اين همه تفاوت بين ما و بچههاي دو سه سال كوچكتر از ما نميدانم از كجاست. هر چه هم فكر ميكنم نميفهمم. شايد علت اين باشد كه هنوز هم براي ما جنگ "بيمعنا"- در مفهوم ويتگنشتايني معنا- نيست. هر چه قدر هم كه خودمان را به نفهمي بزنيم باز صداي آژير قرمز يادمان هست. ولي خوب بچههاي كوچكتر گناهي ندارند. اين تفاوت مال ماست.
آرشیو دیماه 1386
آدم وقتي وبلاگ داشته باشد كل زندگي را سوژهي وبلاگنويسي ميبيند.
آمده بودم بمانم؛ نه كه كسي دعوتي كرده باشد. خودم هوايي شده بودم. به در كه رسيدم يادم آمد تو نيستي؛ يادم آمد دورِ دوري؛ يادم آمد آن همه با تو را...
بر گشتم،
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغدی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا که سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
عكسها ميتوانند ظرفيتهايي از زندگي را به ما نشان بدهند كه به طور كلي مسير زندگيمان عوض شود. فرقي نميكند عكس ميز و كودكي گرسنه در آفريقا.
ما بايد آمادگي اين را داشته باشيم كه جهان را هر لحضه در دو ساحت ببينيم. يكي ديدِ كلي و بدون جزئيات و ديگري نگاه دقيق و موشكافانه به جزئياتِ آن. براي لذت بردن از هر كدام از اين نگاهها -منظورم بيشينه كردن اين لذت است - لازم است تا هم زمان بتوانيم كليات و جزئيات را ببينيم.
دليل اين كه زندگي ممكن است در مواردي بيهوده برسد، هرچند در لحظاتي خاص به نظرمان زيبا هم هست، اين است كه ما معمولاً داوريهايمان را نه به شهادت خود زندگي بلكه بر اساس تصويرهاي متفاوتي كه اصل زندگي را نشان نميدهند، شكل ميدهيم؛ و از اين رو قضاوتمان نسبت به آن تحقير آميز است.
ز هر سوي مهپارهاي تابناك
به خون خفته چون ْفتابي به خاك
به هر گوشه شمعي بر افروخته
ز هر شعله پروانهاي سوخته
همه جرعه نوشان بزم الست
تهي كرده پيمانه افتاده مست
جايت خالي بود امروز آقا. يعني اولش خالي بود. بعدش كه شروع كردند رفقاي سابقمان به خواندن عمان ساماني كه "خواهرش بر سينه و بر سر زنان" انگار خودت بودي. به هيچ كس سلام نكردم. حتي سيد عليتان را كه جلويم نشسته بود. ميخواستم سلام كنم ولي وقتي تو نباشي مگر من از آن همه آدم كسي را ميشناسم؟ نبودي ببيني شور امروز را وقتي كوري چشم آن همه نفهم امروز نام تو آمد... حالي كه امروز بود را از اول همان سالي كه تو رفتي ديگر پيدا نكرديم- لابد هيچ كداممان- ياد آن سالِ آخر بودم و ميانداريِ خودت. جاي حسن هم خالي بود. حسن تنها كسي است كه اگر تو نباشي هم ميشناسمش ولي خوب؛ او هم نبود. او هم نيست...
فرياد از آن زمان كه گرفتند گرد وي
راه برون شتافتن از آن ميان نداشت
جسمش هزار پاره و بر جسم خويشتن
دلسوز جز جراحت تير و سنان نداشت
افتاد بر زمين و ز انبوه زخمها
چندين كه بر زمين بنشيند توان نداشت
رد خون دست ساقي
هنوزم رو لبِ مشكِ
گريههاي مشكِ خالي
شبيه بارون اشك
شونهي زخمي نخلي
شده تكيهگاه سقا
محو خيمهي ربابِ
آخرين نگاه سقا
ميروي چنين خرامان به كجا سرو خرام
موي تو ليله قدرم روي تو ماه تمام
گه به اين سو گه به آن سو
ميكشي من را عليجان
ميروي با رفتن خود
ميكشي من را علي جان
چشم من غرق نگاه اين دو چشم نازنينه
با تو من سر بسته گويم اين نگاه آخرينه
رفته از كف ديگه چاره
چرا بارون نميباره
از تركهاي لب او
جگرم شد پاره پاره
زيباتر از هميشه در اين كربلا شدي
ديدي دلم گرفته مرا مجتبي شدي
دور از اين جمع لبش ميگزد و ميگويد:
باورم نيست چه كردم؟
چه كنم؟ اين چه بلا بود؟
چه خاكيست كه من ريختهام روي سرم؟
آتشي بود كه انداختهام بر جگرم
بند بندم همه لرزان...
همه سوزان و پريشان و پشيمانم و
با اين دل بيتاب
در اين گردش مرداب...
چه سخت است
كه اين بخت چنين خفته
ولي انگار كسي گفت
كسي از دل او گفت
كسي در دل او بود
ز روز ازل او بود
و او غافل از او بود
كسي گفت كه برخيز
كه دنبال تو مشتاق تو
آنجا حرمي هست
كسي هست
نه دير است
يه پا خيز و برو
دست خدا
خون خدا
بدرقهات باد در اين جا
طبق و
دالِ قامت و
ويرانه
و نور
و طور
و دستِ بر زمين
ببين دختركي را كه به زانو و به سختي
به سويش ميرود
و خويش زمين ميكشد و ...
سري سرخ
چه زيباست
يك كاروان آهسته ميآيد ز صحرا
صد كاروان دل ميرود دنبال آنها
در زير لبها وجعلنا
اين كاروان سوز و ناله است
اين كاروان نه، باغ لاله است
چون برآمد بر فراز پشت بام
ديد باقي نيست از او غير نام
بام را بگذاشت پايين سوي شد
جام را بشكست ونامش روي شد
با كمند موي او آمد فرود
ريسمان نقشي ندارد در شهود
بسته بر گردن كمند موي دست
ميكشد او را ازين سو سوي دوست
نام را بگذاشت از بالاي بام
باده شد در كام ساقي ني ز جام
شهر ما هم كمتر از آن كوفه نيست
ما غريبان را زني چون طوعه نيست
اين درست است كه نقاشيها گمراه كنندهاند، زيرا جزئياتِ بسياري را منتقل نميكنند. امّا دستِ كم اين امتياز را نسبت به عكسها دارند كه ميتوانند تكههايي از واقعيت را پر رنگتر، بيشتر و بهتر نشان دهند.
آدم وقتي چشمهايش را باز ميكند متوجه ميشود همهي آن چيزها كه قبلاً ميديده چيزهاي ديگري بودهاند.
عظمتِ نقاشي مثل كمال الملك در اين است كه مثلاً در تابلوي تالار آينه جزئيات را دقيقاً همانگونه كه هستند ترسيم كرده. يا مثلاً شاردن بسيار دقيق و با جزئياتِ كافي ميتواند يك ليوان، سه سيب، دو خرما، يك كاسه و يك قاشق را ترسيم كند انگار كه مهمترين چيزهاي عالماند.
درست همين جاست كه ممكن است اشتباه اساسي ما رخ دهد. مثلاً كوبيستها و امپرسيونيستها را نديده بگيريم و از آنچه به تصوير كشيدهاند نتوانيم لذت ببريم كه تفاوت فاحشي با واقعيت دارند. مثلاً "طلوع آفتاب" كلود مونه را تنها تلاش مغشوش يك آماتورِ تنبل در به تصوير كشيدن بندر لوهاور بدانيم.
فرموديد عاشقِ نهضتِ متنِ باز شدهايد. رويمان نشد بگوييم قربان اين همه كمالات ما عاشق مغز بازيم؛ متنِ بازِ اين همه آدم بيمغز به چه دردِ ما ميخورد؟
خوب معلوم است؛ ميرويم پشت دانايي چادر ميزنيم دوتايي؛ من و تو؛ بعد تا خود صبح چايي ميخوريم و من برايت شعر ميخوانم تو هم انگار نفهميدهاي چه ميگويم لبخند ميزني و قِرَش را زياد ميكني...
