خاكستر زن

اين داستان را خيلي وقت پيش نوشته بودم. 23 مرداد 1382. الآن روحيه‌ام با آن وقت‌ها خيلي Ù?رق كرده. تصميم گرÙ?تم كه دوباره آن را اينجا بنويسم. اگر حال داشته باشم مطالب وبلاگ اسبقم رو اينجا بازنويسي‌كنم. البته با ويرايشاتي كه اقتضاي تغيير در زمانه است. سعي مي‌كنم روح آن نوشته‌ها تغيير نكند.

ساعت حدوداً یازده شب بود. مرد عینک دودی به چشم داشت. کلاه پشمی به سر و بارانی رنگ و رو رÙ?ته‌ای بر تن. کیÙ? چرمی کهنه ای دستش بود. لابد پر کاغذ و نهارش که مانده بود. احتمالاً کوکو سبزی.

دختر همان اول که او را دید توجهش به او جلب شد. سوار کردن مرد غریبه‌ای با این وضعیت، آن‌هم این وقت شب با عینک دودی برای دختری مثل او خطرناک بود. چند بار دور میدان چرخید. بعد هم وارد خیابان دیگری شد و از کوچه پس کوچه ها دوباره به میدان برگشت. رÙ?ت و جلوی پای مرد ترمز کرد. شیشه را پایین کشید. با عشوه Ú¯Ù?ت: آقا اینجوری خیس می‌شی‌ها!


 خیس شدم!

سوار شید تا یه جایی می‌رسونمتون.

ومرد بدون حرÙ? سوار شد

دختر Ú¯Ù?ت :این وقت شب اینجا چی کار می‌کنی؟

– منتظر تو بودم.

مگه می‌دونستی من میام!

– آره.

شما منو می‌شناسید؟

آره!

– ولی من شما رو نمی‌شناسم.

اشکال نداره همین که من شما رو میشناسم بسه!

– آخه…

آخه نداره! … اولین کوچه سمت راست برو تو.

دختر کمی مشکوک شد. با خودش Ù?کر کرد این هم مثل بقیه مردهای جا اÙ?تاده می‌خواد کلاس بزاره! تا به حال صد تا ازین مردها دیده بود!

کوچه باریک بود و تاریک. مرد Ú¯Ù?ت: جلوی اون خونه واسا!

سر در خانه چراغی کوچک روشن بود. دختر پارک کرد.

پیاده شو.ضبط رو ور دار اینجا امن نیست!

دختر در آينه نگاهي به صورتش انداخت. هر كسي مي‌Ù?هميد نگران است.

-… بیا دیگه خیلی وقت نداریم برای تلÙ? کردن! Ø¢Ù?تاب که زد باید بری خونتون! مامانت رو دق می‌دی از بس از این کارا می‌کنی.

– شما منو از کجا می‌شناسی؟

– بعداً می‌Ù?همی! شاید دم سحر.

یعنی امشب تا صبح بیدار باشه؟

میل خودته ولی من بیدارم! اصلا شبها بیدار‌ترم! واسه خوابیدن وقت زیاده. وقتی مردی می تونی هزار سال بخوابی! بی سر و صدا! اما تو روز نمیشه خلوت داشت. همش سر وصدا. اعصابم خورد می‌شه. واسه همین شبها کم می‌خوابم. از سکوت شب استÙ?اده می‌کنم! حالا زود راه بیÙ?ت بیا بالا زیر بارون وقت این حرÙ?ا نیست!
مرد کلید را در قÙ?ل انداخت و در را باز کرد. از پله ها بالا رÙ?ت. طبقه‌ی دوم ایستاد. در خانه‌اش را باز کرد. دختر Ú¯Ù?ت: همسایه‌ها نÙ?همند!

– تو که گرگ بارون دیده‌ای، از چي مي‌ترسي؟

– Ú¯Ù?تم واسه تو بد نشه!

هر دو داخل خانه شدند. مرد Ú¯Ù?ت: این طبقه‌ی پایین یه پیرزنه که Ù?کر می‌کنه با اجنه در ارتباطه! هر روز سر راهمو می‌گیره و میگه اگه به دستورات من گوش ندی می‌دم جنام بسوزوننت! خيلي وÙ
‚ته كه اصلاً صبر نمی‌کنم ببینم چی
میگه. یکی دو روز اول که حرÙ? تکراری زد دیگه بی‌خیالش شدم. یک دÙ?عه دو سال پیش به تو گیر داد. تو تازه اومده بودی تو کار. دم استخر پارک نیاوران. تا رسید به تو Ú¯Ù?ت: دختر این کارا آخر عاقبت نداره! اگه یه دÙ?عه دیگه بری سراغ این کارها می‌دم جن‌هام بسوزوننت! او موقع تو تا دو هÙ?ته دنبال کار نرÙ?تی. بعد هم که رÙ?تی دیگه دور و بر پارک نیاوران پیدات نشد. محل کارتو بردی پارک ملت، نه؟

دختر جا خورده بود. با سردی Ú¯Ù?ت: درسته! و با خود Ù?کر کرد نکنه این یکی از همون جن‌ها باشه؟ و مرد انگار Ù?کرش را خوانده باشد Ú¯Ù?ت: نترس! من جن نیستم! کاری هم به تو ندارم، می‌خوام امشب تا صبح نیگات کنم. سه سال پیش یک حاشیه کوچیک بودی که بعضی وقتها می‌اومدی و می‌رÙ?تی. الآن مي‌خوام پر رنگ تر كنمت! و دختر به ايهام خنديد.

 همه جای خانه کاغذ ریخته بود. حتی روی تخت خواب دو نÙ?ره‌ی توی اتاق خواب! بی توجه به کاغذ‌ها مانتواش را در آورد. خودش را توي آینه‌ی پر گرد و غبار اتاق بر انداز کرد. همه چیز مرتب بود. بدني كه دست‌هاي بسياري آن را لمس كرده بودند در گرد و غبار آينه هاله‌اي نوراني به خود گرÙ?ته بود. يك‌بار ديگر مراحل كارش را مرور كرد. اگر چه نيازي نبود. همه مثل هم بودند در طي اين سال‌ها. يكي دو تجربه‌ي اولش شايد تازگي داشتند ولي الآن همه‌اش تكرار بود. تكراري ملال آور كه تنها با ضرورت مي‌توانست توجيهش كند…

– زن نداری؟

– تا سه ،چهار سال پیش یدونه داشتم! کشتمش! دیگه حوصله‌شو نداشتم! همش وÙ?ر وÙ?ر می کرد.می خواست از کارای من سر در بیاره. بدبختÙ? بیچاره Ù?کر می‌کرد پای یک زن دیگه در میونه! هی کاغذامو می‌خوند تا شاید چیزی از اونا دستش بیاد. هی می خواند و نمی‌Ù?همید و Ø´Ú©Ø´ بیشتر می شد و جیغ می کشید و حوصله ام را سر می‌برد، مثل گربه تا صبح به چوب کنار تخت چنگ می زد تا اعصاب من رو خورد کنه. ولی من خونسرد بودم اصلا برای اینکارها گرÙ?ته بودمش ولی وقتی دیدم که کاغذ‌هایم را پاره کرد کشتمش. ديگه نيازي بهش نداشتم. اول دو،  سه روزی گذاشتمش تو Ù?ریزر صندوقی تو آشپزخونه! بعد Ú¯Ù?تم ممكنه یه روز یه آدم Ù?ضول از اون تو درش بیاره ویخش آب شه و دو باره شروع کنه به ور ور کردن. اول قشنگ تیکه تیکه اش کردم بعد هم آتیشش زدم! خاکسترشم تا چند وقت پیش داشتم. تو یه کیسه‌ی چرمی. تا یه روز این پیرزن پایینی اومد و خاکستر زن مرده می خواست تا با پودر استخوان خوک نابالغی که روی گوش راستش با خودکار قرمز ضربدر زده باشند و پای چپش هم بلنگه، قاطی کنه و بده به یک زن پنجاه ساله‌ی نازا که سه چهار تا شکم پسر بزاد! من هم کیسه را دادم بهش و Ú¯Ù?تم پودر استخون خوک رو ریختم توش! وگرنه یک ساعت بعد می اومد بالا و از من پودر استخون خوک نا‌بالغی می خواست که روی گوش راستش با خودکار قرمز ضربدر کشیده باشند و پای چپش هم بلنگد. دختر رنگ به رخ نداشت. اومد لباسش رو بپوشه که مرد او را دید وگÙ?ت: توکه نمی‌خوای بری پیش زنم؟

و دختر هراسان Ú¯Ù?ت:نه!

– پس بیا شامت رو بخور بعد هم خونه رو باید مرتب کنی.

و دختر از ترس Ú¯Ù?ت: چشم! شام قرمه سبزی مونده بود. در طول شام مرد حرÙ? نزد و Ù?قط به دختر نگاه می‌کرد. این کارش دختر را عصبی کرد چند بار قاشق از دستش اÙ?تاد. وقتی شامش را خورد رÙ?ت سراغ کاغذ های پراکنده‌ی مرد. که همه جا بود حتی در یخچال. همه را دسته کرد و در اتاق کار مرد روي میز گذاشت. کاغذهای روی میز را مرتب کرد. زیر شیشه‌ی میز یک نقاشی از خودش بود. در چشمانش معصومیت موج می زد و شادی. دماغ باریک و زیبا.چشمان درشت و عسلی با موهایی خرمایی.

– این نقاشی رو از كجا آوردي؟

– خودم کشیدم. الآن هم آوردمت اینجا تا ببینم چه قدر شبیه این نقاشی و این کاغذ ها موندی.

دختر نمی‌Ù?همید مرد چه می‌گوید. قیاÙ?ه‌ی دختر مثل بره‌ای بود در میان گله‌ای از گرگ‌ها. از اتاق بیرون رÙ?ت و در هال نشست. وقتی مرد آمد اشک را روی گونه ی دختر دید، گونه‌های دختر را بوسید و با پشت دستش اشک را از گونه ی دختر پاک کرد. به دختر حس اطمینان مطبوعی دست داد. مرد صورت دختر را در دستش گرÙ?ت و مقابل خود آورد. دقیق به چشم‌ها نگاه کرد.

– وقتی امشب دیدمت همه چیزت مثل عکس بود، به غیر از چشم‌ها. الآن چشم هم همون چشم‌هاست با همون معصومیت وشادی…

– …

– Ø¢Ù?تاب زده! نمی خوای بری؟

این نوشته در قطعات ادبي ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

5 پاسخ به خاكستر زن

  1. یه معلم می‌گوید:

    نتیجه گیری اخلاقی؟

  2. نامشخص می‌گوید:

    خوب که چی ؟ آخرش مثل Ù?یلم هندی تمام شد

  3. جینبک("ک"تحبیب) می‌گوید:

    جلال هوگو

  4. ميثم می‌گوید:

    اخرش بد تموم شد بايد امسال اين جور دخترهارو نسلشونواز رو زمين برداشت

  5. مناقصه می‌گوید:

    ممنون اطلاعات مفیدی بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *