میمون‌ها

کلاریس لیسپکتور

محمد حسین واقف

کلاریس لیسپکتور در سال ۱۹۲۰ در خانواده‌ای یهودی در غرب اوکراین به  دنیا آمد. در نتیجه‌ی خشونت سامی‌ستیزانه‌ای که بر آن‌ها تحمیل شد، خانواده‌اش در سال ۱۹۲۲ به برزیل فرار کردند و کلاریس لیسپکتور در ریسیف بزرگ شد. پس از مرگ مادرش، وقتی کلاریس نه ساله بود، به همراه پدر و دو خواهرش به ریو دو ژانیرو نقل مکان کردند و او در ادامه حقوق خواند. با همسرش، که برای وزارت خارجه کار می‌کرد، در ایتالیا، سوییس، انگلیس و ایالات متحده زندگی کرد تا زمانی که از هم جدا شدند و او در ۱۹۵۹ به ریو برگشت؛ او در ۱۹۷۷ مرد. از بعد مرگش، کلاریس لیسپکتور به عنوان بزرگ‌ترین نویسنده‌ی مدرن برزیل شهرتی جهانی یافته است.

اولین باری که در خانه یک مارموست[1] داشتیم حوالی سال نو بود. نه آب داشتیم و نه پیشخدمتی، مردم برای خرید گوشت صف می‌بستند، آتش تابستان برافروخته شده بود – و آن‌وقت بود که، ساکت و سردرگم، هدیه را دیدم که داخل خانه شد، موز می‌خورد و نرسیده همه‌چیز را شتابان، با دُمی بلند وارسی می‌کرد. بیشتر به میمونی بزرگ می‌مانست که هنوز به طور کامل رشد نکرده است. توان بسیاری داشت. از لباس‌های آویزان از بندرخت بالا می‌رفت، آن بالا مانند ملوانی غریو شادی سر می‌داد و پوست موز را پرت می‌کرد، هر جا که می‌افتاد. خسته‌ام کرده بود. هر وقت یادم نبود و بی‌حواس سرگردان رخت‌شوی‌خانه می‌شدم، هول بزرگ: مرد سرخوش آن‌جا بود.

کوچکترین پسرم پیش از من می‌دانست که خود را از شر آن نسناس خلاص خواهم کرد: «اگه بهت قول بدم یه روزی این میمون مریض می‌شه و می‌میره می‌ذاری بمونه؟ یا اگه بدونی دیر یا زود از پنجره میفته پایین و می‌میره؟» احساساتم وادارم کرد تا نگاه خیره‌ام را بر گردانم. ناآگاهی کثیف و سرخوشانه‌ی میمون کوچکِ بزرگ مرا مسئول سرنوشتش می‌کرد، زیرا او خود چیزی را گردن نمی‌گرفت. یکی از دوستانم که دختری بود، فهمید تن‌دادنم به این حضور چه تلخی‌ای آفریده و چه گناهانی به خورد تربیت رویایی‌ام داده و خام‌دستانه نجاتم داد:  پسرانی از فاوِلا[2] با هیاهویی شاد پیدایشان شد، مرد خندان را بردند و برای سال نوی بی‌نور، دستِ کم خانه‌ای بی‌میمون داشتم.

یک سال بعد، تازه داشتم موجی از لذت را حس می‌کردم، که همان‌جا در کوپاکابانا[3] ازدحامی دیدم. مردی میمون‌ّهای کوچک می‌فروخت. به پسرهایم فکر کردم، به لذاتی که رایگان به من بخشیده بودند، بی‌ ارتباط به نگرانی‌هایی که آن‌ها را هم رایگان به من داده بودند، یک چرخه‌ی لذت تصور کردم: «هر که این را بگیرد باید آن را دست به دست کند.» و پیوسته، مانند واکنشی زنجیره‌ای که به‌سرعت ردی از باروت را طی می‌کند. و همان‌جا آنی را خریدم که نامش شد لیسِت[4].

تقریباً کف دستم جا می‌شد. دامن، گوشواره، گردنبد و دست‌بند زنی باهیایی به تن داشت. سیمای مهاجری را داشت که زمین می‌نشیند و هنوز لباس سنتی وطنش را به تن دارد. همچنین کیفیتی مهاجرگونه در چشمان گشاده‌اش بود.

این یکی اما، زنی مینیاتوری بود. سه روز با ما گذراند. چه لطیف ساخته شده بود. و چه باورنکردنی شیرین. بیش از چشمانش، نگاهش گشاده بود. در هر لحظه، گوش‌وارهایش می‌لرزید؛ دامنش همیشه مرتب بود و گردنبند سرخش همیشه درخشان. بسیار می‌خوابید، اما وقت خوردن هشیار بود و خسته. دلجویی‌های اندکش گازهای نرمی بود که ردی به جا نمی‌گذاشت.

روز سوم در رخت‌شویخانه بودیم و لیسِت و شیوه‌ی با ما بودنش را ستایش می‌کردیم. «کمی بیش از اندازه نجیب،» فکر کردم و دلتنگ آن نسناس قبلی شدم. و ناگهان قلبم به تندی پاسخم داد: «اما این ملاحت نیست. مرگ است.» خشونت پیام لالم کرد. پس به پسرها گفتم: «لیسِت داره می‌میره.» نگاهش کردم و فهمیدم چقدر عشقمان حالش خراب است. لیسِت را در دستمال‌سفره‌ای پیچیدم، با پسرها به نزدیک‌ترین اورژانس رفتیم؛ جایی که دکتر به‌خاطر جراحی فوری یک سگ نمی‌توانست ما را ببیند. یک تاکسی دیگر ـ مامان، لیسِت فکر می‌کنه اومدیم گردش ـ بیمارستانی دیگر. آن‌جا به او اکسیژن رساندند.

و با آن دم حیات، لیسِتی که نمی‌شناختیمش ناگهان پیدا شد. چشمانش کم‌تر گشاده بود، مرموزتر، خندان‌تر و صورت برآمده و معمولی‌اش برتری طعنه‌بار خاصی داشت؛ اندکی اکسیژن بیشتر و به‌نظر می‌رسید می‌خواهد بگوید به سختی می‌تواند میمون بودن را تحمل کند؛ البته که میمون بود و گفتنی‌های بسیاری داشت. هرچند طولی‌ نکشید که یکبار دیگر تسلیم شد، از پا در آمد. اکسیژن بیشتر و این بار تزریق سرمی که سوزشش را با ضربه‌ی کوچک خشمناکی پاسخ داد، دست‌بندش جرنگ‌جرنگ صدا می‌کرد. پرستار لبخند زد: «لیسِت، عزیزم، آروم باش!»

تشخیص: زنده نمی‌ماند، مگر این که زیر اکسیژن باشد، حتی با این حال هم احتمالش کم بود. سرش را تکان داد و سرزنشم کرد که «از خیابون میمون نخرید، بعضی اوقات مریضن». نه، تو باید یک میمون خوب می‌خریدی، که بدانی از کجا آمده، برای دست کم پنج سال عشق تضمین شده، باید می‌دانستی که چه کار کرده یا نکرده، انگار می‌خواستی ازدواج کنی. با پسرها لحظه‌ای درباره‌اش حرف زدم. بعد به پرستار گفتم: «آقا، شما خیلی از لیسِت خوشتون اومده. پس اگه اجازه بدید که دو روزی این‌جا زیر اکسیژن باشه و بعدش حالش بهتر شه، می‌دیمش به شما.» به فکر فرو رفت. لابه کردم «لیسِت خیلی خوشگله!» اندیشناک تأییدم کرد که «زیباست». بعد آهی کشید و گفت: «اگه معالجه‌اش کردم، مال خودتون.» آن‌جا را ترک کردیم، با دستمال‌ سفره‌ی خالی.

روز بعد زنگ زدند، و به پسرها گفتم لیست مرده است. کوچک‌ترینشان گفت: «فکر می‌کنی وقت مردن گوش‌واره‌هاش گوشش بوده؟» گفتم آری. بزرگ‌ترینشان به من گفت: «تو خیلی شبیه لیسِتی!» جواب دادم «منم تو رو دوست دارم».

[1]  Marmoset: نوعی بوزینه‌ بومی آمریکای جنوبی که جثه‌ی بسیار کوچکی دارد.

[2] Favela

[3] Copacabana

[4] Lisette

این نوشته در ترجمه‌ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به میمون‌ها

  1. س.م.م می‌گوید:

    چه توصیف‌های زنده و لطیفی داشت
    بیشتر بنویسید کاش

  2. بازتاب: آن جاست که من می‌روم | شاهد قدسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *