سال 1380 بود. بعد از عيد ر?ته بوديم اص?هان. در طول راه عقابيان ما را با نوار بيبيجان رسول نج?يان بيچاره كرده بود. آقاي خرمنژاد- كه : به جهان خرّم از آنم كه آقا خرّم ازوست!- ميخواست يكي دو شب زودتر از ما به تهران برگردد. موقع خداحا?ظي داخل اتوبوس- اون شبي كه ر?تيم بريوني خورديم- حر?هايي زد كه شايد خيليها يادشون ر?ته؛
اول اين شعر را خواند:
عجب رسميه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
ميرن آدما
ازونا ?قط
خاطرههاشون
به جا ميمونه.
بعد هم گ?ت:
همه مون دير يا زود ميريم. چقدر خوبه كه خاطرههاي خوبي ازمون يادگاري بمونه. كار خيري چيزي كه باعث شه بقيه به نيكي از ما ياد كنند...
ديشب بيبيجان را گوش ميدادم. ياد اون شب ا?تادم. بعد هم ياد تقي. يه دل سير... يادم نيست تقي بود يا نه اون س?ر رو. يادم نيست اون شب حر?هاي آقا خرم رو شنيد يا نه! ولي ميدونم خاطرههاي خوبي برامون گذاشته.
روحش شاد. وصيت نامهاش يه بنده خدايي رو كه نميشناختش به صرا?ت نماز اول وقت خوندن انداخته- اون هم نماز صبح!-.
ماها مردن رو باور كرديم؟ چرا وصيتنامه نمينويسيم؟

ارسال نظر