آرشیو دیماه 1386

تفاوط

| 1 نظر

اين همه تفاوت بين ما و بچه‌هاي دو سه سال كوچكتر از ما نمي‌دانم از كجاست. هر چه هم فكر مي‌كنم نمي‌فهمم. شايد علت اين باشد كه هنوز هم براي ما جنگ "بي‌معنا"- در مفهوم ويتگنشتايني معنا- نيست. هر چه قدر هم كه خودمان را به نفهمي بزنيم باز صداي آژير قرمز يادمان هست. ولي خوب بچه‌هاي كوچكتر گناهي ندارند. اين تفاوت مال ماست.

Being a blogger

| بدون نظر

آدم وقتي وبلاگ داشته باشد كل زندگي را سوژه‌ي وبلاگ‌نويسي مي‌بيند.

من و نبودنِ تو و بزمي چنين؟ هيهات

| 1 نظر

آمده بودم بمانم؛ نه كه كسي دعوتي كرده باشد. خودم هوايي شده بودم. به در كه رسيدم يادم آمد تو نيستي؛ يادم آمد دورِ دوري؛ يادم آمد آن همه با تو را...

بر گشتم،

Moderniti & self-Identity

| بدون نظر
Modernity differs from all preceding forms of social order because of its dynamism, its deep undercutting of traditional habits and customs, and its global impact. It also radicallly alters the general nature of daily life...

آدمك

| بدون نظر

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغدی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا که سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

Camera Lucida

| بدون نظر

عكس‌ها مي‌توانند ظرفيت‌هايي از زندگي‌ را به ما نشان بدهند كه به طور كلي مسير زندگيمان عوض شود. فرقي نمي‌كند عكس ميز و كودكي گرسنه در آفريقا.

Optimization

| 1 نظر

ما بايد آمادگي اين را داشته باشيم كه جهان را هر لحضه در دو ساحت ببينيم. يكي ديدِ كلي و بدون جزئيات و ديگري نگاه دقيق و موشكافانه به جزئياتِ آن. براي لذت بردن از هر كدام از اين نگاه‌ها -منظورم بيشينه كردن اين لذت است - لازم است تا هم زمان بتوانيم كليات و جزئيات را ببينيم.

Proust

| 3 نظر

دليل اين كه زندگي ممكن است در مواردي بيهوده برسد، هرچند در لحظاتي خاص به نظرمان زيبا هم هست، اين است كه ما معمولاً داوري‌هايمان را نه به شهادت خود زندگي بلكه بر اساس تصويرهاي متفاوتي كه اصل زندگي را نشان نمي‌دهند، شكل مي‌دهيم؛ و از اين رو قضاوتمان نسبت به آن تحقير آميز است.

شام غريبان:

| 3 نظر

ز هر سوي مهپاره‌اي تابناك

به خون خفته چون ْفتابي به خاك

به هر گوشه شمعي بر افروخته

ز هر شعله پروانه‌اي سوخته

همه جرعه نوشان بزم الست

تهي كرده پيمانه افتاده مست

من ماتِ تصوير تو ام...

| بدون نظر

جايت خالي بود امروز آقا. يعني اولش خالي بود. بعدش كه شروع كردند رفقاي سابقمان به خواندن عمان ساماني كه "خواهرش بر سينه و بر سر زنان" انگار خودت بودي. به هيچ كس سلام نكردم. حتي سيد علي‌تان را كه جلويم نشسته بود. مي‌خواستم سلام كنم ولي وقتي تو نباشي مگر من از آن همه آدم كسي را مي‌شناسم؟ نبودي ببيني شور امروز را وقتي كوري چشم آن همه نفهم امروز نام تو آمد... حالي كه امروز بود را از اول همان سالي كه تو رفتي ديگر پيدا نكرديم- لابد هيچ كداممان- ياد آن سالِ آخر بودم و ميان‌داريِ خودت. جاي حسن هم خالي بود. حسن تنها كسي است كه اگر تو نباشي هم مي‌شناسمش ولي خوب؛ او هم نبود. او هم نيست...

شام دهم: قتلگاه

| 1 نظر

فرياد از آن زمان كه گرفتند گرد وي

راه برون شتافتن از آن ميان نداشت

جسمش هزار پاره و بر جسم خويشتن

دلسوز جز جراحت تير و سنان نداشت

افتاد بر زمين و ز انبوه زخم‌ها

چندين كه بر زمين بنشيند توان نداشت

شام نهم: ساقي

| 1 نظر

رد خون دست ساقي

هنوزم رو لبِ مشكِ

گريه‌هاي مشكِ خالي

شبيه بارون اشك

شونه‌ي زخمي نخلي

شده تكيه‌گاه سقا

محو خيمه‌ي ربابِ

آخرين نگاه سقا

 

شام هشتم: الله اكبر

| بدون نظر

مي‌روي چنين خرامان به كجا سرو خرام

موي تو ليله قدرم روي تو ماه تمام

گه به اين سو گه به آن سو

مي‌كشي من را علي‌جان

مي‌روي با رفتن خود

مي‌كشي من را علي جان

 

چشم من غرق نگاه اين دو چشم نازنينه

با تو من سر بسته گويم اين نگاه آخرينه

شام هفتم: شيرخواره

| بدون نظر

رفته از كف ديگه چاره

چرا بارون نمي‌باره

از ترك‌هاي لب او

جگرم شد پاره پاره

شام ششم: قاسم

| 1 نظر

زيباتر از هميشه در اين كربلا شدي

ديدي دلم گرفته مرا مجتبي شدي

شام چهارم: آشتي كنان

| بدون نظر

دور از اين جمع لبش مي‌گزد و مي‌گويد:

باورم نيست چه كردم؟

چه كنم؟ اين چه بلا بود؟

چه خاكيست كه من ريخته‌ام روي سرم؟

آتشي بود كه انداخته‌ام بر جگرم

بند بندم همه لرزان...

همه سوزان و پريشان و پشيمانم و

با اين دل بي‌تاب

در اين گردش مرداب...

چه سخت است

كه اين بخت چنين خفته

ولي انگار كسي گفت

كسي از دل او گفت

كسي در دل او بود

ز روز ازل او بود

و او غافل از او بود

كسي گفت كه برخيز

كه دنبال تو مشتاق تو

آنجا حرمي هست

كسي هست

نه دير است

يه پا خيز و برو

دست خدا

خون خدا

بدرقه‌ات باد در اين جا

شام سوم: خرابه شام

| بدون نظر

طبق و

دالِ قامت و

ويرانه

و نور

و طور

و دستِ بر زمين

ببين دختركي را كه به زانو و به سختي

به سويش مي‌رود

و خويش زمين مي‌كشد و ...

سري سرخ

چه زيباست 

شام دوم: ورود

| 1 نظر

يك كاروان آهسته مي‌آيد ز صحرا

صد كاروان دل مي‌رود دنبال آن‌ها

در زير لب‌ها وجعلنا

اين كاروان سوز و ناله است

اين كاروان نه، باغ لاله است

شام اول: مسلم

| بدون نظر

چون برآمد بر فراز پشت بام

ديد باقي نيست از او غير نام

بام را بگذاشت پايين سوي شد

جام را بشكست ونامش روي شد

با كمند موي او آمد فرود

ريسمان نقشي ندارد در شهود

بسته بر گردن كمند موي دست

مي‌كشد او را ازين سو سوي دوست

نام را بگذاشت از بالاي بام

باده شد در كام ساقي ني ز جام

شهر ما هم كمتر از آن كوفه نيست

ما غريبان را زني چون طوعه نيست

Pintura

| بدون نظر

اين درست است كه نقاشي‌ها گمراه كننده‌اند، زيرا جزئياتِ بسياري را منتقل نمي‌كنند. امّا دستِ كم اين امتياز را نسبت به عكس‌ها دارند كه مي‌توانند تكه‌هايي از واقعيت را پر رنگ‌تر، بيشتر و بهتر نشان دهند.

...!!!

| بدون نظر

- آقاي دكتر پيشنهاد شما چيست؟

- در چه زمينه‌اي قربان؟

بازبيني

| 1 نظر

آدم وقتي چشم‌هايش را باز مي‌كند متوجه مي‌شود همه‌ي آن چيزها كه قبلاً مي‌ديده چيزهاي ديگري بوده‌اند.

شاردن، مونه، كمال الملك

| 2 نظر

عظمتِ نقاشي مثل كمال الملك در اين است كه مثلاً در تابلوي تالار آينه جزئيات را دقيقاً همانگونه كه هستند ترسيم كرده. يا مثلاً شاردن بسيار دقيق و با جزئياتِ كافي مي‌تواند يك ليوان، سه سيب، دو خرما، يك كاسه و يك قاشق را ترسيم كند انگار كه مهم‌ترين چيزهاي عالم‌اند.

درست همين جاست كه ممكن است اشتباه اساسي ما رخ دهد. مثلاً كوبيست‌ها و امپرسيونيست‌ها را نديده‌ بگيريم و از آن‌چه به تصوير كشيده‌اند نتوانيم لذت ببريم كه تفاوت فاحشي با واقعيت دارند. مثلاً  "طلوع آفتاب" كلود مونه را تنها تلاش مغشوش يك آماتورِ تنبل در به تصوير كشيدن بندر لوهاور بدانيم.

شاتو بريان

| بدون نظر
تا امروز فكر مي‌كردم شاتو بريان يك غذاي فرنگي مثل مرغ بريان است كه البته احتمالاً به جاي مرغ از گوشت گوساله تهيه شده است. امروز متوجه شدم يك نويسنده فرانسوي است در حد ويكتور هوگو!

Open source

| بدون نظر

فرموديد عاشقِ نهضتِ متنِ باز شده‌ايد. رويمان نشد بگوييم قربان اين همه كمالات ما عاشق مغز بازيم؛ متنِ بازِ اين همه آدم بي‌مغز به چه دردِ ما مي‌خورد؟

يادت به خير شادماني بي‌سبب...

| بدون نظر

خوب معلوم است؛ مي‌رويم پشت دانايي چادر مي‌زنيم دوتايي؛ من و تو؛ بعد تا خود صبح چايي مي‌خوريم و من برايت شعر مي‌خوانم تو هم انگار نفهميده‌اي چه مي‌گويم لبخند مي‌زني و قِرَش را زياد مي‌كني...

آرشیو Monthly

صفحه ها

خرید اینترنتی لوازم خانگی آبی بای

درباره این آرشیو

این صفحه آرشیو نوشته های از دیماه 1386 است که ترتیب چیدمانشان از جدید به قدیم است.

آذرماه 1386 بایگانی قبلی است

بهمنماه 1386 بایگانی بعدی است.

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.