سه ترجمه از یک شعر

سرزمین هرز الیوت تقریباً بی‌نیاز از معرفی است. سه ترجمه از چند خط نخستش را می‌گذارم این‌جا. بیشتر برای دیدن این‌که رویکردها به ترجمه چه‌قدر می‌تواند متفاوت باشد. اول اصل شعر است و بعد ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور و بعد جواد علافچی و سرآخر هم ترجمه‌ی بیژن الهی.

اصل انگلیسی

April is the cruellest month, breeding

Lilacs out of the dead land, mixing

Memory and desire, stirring

Dull roots with spring rain.

Winter kept us warm, covering

Earth in forgetful snow, feeding

A little life with dried tubers.

Summer surprised us, coming over the Starnbergersee

With a shower of rain; we stopped in the colonnade,

And went on in sunlight, into the Hofgarten,

And drank coffee, and talked for an hour.

ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور با عنوان «سرزمین هرز»

آوریل ستم‌گرترین ماه‌هاست، گل‌های یاس را

از زمین مرده می‌رویاند، خواست و خاطره را

به هم می‌آمیزد، و ریشه‌های کرخت را

با باران بهاری برمی‌انگیزد.

زمستان گرممان می‌داشت، خاک را

از برفی نسیان‌بار می‌پوشاند، و اندک حیاتی را

به آوندهای خشکیده توشه می‌داد.

تابستان غافل‌گیرمان می‌ساخت، از فراز اشتارن برگرسه

با رگباری از باران فرا می‌رسید، ما در شبستان توقف می‌کردیم

و آفتاب که می‌شد به راهمان می‌‌رفتیم، به هوفگارتن

و قهوه می‌نوشیدیم و ساعتی گفت‌وگو می‌کردیم

ترجمه‌ی جواد علّافچی با عنوان «سرزمین بی‌حاصل»

آوریل بی‌رحم‌ترین ماه‌هاست

از خاک مرده گل یاس

می‌رویاند،

خاطره و خواهش را

در هم می‌آمیزد،

و ریشه‌های افسرده را با باران بهاری

بر می‌انگیزد.

زمستان گرم نگاهمان می‌داشت:

زمین را با برف فراموشی

می‌پوشاند،

و حیات ناچیزی از نک شاخه‌های خشک

می‌نوشاند.

تابستان غافلگیرمان کرد:

برفراز اشتارن‌برگزه رسید و رگباری بارید.

ما در میان ستون‌ها پناه گرفتیم.

در آفتاب به راه افتادیم و در هوفگارتن

قهوه‌ای خوردیم و ساعتی صحبت کردیم.

و ترجمه‌ی آخر هم ترجمه‌ی بیژن الهی با عنوان «ارض موات»

جور فروردین نگر چون بر میارد ناز و نرگس از زمینِ مُرده، از گِل؛ خَلطِ یاد و آرزو چون می‌کُنَد با مورمورِ ریشه‌ی لَس، ریشه‌ی افسرده، زیر نم‌نم نیسان.

زمستان گرم‌مان می‌داشت، قوتِ لایموتِ ساقه در آوندِ خشکِ نیمه‌جان و گوش تا گوشِ زمین برفِ فراموشی.

و تابستان که غافلگیر می‌بارید روی ترکمن صحرا چه رگباری، و ما در اوبه می‌ماندیم، دستاغوش.

و چون وامی گرفت و گوش تا گوشِ هوا خندان، ساعتی گپ در کنارِ دشت گرگان، پای چای نیمه‌گس در استکان‌های کمرباریک، تمامِ عیشِ عالم بود…

این نوشته در ترجمه‌ها, قطعات ادبي, نوشتن ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *