آن جاست که من می‌روم

کلاریس لیسپکتور

ترجمه‌ی محمد حسین واقف

فراسوی گوش صدایی است، در انتهای دید منظره‌ای، در سرانگشتان شیئی؛ آن جاست که من می‌روم.

در نوک قلم، خط است.

آن‌جا که فکری به ته می‌رسد اندیشه‌ای است، در آخرین دم خوشی یک خوشی دیگر، در نوک شمشیر، جادو؛ آن جاست که من می‌روم.

در سرپنجه‌ها جَستن است.

شبیه داستان کسی که رفته و برنگشته؛ آن جاست که من می‌روم.

می‌روم؟ آری، می‌روم. و باز خواهم گشت تا ببینم اوضاع بر چه قرار است. آیا هنوز جادو در کار است؟ واقعیت؟ منتظر همه‌تان هستم. آن جاست که من می‌روم.

در نوک کلمه، کلمه است. می‌خواهم از کلمه‌ی «شب‌نشینی» استفاده کنم اما نمی‌دانم کی و کجا. بر کناره‌ی شب‌نشینی خانواده است. بر کناره‌ی خانواده منم. بر کناره‌ی من، من. به من، آن جاست که من می‌روم. و از خود بیرون می‌روم تا ببینم. دیدن چه چیزی؟ دیدن آن‌چه وجود دارد. بعد از این که مُردم به سمت واقعیت، آن جاست که من می‌روم. زیرا که این اکنون یک رویاست. رویایی شوم. اما بعدتر؛ بعدتر همه چیز واقعی است. و روح رها دنبال جایی برای آرام گرفتن است. خویشتن، منی است که جار می‌زنمش. نمی‌دانم درباره‌ی چه حرف می‌زنم. درباره‌ی هیچ سخن می‌گویم. من هیچم. وقتی مُردم بسط میابم و پراکنده می‌شوم و کسی نامم را با عشق به زبان خواهد آورد.

به سمت نام بی‌نوایم، آن جاست که من می‌روم.

و از آن‌جا بازخواهم گشت تا نام معشوق و پسرانم را صدا کنم. جوابم را خواهند داد. بالاخره پاسخی خواهم گرفت. چه پاسخی؟ پاسخی از عشق. عشق: بسیار عاشق همه‌تان هستم. عاشق عشقم. عشق سرخ است وحسادت سبز. چشمانم سبزند. اما آن‌قدر تیره‌اند که در عکس‌ها سبز سیاه به نظر می‌رسد. راز من داشتن چشمانی سبز است و هیچ کس این را نمی‌داند.

در انتهای خودم من است. من، لابه‌کنان، من آنکه محتاج است، آنکه التماس می‌کند، آنکه می‌گرید، آن‌که ناله می‌کند. هم‌چنان که آواز می‌خواند. آنکه کلمات را می‌گوید. کلمات بر باد؟ چه اهمیتی دارد، باد آن‌ها را باز می‌آورد و من آن‌ها را تصرف می‌کنم.

من بر لبه‌ی باد. بلندی‌های بادگیر می‌خوانندم. می‌روم، ساحره‌ای که منم. و به شکلی دیگر درآمدم.

آه، سگ، روح تو کجاست؟ آیا در آستانه‌ی تنت است؟ من بر آستانه‌ی تنم هستم. و من به آرامی در هم‌ می‌شکنم.

چه می‌گویم؟ می‌گویم عشق. و بر لبه‌ی عشق ما هستیم.

پیش‌تر از لیسپکتور داستان میمون‌ها را اینجا ترجمه کرده بودم.

این نوشته در ترجمه‌ها, سوگ, قطعات ادبي ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *