انتظار نداشتم او ب?همد. ظاهراً حال من بد جوري بر آ?تاب شده است. كه ديگر چيزي نمانده، كه ديگر حوصلهاي نيست، كه كسي نمانده، كه ?قط خاطرهاي مانده از گذشتهاي رؤيايي، كه هر چه پيش ميروم عقبتر ميروم. اميد داشتم درست شه كه نشد. كه همتي نيست، كه اولش هم نبود، كه اگر بود الآن اينجوري نبود، ء راست ميگ?ت: "يادش بخير مشهد و شعرهايي كه ميخوانديم:
آنيم كه پيل بر نتابد لت ما
بر عرش برين زنند هر شب كت ما
گر مورچهاي درآيد اندر ص? ما
آن مورچه شير گردد از همت ما"
شايد وقتش شده به خودمون بيايم، استاد عشقم تو كجايي؟ نكند بايد ته مانده اميدي را هم كه دارم- يا شايد ندارم- كنار بگذارم؟ نكند تو هم نيستي؟ نكند بايد سرگرم نيچه باشم؟ نكند دوباره مرا نخواني؟ نكند دير شده؟ نكند...زبانم لال نيچه راست ميگ?ت؟ خوابهايم كجاست؟ ه?تاد من كاغذ بودند پيش از اين! ميداني چند وقت است خوابت را هم نديدم؟ خواب خودم را هم نديدم؟ مرگ داره مياد و دست ما خاليه! صالاً هم خوب نيست كه دستمون خاليه! توشه راهم نداريم!كاش زود تر بميريم. ?قط خاطره مرگه كه سراغم اومده، خودش كجاست؟ نميدونم!
ء جون از همتت چيزي مونده؟ اگه هست دعا كن برام.