آرشیو مردادماه 1386
ديروز اين آهنگ مجيد درخشاني را كشف كردم؛ زيباست آقا! زيبا!
تهمينهام تهمينهام، از درد و غم دو نيمهام
درحسرت سهراب يل، درج غمان شد سينهام
سهراب من؛ محراب من،خورشيد من؛ مهتاب من
در اين جهان بيكسي، يكتاي من، نايابِ من.
در دشتِ كين سرگشته شد، در خاك و خون آغشته شد
از مهر رستم زاده شد، وز قهر رستم كشته شد
افتادُ از بالاي زين، چون اختر از چرخ قرين
شير سفيدم از تنش، درياي خون شد بر زمين
گفتم كه مييابد نظر از رستم عالي نظر
با اين نشاني از پدر، شد بينشان از قهر و كين
ما كه غير از خود دشمني نداريم آقا؛ شميم آن پيراهن كو؟
عشقبازی نمی کنم
عشق، بازی نمی کند عشق می کند اما بازی نمی کند
اگر بکند، عشق نمی کند
عشق، عشق که می کند بازی نمی کند
یکه که باشم و یکی یکی که باشیم عشق می کند یکی یکی می کند
...
...
دست نرم گرم نرم گرم نرم گرمش
را
ول
می کنم
بیفتد
...
افسر گفت: اينجا چي كار ميكني؟
گفتم: دارم ميرم خونه؟
- چرا راه ميري؟
- چي كار كنم؟
- بدو!
شروع به دويدن كردم بيناموس داد زد بگيرينش!
اگر قرن بيستم قرن انقلاب هاي خونين بود؛ قرن بيست و يكم قرن انقلابهاي رنگين است.
حالا كه چي؟
اگر خوب به اين به قول خانم رجبي معجزهي هزاره سوم نگاه كنيم ميتوان احمدينژاد را رهبر انقلاب قهوهاي ناميد.
