کلمه

ولادیمیر نابوکاف

ترجمه‌ی محمد حسین واقف

CK07ZhyUsAASvm_

نخستین بار متن روسی «کلمه» در بهار ۲۰۰۵ به چشمم خورد، داستانی چنان تکان‌دهنده و احساساتی، که پیش از ترجمه کردنش، باید دودلی‌هایی را درباره‌ی اصالتش مرتفع می‌کردم. دومین داستانی بود که پدرم منتشر کرد، و نخستینی که بعد از قتل پدرش در ۱۹۲۲ چاپ کرد؛ تصنیف‌شده در برلین، چاپ شده در شماره‌ی ژانویه‌ی ۱۹۲۳ «رول٬»، مجله‌ی روس‌های مهاجر، که پدرش در برلین از ناشرانش بود. مثل «ته دنیا» یک دهه بعدتر، کلمه شامل رازی عیان است که هرگز نفهمیدیم. مثل «جنّ چوب» و یکی از شعرهای اولیه‌اش، «انقلاب»، «کلمه» جهانی دلفروز و دلپذیر در برابر واقعیت وحشی طرح می‌افکند، با صفحه‌بندی منحوسش در «رول٬»: این داستان کنار قطعه‌ی ناتمامی از پدرش چاپ شد.

همچنین «کلمه» از معدود داستان‌های نابوکاف است که در آن فرشتگان نقشی دارند. البته آن‌ها، تجسمی بسیار شخصی هستند، بسیار بسیار نزدیک‌ترند به فرشتگان افسانه و خیال‌پردازی و نقاشی تا فرشتگان متعارف مذهب ارتدوکس روسی. این هم درست است که نماد‌های ایمان مذهبی در داستان‌های نابوکاف پس از مرگ پدرش بسیار کمتر پیدا می‌شود ( برای دیدن نوع کاملاً متفاوتی از فرشته به «پرزدن» نگاه کنید). جذبه‌ی ساده‌ی «کلمه» در کارهای بعدی پدرم هم به چشم می‌خورد، اما گذرا، در دنیای دیگری که نابوکاف تنها می‌توانست به آن اشاره‌ای بکند. او توضیح داد که اگر بیش از آن‌چه نوشته نمی‌دانست، نمی‌توانست همان‌ها را هم بنویسد.

دیمیتری نابوکاف

مونتروکس سوییس

ژانویه‌ی ۲۰۰۶

رُفته از شبِ درّه با بادی الهام‌بخش و رویایی، بر لب جاده‌ای ایستادم، زیر آسمانی صاف، چون زرِ ناب، در  زمین شگفتی کوهستانی. بی‌نگاه، حس کردم جلا را، فرشتگان را، و تراش‌های صخره‌های موزاییکی پهناور را، پرتگاه‌های حیرت‌انگیز را و تابش آینه‌گون بی‌شمار دریاچه‌هایی که جایی آن پایین، پشت من قرار گرفته بودند. حس قزحی الهی، آزادی و مناعت روحم را تصرف کرده بود: می‌دانستم در بهشتم. با این حال، در این روح زمینی، فکری زمینی چون شعله‌ای تیز سر برکشید ـ و چه حسودانه، چه عبوس آن را پوشاندم از هاله‌ی زیبایی عظیمی که دورم را گرفته بود. این فکر، این شعله‌ی عریان رنج، فکر وطن زمینی‌ام بود. پابرهنه و بی‌پول، بر لبه‌ی جاده‌ای کوهستانی، منتظر ساکنان نورانی و مهربان آسمان بودم، هنگامی که بادی، چون پیش‌بینی معجزی، در موهایم بازی کرد، دره‌ها را با همهمه‌ای شفاف پر کرد، و ابریشم افسانه‌ای درختان شکوفای میان صخره‌هایی را که پوشش جاده بودند بر ‌آشفت. علف‌های بلند چون زبانه‌های آتش به تنه‌های درختان پیچیده بودند؛ گل‌های بزرگ به‌نرمی از شاخه‌های درخشنده شکستند و چون جام‌های پرنده‌ای مملو از نور آفتاب، خرامیده از میان هوا، گلبرگ‌های محدب ماتشان را به بیرون پف کردند. عطر شیرین نمناکشان مرا یاد تمام بهترین‌ چیزهای لطیفی انداخت که در زندگی‌ام حس کرده‌ام.

ناگهان، جاده‌ای که بر آن ایستاده بودم، بی‌نفس از تجلی، با طوفان بال‌ها پُر شد. از اعماق حیرت‌انگیز، فرشتگانی که منتظرشان بودم فوج فوج برون آمدند، بال‌های بسته‌شان، ‌تیز، بالا را نشانه رفته بود. گام‌شان اثیری بود؛ همچون ابرهای رنگین در حرکت بودند، و رخسار شفافشان، جز تکان شورانگیز مژه‌های تابانشان، بی‌حرکت بود. میان آن‌ها، پرندگان فیروزه‌ای با هیاهوی خنده‌ی خوش دخترانه اوج می‌گرفتند، و جانوارن نرمِ نارنجی با خال‌های سیاه شگفت‌انگیز جست و خیز می‌کردند. جانوران در میان هوا چنبره زدند، در سکوت پنجه‌های اطلسی‌شان را گشودند تا گل‌های معلق در هوا را بگیرند، چرخ‌زنان و پروازکنان و با چشمان درخشان، تنگ از کنارم گذشتند.

بال‌ها، بال‌ها، بال‌ها! چگونه می‌توانم شکنج‌ها و سایه‌هاشان را شرح دهم؟ همه‌ی آن‌ها، نیرومند و نرم، حنایی، بنفش، آبی تیره، سیاه مخملی، با گرد آتشین روی پرهای هلالی نوکشان. این ابرهای سرد شتابان بر روی شانه‌های تابان فرشتگان ایستادند؛ گاه و بی‌گاه فرشته‌ای، در بی‌خودی حیرت‌انگیزی، ناتوان از مهار سعادتش، ناگهان، دمی، زیباییِ بال‌دارش را می‌گشود، و این به انفجار آفتاب می‌مانست، مانند برق زدن هزاران هزار چشم.

خیل خیل گذشتند، نظّاره‌ی آسمان. چشم‌هاشان چون دره‌هایی فرخنده‌ بود، و در چشم آن‌ها توقف پرواز را دیدم. آن‌ها با گام‌های خرامان آمدند، گل‌باریده. گل‌ها شبنم‌های تابانشان را در پرواز می‌ریختند؛ حیوانات نرمِ درخشان بازی می‌کردند، می‌چرخیدند و بالا می‌رفتند؛ پرنده‌ها با خوشی می‌خواندند، اوج‌گیر و فرودآی و من، گدای کوری لرزان، ایستاده بر لب جاده و در نفس سفله‌ام عین این افکار پرگویی می‌کرد: برایشان زاری کن، بگو به آن‌ها، آه، بگو به آن‌ّها که بر شکوهمند‌ترین ستاره‌های خدا سرزمینی است ـ سرزمین من ـ که در تیرگی دردناکی در حال مردن است. می‌پنداشتم اگر بتوانم انعکاس لرزان نور را در مشت بگیرم، چنان سُروری به کشورم خواهم آورد که روح‌های آدمیان بی‌درنگ روشن شوند، و زیر چلپ چلپ و ترق ترق بهارِ رستاخیزکرده، زیر تندرهای طلایی معابدِ دوباره بیدار شده، حلقه می‌زدند.

دست‌ّهای لرزانم را دراز کردم، در تلاش برای بستن راه فرشتگان،‌ شروع کردم به چنگ‌زدن به حاشیه‌ی لباده‌هاشان، به حاشیه‌ی مواج و سوزان بال‌های خم‌شان، که چون گل‌های پرگل‌برگ از لای انگشتانم رد شدند. ناله کردم، به دست و پاشان افتادم، هذیان‌گویان لطفشان را التماس کردم، اما فرشتگان به جلو گام برداشتند، بی‌توجه به من، صورت‌های خوش‌تراششان به بالا چرخید. آن‌ها را دسته دسته در ضیافتی بهشتی جاری کردند، در بیشه‌ای که فراتر از تاب و طاقت نورانی بود، جایی که الوهیت گسترده شده بود و نفس می‌کشید: که جرأت اندیشیدن به آن را نداشتم. تارعنکبوت‌های آتشینی دیدم، قطراتی، طرح‌هایی روی بال‌های عظیم لاکی، حنایی، بنفششان و بر فرازم، خش‌خش نرمی موج‌موج گذشت. پرنده‌های فیروزه‌ایِ رنگین‌کمان‌تاج، نوک می‌زدند، گل‌ها از شاخه‌های درخشان شناور شدند. «صبر کنید، به من گوش دهید!» فریاد زدم، تلاش کردم تا پاهای سبُک فرشته‌ای را در بر بگیرم، امّا پا،‌ لمس‌نشدنی، دست نیافتنی، از میان دست‌های کشیده‌ام سر خورد، و تنها لبه‌های بال‌های گشوده‌اش، هنگام راه گشودن لبانم را سوزاند. در دور دست، اشعه‌ای طلایی بین صخره‌های پرشکوه و واضح با طوفان مواج آن‌ها پر می‌شد؛ فرشتگان رفتند، رفتند؛ خنده‌ی بلند مهیج مرغان بهشتی یخ زد؛ گل‌ها پرواز از روی درخت‌ها را متوقف کردند؛ من ضعیف شدم، ساکت شدم…

سپس معجزه‌ای رخ داد. یکی از آخرین فرشتگان درنگی کرد، چرخید، به‌آرامی سمت من آمد. چشمان گود، خیره و الماس‌گونِ زیر کمان‌های با ابهت ابرویش، مرا دیده بودند. روی کناره‌های بال‌های گشوده‌اش چیزی که شبنم به نظر می‌آمد سوسو می‌زد. بال‌ها خاکستری بودند، ته‌رنگ وصف‌ناپذیری از خاکستری، و هر پری به هلالی نقره‌ای ختم می‌شد. رخسارش، خطوط اندکی متبسم لب‌هاش، و پیشانی بلند شفافش مرا یاد چهره‌ای انداخت که بر زمین دیده بودم. انحناها، پرتوها و دلربایی همه‌ی صورت‌هایی که برایم دوست‌داشتنی بوده‌اند ـ چهره‌های افرادی که مدت‌های مدیدی بود از من جدا شده بودند ـ به نظر می‌رسید در یک سیمای شگفت‌انگیز گرد آورده شده بودند. همه‌ی صداهای آشنا که جداگانه شنیده بودمشان، حالا به نظر می‌رسید در نوایی بی‌نقص در هم آمیخته بودند.

پیش من آمد. لبخند زد. نمی‌توانستم به او نگاه کنم. اما، با نظری به پاهایش، متوجه رگ‌های لاجوردی و یک ماه‌گرفتگی شدم. از این رگ‌ها، از آن لکه‌ی کوچک، فهمیدم که او هنوز به کلی زمین را ترک نکرده، که شاید او دعایم را بفهمد.

سپس، خمیده سر، در حالی که کف دستان آلوده به گِل درخشانم را به چشمان نیمه‌کورم فشار می‌دادم، شروع به برشمردن اندوهانم کردم. می‌خواستم شرح دهم وطنم چه شگفت بود، و اغمای سیاهش چه سهمناک، اما کلماتی را که نیاز داشتم نیافتم. دستپاچه، حرف‌هام را تکرار می‌کردم، درباره‌ی چیزهای جزيی یاوه گفتم، درباره‌ی خانه‌ی سوخته‌ای که روزگاری زیبایی تابناک کف‌پوش‌هاش در آینه‌ی مورب منعکس می‌شد. از کتاب‌های قدیمی و زیرفون‌های قدیمی، از خرده‌ریزها، از اولین شعرهام در دفتر سیمی مدرسه‌ای، از پاره‌سنگ خاکستری که بر آن تمشک وحشی روییده، در مزرعه‌ای پر از مامیثا و آفتاب‌گردان پرگویی کردم، اما مهم‌ترین چیزها را نمی‌توانستم بیان کنم. گیج شده بودم، زبانم بند آمده بود، از نو شروع می‌کردم، و باز هم، در نطق ناگزیر و عجولانه‌ام، از اتاق‌هایی در خانه‌ی ییلاقی خنک و طنین‌داری صحبت می‌کردم، از زیرفون‌ها، عشق اولم، از زنبور‌هایی که روی مامیثا خوابند. به‌نظرم می‌رسید که الان ـ همین الان! ـ به مهم‌ترین حرف‌ها می‌رسم، همه‌ی اندوهان وطنم را شرح خواهم داد؛ اما به دلیلی تنها می‌توانستم چیزهای جزیی و سراسر دنیوی را به‌خاطر بیاورم، و قادر نبودم سخن بگویم یا آن‌ اشک‌های قوی و سوزان و خوفناک را بگریم، که درباره‌شان می‌خواستم اما نمی‌توانستم سخن بگویم…

ساکت شدم، سرم را بالا آوردم. فرشته‌ با تبسمی آرام و دقیق، با چشمان کشیده‌ی الماس‌گونش، بی‌هیچ حرکتی به من خیره شد. حس کردم که او، همه چیز را می‌فهمد.

بانگ برآوردم که «ببخشایم»، شرمگین ماه‌گرفتگی روی پای نورانی‌اش را بوسیدم. «ببخشایم که تنها قادرم از چیزهای بی‌دوام، از چیزهای بی‌اهمیت سخن بگویم. هر چند تو ای فرشته‌ی خاکستری مهربان مرا می‌فهمی. پاسخم گو، یاری‌ام کن، به من بگو چه چیزی سرزمینم را نجات خواهد داد؟»

فرشته برای لحظه‌ای شانه‌هایم را با بال‌های کبوتری‌اش در بر گرفت، یک کلمه گفت، و در صدایش همه‌ی آن صداهای محبوبِ ساکت‌شده را بازشناختم. کلمه‌ای که گفت چنان حیرت‌انگیز بود که، با آهی از سر حسرت، چشمانم را بستم و بیشتر تعظیم کردم. رایحه و نوای کلمه در رگ‌هایم پخش شد، در مغزم چون خورشید طلوع کرد؛ شکاف‌های بسیاری را در آگاهی‌ام گرفت و آهنگ عدنی فروزنده‌اش را تکرار کرد. از آن‌ها پر شدم. چون غده‌ای نازک، در شقیقه‌ام می‌زد، مژه‌هایم را نمناکی‌اش لرزاند، خنکی شیرینش در موهایم وزید و گرمایی خدایی در قلبم جاری کرد.

فریادش زدم، در هر هجایش عیش می‌کردم، نگاهم را در اشک‌های تابناک رنگین‌کمان خوشبختی، شتابان بالا انداختم…

پروردگارا ـ پشت پنجره، سپیده‌دم زمستان سبز می‌شود، و به یاد نمی‌آورم آن کلمه‌ای که فریاد زدم چه بود.

این ترجمه پیش‌تر در شماره‌ی ۳۸ ماه‌نامه‌ی تجربه‌ی تیرماه ۹۴، منتشر شده است.

این نوشته در ترجمه‌ها, نوشتن ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *