایی ندارد کینهها
برخیز و برچین از جبین این ظلمت شبگیر را
ای ریسمان حلاج را از دار بالاتر بکش
بر سر در خورشید زن تندیسه تکبیر را
ای ریسمان حلاج را از دار بالاتر بکش
بر سر در خورشید زن تندیسه تکبیر را
میگفت گل با بلبلی اینجا نمیلرزد دلی
بر دشنه منقار زن گلبانگ بی تاثیر را
یادش بخیر آن صبحدم دستانمان در دست هم
آهسته می گفتی به من آن خواب بی تعبیر را
قطبنما كه گم شد ناخدا فهميد كه توطئهاي در كار است. همه را رديف كرد. از هر كس خوشش نميآمد بازداشت كردش تا كودتا نشود. سر و صدا كه بالا گرفت دو سه نفري را از عرشه پايين انداخت؛ همه ساكت شدند. تنها اشتباهش اين بود كه اين كار را در بندر كرد.
راستش را بخواهي اين روزها دنبال سيبِ حوّايم. سرخ و خوشبو.
