از کتاب «خاطرات سوگواری» چه می آموزیم؟

راهنمای مقابله ادبی با مرگ عزیزان

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

در باب ترجمه

11169785_922058154516962_1835840338493600706_o

هلدرلین من از نظری نقطه‌ی مقابل حلاج منست. ذکر این‌که از چه نظر، اشاره‌ای می‌طلبد به تصوری همه‌گیر، در نتیجه عوامانه، فاتر و مرتجع، درباره‌ی ترجمه ـ زاده از ناتوانی متصور: «ترجمه یا دقیق یا زیباست؛ اگر زیباست دقیق نیست و اگر دقیق زیبا نیست.» استثناها به کنار، مترجمان ادبی ما نشان داده‌اند که از زیبایی تصور ایستایی دارند؛ چون کرگدنند، با گردنی که نمی‌گردد، که همین پیش روی را می‌بیند، و عاری از «نگاهی گردان»؛ گذشته از این که دقیق هم نیستند: اکثر ترجمه‌های فارسی، کم و بیش، نیم‌چندان اضافه بر اصل است از لحاظ حجم. و آن‌جا که بناست متن زیبا باشد ـ که یعنی سخت، و بی‌دلیل، دور از اصل ـ زیبایی از حقیقتِ اصل نمی‌آید، و از هیچ حقیقتی نمی‌آید، چیزی تحمیلی است، از سوی مترجم، که بسا آدمی کم‌مایه‌ست، کم‌مایه‌تر از شخص نویسنده به حتم؛ بسا که آدمی‌ست وامانده از سرودن شعر، وامانده از نوشتن قصه، وامانده از اندیشه و جستجو، که به این عرصه «پناه» آورده. ترجمه، این‌گونه، در این محیط ، چه بسا عقده‌ی سرکوفته‌ی آفرینندگی است. ما، اما، همدهان با برخی، آن را بازآفرینشی می‌شمریم، به اعتباری البته، دشوارتر از آفرینش اصلی ـ به این اعتبار که آفرینش اگر رقصی است، ترجمه رقصی است در زنجیر: در ترجمه‌ی شکسپیر، باید بکوشی همبال شکسپیر بپری اما با پرِ بسته! بگذریم از این که ترجمه هم، چون تألیف، به شیوه‌ها و راه‌های گونه‌گون تواند رفت. این یکی از راه‌هاست، که، در ضمن، جنبه‌ی پایه دارد و شالوده. من، به ستیز با تصور مذکور، در کتابی چند کوششی داشتم به اثبات این‌که «هر چه دقیق‌تر، زیباتر،» اگر، البته دریافت زیبایی‌مان گندزدایی شود از کثافت و ایستایی، و لطیف. دقت را، می‌توان حتی گفت، واژه‌نامه‌ها تضمین می‌کنند. از آن چند کتاب، یکی شعرهای نثری رمبوست، یکی قصه‌ی فلوبر، یکی هم همین هلدرلین. گرچه هر سه چنین دیر به فارسی می‌آیند، باید انتظار داشت زیبایی‌های ناشناخته یا کم‌شناخته به زبان ما بیاورند، طعمی «تازه»: همچنان که در زبان خود نیز زیبایی کم‌شناخته‌یی آوردند، یا «ناشناخته‌»یی ـ صفتی که با زبان و جوّ هلدرلین سازگارتر می‌نماید.

از «تذکر» ترجمه‌ی بیژن الهی از نیت خیر هلدرلین، نقل شده از این شماره با تأخیر ۶

ارسال شده در نوشتن | پاسخ دهید:

گذشته را به رنج توان یافت

6694589dddb710c1f2d42c63d63704ecbbf0729

فرهاد: خب من صبر می‌کنم… صبر می‌کنم دیگه… نکنم چه کنم!

فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» صفی یزدانیان از امشب در سینماهای تهران و شهرستان‌ها اکران می‌شود. فیلم قطعاً یکی از بهترین عاشقانه‌های سینماست. دیدنش را از دست ندهید. همین ابتدای اکران به دیدنش بروید که فرصت دوباره و دوباره دیدنش را داشته باشید.

*عنوان از تاریخ بیهقی است.

ارسال شده در از فیلم‌ها | پاسخ دهید:

بگذار بگذرد.

آوریل به پایان رسید و مِی آمد، اما مِی حتی از آوریل هم بدتر بود. در بهار عمیق مِی، هیچ راهی نبود جز به رسمیت شناختن لرزش دلم. معمولاً هنگام پایین رفتن خورشید رخ می‌داد. در تیرگی کم‌رنگ غروب، وقتی عطر ملایم مگنولیاها در هوا معلق می‌شد، قلبم بی‌خبر آماس می‌کرد و می‌لرزید و می‌چرخید و تیر می‌کشید. تلاش می‌کرم چشم‌هایم را بسته نگه دارم و دندان‌هایم را به هم بفشارم و صبر کنم تا بگذرد. و می‌گذشت… اما به آرامی، سرِ صبر، و دردی کم‌رنگ به‌جا می‌گذاشت.

در آن زمان‌ها برای نائوکو می‌نوشتم. در نامه‌هایم به او، تنها چیزهای گیرا و مطبوع و زیبا را می‌نوشتم: عطر علف‌ها، نوازش نسیم بهاری، مهتاب، فیلمی که دیده بودم، ترانه‌ای که دوست داشتم، کتابی که تکانم داده بود. خودم وقت بازخوانی‌ نامه‌هایی چنین تسلی میافتم. و حس می‌کردم جهانی که در آن زندگی می‌کنم جهان شگفت‌انگیزی است. نامه‌های بسیاری از این دست نوشتم، اما از نائوکو یا رِیکو خبری نشد.

هاروکی موراکامی، جنگل نوروژی، برگردان محمد حسین واقف

ارسال شده در ترجمه‌ها | پاسخ دهید:

شهر

10350629_860593760663402_5315396207835101470_n

گفتی: «بروم از این ولایت، بروم به بندری دیگر. شهر که قحط نیست؛ این نشد، یکی بهتر. هر تیشه زدم به ریشه‌ام خورد، دلم پوسید. تا کی بنشینم این‌جا، دست روی دست، که گَرد بر خاطر بنشیند؟ هر طرف چشم میاندازم، تا سدِّ نظر، همه‌اش خرابه‌های سیاهِ عمر می‌بینم. حیفِ این همه سال، حیفِ عمرِ عزیز، که تلف شد درین خراب آباد.»

بندر دیگری نخواهی دید، خطه‌ی بهتری نخواهی یافت. شهر سر از دنبالت برنمی‌دارد. در همان کوچه‌ها پلاس می‌شوی. در همان محلّه‌ها پیر می‌شوی. در همان خانه‌هاست که مویت را سفید می‌کنی. هر کجا بروی به همین شهر می‌رسی. امید به خارج نیست. راه به خارج نیست، نه از زمین، نه از دریا. در همه‌ی دنیاست که بر باد رفته عمر، در همه‌ی دنیا آری، عمری که تلف‌ کرده‌ای درین بِیغوله.

کنستانتین کاوافی، ترجمه‌ی بیژن الهی، از این شماره با تأخیر ۶

ارسال شده در زندگي | پاسخ دهید:

در موسم نرگس‌‌های زرد

در موسم نرگس‌‌های زرد (که می‌دانند

هدف زیستن بالیدن است)

چرا را فراموش کن، چگونه را یاد آر

موسم یاس‌های بنفش که جار می‌زنند

هدف از بیداری رویا دیدن است،

چنین را یاد آر (انگار را فراموش کن)

موسم گل‌های سرخ (که مبهوت می‌کنند

اکنون و این‌جایمان را با بهشت)

اگر را فراموش کن، آری را یاد آر

در موسم همه‌ی چیزهای دلپذیر فراتر

از آن‌چه ذهن‌هامان می‌تواند درک کند

جست‌وجو را یاد آر (یافتن را فراموش کن)

و در یک راز آینده

(وقتی که زمان از زمان رهایی‌مان می‌دهد)

مرا فراموش کن،‌ مرا به یاد آر.

ای. ای. کامینگز، برگردان محمد حسین واقف

ارسال شده در ترجمه‌ها | 2 پاسخ

غروب‌های آوریل

با این حال با این غروب‌های آوریل، که به‌گونه‌ای یادآور می‌شوند

زندگی مدفونم را، و پاریس را در بهار،

بی‌اندازه در صلحم، و سر آخر این‌ جهان را

شگفت و جوان می‌یابم.

 

تی. اس. الیوت، برگردان محمد حسین واقف

ارسال شده در ترجمه‌ها | پاسخ دهید:

شعر بهار

آوریل، ز چه رو دوباره بازگشتی؟

زیبایی کافی نیست.

با سرخی گشایش چسبناک برگ‌های کوچک

دیگر نمی‌توانی ساکتم کنی.

می‌دانم آن‌چه می‌دانم.

آفتاب گرم است بر گردنم وقتی نظاره می‌کنم

خوشه‌های زعفران را.

عطر زمین خوش است.

پیداست که این‌جا مرگی نیست.

ولی این چه نشان می‌دهد؟

نه فقط که زیر زمین مغزهای انسان‌ها

توسط کرم‌ها خورده می‌شود.

زندگی فی نفسه

هیچ است،

فنجانی خالی، سلسله‌ی پله‌های نامفروش.

این کافی نیست که هر سال، پایین این تپه،

آوریل

چون ابلهی می‌آید، یاوه می‌سراید و گل می‌پاشد.

ادنا سنت وینسنت میلی

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

مرثیه

با این دانش که حیات ما

تضمین شده نیست چه کنیم؟

شاید روزی تو شاخه‌ی جوان چیزی زیبا را

لمس کنی. و آن چیز

با وجود زادروزهایت و گواهی فوتت، بروید و ببالد،

و روزی بر چیزهایی زیبا سایه بیفکند

یا به درد آشیانه‌ای بخورد. پس با این باور

از خانه‌ات بیرون بیا.

بر سر ما همه‌اش لمس

غریبه‌ها و طوطی‌هاست،

برخی‌شان آدمی‌زاد

و برخی غیرآدمی‌زاد.

به من گوش کن. به تو چیزی

حقیقی می‌گویم. این سلطنت یگانه است.

سلطنت لامسه؛

لمس چیزهای ناپدید شونده.

آراکلیس گیرمی، برگردان محمد حسین واقف

ارسال شده در ترجمه‌ها, زندگي | پاسخ دهید:

تعقیب‌کنندگان تاریکی

این‌جا نوری نیست،

نه شکافی در دیوار صخره‌ای

برای روز

تا راهش را به این‌جا بیابد

جایی که چشم‌ها بی‌استفاده‌اند.

آن‌جا اغتشاش است،

زوال،

جنازه‌های امید،

لاشه‌های الهام،

تن‌های پوست‌کنده،

گوشت‌کنده،

تنها منبع ممکن کلسیوم جاافتاده

برای ما تا روی زمین سرد بخزیم.

چرا به اینجا آمدن؟

چرا که نه؟

کار ما این است

که به خودمان اثبات کنیم

چیزی نیست که بتواند

مشعل قلب‌هامان را پف کند.

ما دنبالش می‌کنیم،

به اشاره می‌خوانیمش،

توان نور خودمان را می‌آزماییم.

ما تعقیب‌کنندگان تاریکی هستیم.

نشاط احمد، برگردان محمد حسین واقف

ارسال شده در ترجمه‌ها | پاسخ دهید: