بچه‌ها

یک روز صبح، بیدار شدم و فهمیدم شبانه زایمان کرده‌ام. فهمیدنش نگران‌کننده بود چون در خواب هیچ دردی حس نکرده بودم، زایمان را به یاد نمی‌آوردم و در واقع حتی نمی‌دانستم که باردارم. اما او آن‌جا بود، پسربچه‌ای کوچک، که با ملافه‌های نخی قنداق شده بود، از مایع جنینی و دیگر چیزها چسبناک بود. بچه در شب خودش را تا سینه‌ام بالا کشیده بود و در آن موقع مشغول صبحانه بود. وقتی دستم را به سمتش دراز کردم بالا را نگاه کرد و لبخند زد.

گفتم «سلام»

ملافه‌ها و روتشکی‌ام را توی کیسه زباله ریختم و کنار در گذاشتم. با بچه‌ی جدیدم رفتم حمام و چون هر دویمان پوشیده از مواد به‌دنیا آمدنش بودیم و سردمان شده بود. با صابون لطیفِ صورتم شستمش. خندید و خندیدم، چون استفاده از صابون صورت روی یک بچه بامزه است. با حوله خشکش کردم و او را در یک پیراهن کتانی پیچیدم.

در راه مغازه به دوست پسرم چاک زنگ زدم.

گفتم «شبانه بچه‌دار شده‌ام.»

چاک سرفه کرد. گفت «من از بچه‌ها خوشم نمیاد.»

سرم را پایین آوردم و بچه را نگاه کردم. در پیراهن نرم پیچیده بود و طوری لبخند زد که انگار از کیفیت پیراهن آگاه است و کیفش را می‌برد. گفتم «من عاشق این بچه‌ام و همینه که هست.»‌

از فروشگاه، پودر بچه، پوشک، پستانک و یک جعبه شکلات خریدم. تا خانه قدم زنان رفتم، بچه را پوشک کردم و تکه‌ای شکلات خوردم. چاک آمد و گفت شاید هم از بچه‌ها خوشش می‌آید و با هم خوابمان برد و بچه بینمان بود. تمام روز بچه گریه نکرده بود و من هم همین‌طور.

صبح فردا، بیدار شدیم و فهمیدیم دوباره زاییده‌ام، این‌بار دختری کوچک. بچه‌ها روی تخت بین ما هم را در آغوش گرفته بودند و ملافه‌های اضافه‌ام خراب شده بودند. بچه‌ها را دست چاک دادم و به حمام فرستادمش. ملافه‌های اضافه را جمع کردم و کنار آن یکی کیسه‌ی ملافه‌ها گذاشتم. بعد با چاک وارد حمام شدم. دو تایمان با بچه‌ها سخت جا شده بودیم.

چاک گفت: «این بچه‌ها خیلی آرومند، عاشقشونم هستم. اما امیدوارم شب دوباره یکی دیگه نیاری.»

حسابی خندیدیم. فردا صبح یک بچه‌ی دیگر آن‌جا بود. و یکی دیگر. و یکی دیگر. و یکی دیگر.

تا به امروز رسیدیم.

 

آملیا گری، موزه‌ی غرایب، ترجمه‌ی محمدحسین واقف

 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به بچه‌ها

  1. ارسطو عباسی می‌گوید:

    وبلاگت خیلی عالیه داشتم دنبال شعر چه خبر مرگ عالمی تنها… می‌گشتم اینجا رو پیدا کردم … هر روز از این به بعد مطالعه می‌کنم … خیلی خوبه :))

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *