پاسخی به یک نامه

توماس ترانسترومر

ترجمه‌ی محمدحسین واقف

در کشوی پایینی نامه‌ای پیدا کردم که اولین بار بیست و شش سال پیش رسیده بود. نامه‌ای که با هراسی نوشته شده بود که وقتی برای دومین بار رسید هنوز نفس می‌کشید.

یک خانه پنج پنجره دارد؛ از چهارتایشان آفتاب آرام و روشن می‌تابد. پنجمی رو به آسمانی تیره است، رو به تندر و طوفان. کنار پنجمین پنجره می‌ایستم. این نامه.

گاهی بین سه‌شنبه و چهارشنبه مغاکی پهناور است و گاهی بیست و شش سال به آنی می‌گذرد. زمان نه خطی راست که یک هزارتوست. و اگر سرت را به جای درست دیوار بچسبانی می‌توانی گام‌های شتابان و صداها را یشنوی، می‌توانی صدای عبور خودت را از آن طرف دیوار بشنوی.

آیا هرگز آن نامه جوابی داشته است؟ یادم نیست، مدت‌ها پیش بود. سرحدات بی‌شمار این دریا پیوسته سرگردان بوده‌اند. قلب پیوسته از این ثانیه به ثانیه‌ی بعدی جهیده است، همچون وزغی روی علف‌های خیس شبی در ماه اوت.

آن بالا نامه‌های بی‌جواب تلنبارند، مانند ابرِ بالایی که پیش‌گوی شوم طوفان است. آن‌ها پرتوهای آفتاب را تیره می‌کنند. روزی باید پاسخ نامه را بدم. روزی که مرده‌ام و بالاخره آزادم که افکارم را جمع کنم. یا دست کم آنقدر از اینجا دورم که می‌توانم دوباره خودم را کشف کنم. وقتی نامه اخیراً دوباره رسید در شهر بزرگ قدم می‌زنم. در خیابان بیست و پنجم، در خیابان‌های پرباد آشغال‌های رقصان. من که عاشق پرسه‌زنی و غرق شدن در جمعیتم، یک تای معرّف در تن بی‌کران متن.

این نوشته در ترجمه‌ها, قطعات ادبي ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *