داستان عشقیِ کوتاه

اودون ون هورواث

ترجمه‌ی محمد حسین واقف

اودون ون هورواث (۱۹۰۱-۱۹۳۸) رمان‌نویس و نمایش‌نامه‌نویس پرکار اتریشی-مجار بود که به آلمانی می‌نوشت. در سال‌های افول امپراطوری اتریش-مجارستان، جایی که حالا کرواسی است به دنیا آمد. در نمایشنامه‌های هجوش (مانند افسانه‌هایی از جنگل‌های وین، ۱۹۳۰) ساده‌لوحی و خودپرستی مردمان عادی را که منجر به تقلیل آن‌ها به شر فاشیسم شده بود نشان داد. هدف اعلام‌شده‌اش «نقاب برداشتن از آگاهی» و آشکار کردن غرایز ضداجتماعی زیرینش بود. در ۱۹۳۱ دو سال پیش از آنکه مجبور به تبعید شود، جایزه‌ی Kleist Prize را گرفت که عالی‌ترین جایزه‌ی نمایشنامه‌ی آلمانیست. زندگی و شغلش به صورت غمباری کوتاه شد وقتی حین باد و باران، در پاریس مورد اصابت شاخه‌ی درحال سقوط درختی قرار گرفت.

چه ساکت است پاییز، سکوتی عجیب و غیرزمینی.

همه چیز مثل همیشه است، به نظر می‌رسد هیچ چیز تغییر نکرده. نه مرداب و نه کشتزار، نه درختان صنوبر روی تپه‌ها، نه دریاچه. هیچ چیز. فقط این‌که تابستان رفته است. پایان اکتبر. و چیزی نشده غروب می‌رسد.

سگی در دوردست زوزه می‌کشد و زمین بوی برگ‌های پژمرده می‌دهد. در چند هفته‌ی اخیر حسابی باران باریده است، به زودی برف می‌آید. خورشید رفته و شفق بر فراز زمینِ سفت بی‌قراری می‌کند. از کاه‌بن صدای خش و خش می‌آید؛ انگار کسی پاورچین پاورچین در آن بچرخد و ابرها که داخل می‌آیند، گذشته هم می‌آید. دوباره می‌بینمتان؛ آه روزهای پارسال! کوه‌هایت، درختانت، جاده‌هایت، حالا دوباره همه می‌توانیم هم را ببینیم.

و ما دو تا، تو و من. لباس تابستانیِ رنگ روشنت در آفتاب می‌درخشد، شاد و سرکش انگار چیزی زیرش نداشته باشی. ساقه‌های گندم به عقب و جلو تاب می‌خوردند، زمین دم و بازدم می‌کرد. گرم و شرجی بود،‌ یادت هست؟ هوا مثل قشون حشرات نامریی وزوز می‌کرد. در غرب، خطر طوفان بود. و ما دو تا دور از روستا روی یک سراشیبی، راهی باریک، و بعد میان بافه‌های ذرت قدم زدیم، تو جلوتر از من؛ اما خدایا، این چه کار تو دارد؟ بله، منظورم توست، خواننده‌ی عزیز! چرا باید درباره‌ی این به تو بگویم؟ حالا بی‌خیال، این‌طور نباش! به تو چه ربطی دارد که زمانی دو نفر در یک مزرعه‌ی ذرت ناپدید شده‌اند؟ بالاخره، بر تو تاثیری ندارد. جز رابطه‌ی عاشقانه‌ی کسی دیگر، چیزهای دیگری برای نگرانی داری و به هر حال این قطعاً عشق هم نبود.

واقعیت ماجرا این بود: هر دختری که می‌دیدم می‌خواستمش، می‌خواستم او را داشته باشم. خدا می‌داند هرگز هیچ اتصال «روحانی‌»ای حس نکردم. و او؟ خب، فکر می‌کردم او کاملاً به من اعتماد کرده است. قصه‌های بسیاری برایم گفت، هم رنگارنگ و هم غم‌بار، درباره‌ی کارش، درباره‌ی سینما رفتن، درباره‌ی کودکی‌اش؛ از آن چیزهایی که در هر زندگی‌ای رخ می‌دهد. اما این همه دل‌زده‌ام کرد و هر از چندی آرزو می‌کردم کر و لال بود. آن‌وقت‌ها آدم بی‌شعوری بودم، در نتیجه‌ی یک پوچی دغل‌بازانه، مغرور.

روزی ناگهان بی‌حرکت ماند.

گفت «تو،»

و صدایش خجالتی و جریحه‌دار بود.

«چرا تنهام نمی‌گذاری؟ تو اصلاً عاشقم نیستی و زنان بسیاری هستند که خیلی از من زیباترند.»

جواب دادم «در رختخواب خوبی» و درشتی‌ام خودم را خشنود کرد. با مسرت این کلمات را چندباری دیگر گفتم؛ آن زمان این‌گونه بودم.

به پایین نگاه کرد. ادای دلزدگی درآوردم، از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم و شکل سرش را تماشا کردم. موهایش قهوه‌ای بود، یک قهوه‌ای کاملاً معمولی. موهایش را به جلوی پیشانی‌اش شانه کرده بود، مثل مدل‌های معروفی که تبلیغات متحرک آرایش‌گرانند. بله، البته زنانی با موهای بسیار زیباتر هم هستند، همین‌طور جذاب‌تر به شیوه‌های دیگر ـ اما خواهش می‌کنم! آخرش همه‌اش به یک چیز می‌رسید. موی تیره‌تر یا روشن‌تر، پیشانی پوشیده یا عریان ـ

ناگهان گفت «ای بی‌نوا» انگار با خودش حرف می‌زد. راست توی چشم‌هایم نگاه کرد و آرام بوسیدم. و بعد او رفته بود. شانه بالاانداخته، با لباس چروک. ده قدمی دنبالش دویدم، سپس ایستادم.

پاشنه‌هایم را چرخاندم. به عقب نگاه نکردم.

عشقمان ده قدم زندگی کرد، ناگهان شعله‌ور شد تا همان لحظه که آغاز شده بود خاموش شود. نه مانند رومئو و ژولیت که عشقشان بعد مرگ هم دوام داشته باشد.

تنها ده قدم. اما برای آن وقفه‌ی کوتاه زمان، این عشق کوتاه صمیمی و شدید درخشید، پر از زرق و برق شد، مثل یک قصه‌ی پریان.

این نوشته در ترجمه‌ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به داستان عشقیِ کوتاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *