خورشید هم برآید*

Brody-While-Were-Young-1200

باومباک در آخرین ساخته‌اش تا وقتی جوانیم بیش از هر چیز دیگری با مفهوم سن و سال سر و کار دارد، مثل گرینبرگ، مثل فرانسس ها؛ که اولی درباره‌ی بحران میانسالی بود و دومی درباره‌ی جوانی. تا وقتی جوانیم سر و کارش با شکاف میانسالی و جوانی است. با وحشت میانسالی از جوانی، با وحشت از دیدن این‌که نسل بعد از ما، با همه‌ی شرارت‌هاشان، که خود را از آن‌ها بری می‌دانیم، از راه رسیده‌اند و جای ما را تنگ کرده‌اند و دیر نیست که به کل از بازی بیرونمان کنند، از زمین زندگی برانندمان.

فیلم با نقل قولی از نمایشنامه‌ی استاد بنّای ایبسن آغاز می‌شود، گفت‌وگویی بین سولنس و هیلدا، که سولنس از وحشتش از جوان‌‌ترها می‌گوید و این‌که می‌ترسد آن‌ها در بشکنند و به حریمش داخل شوند. هیلدا در پاسخ می‌گوید که بهتر است در را باز کند و بگذارد آن‌ها دوستانه و در آرامش داخل شوند. جاشوای فیلم هم همین کار را می‌کند، در را باز می‌کند و دوستانه جوان‌ها را به داخل راه می‌دهد. اما این باعث تغییر سرنوشت نمی‌شود. چیزهایی از این رابطه یاد می‌گیرد، نفعی برایش دارد، اما بالاخره جیمی آمده تا جای او را بگیرد، آمدنش مثل آمدن شیرهای جوان است به قلمروی قبیله‌ای که نر غالبش کم کم ضعیف می‌شود. آن‌ها آمده‌اند تا هر چه داری بگیرند.

تا وقتی جوانیم به این فکر نمی‌کنیم که بعدی‌هایمان، فرزندانمان، نسل بعدی قرار است جایمان را بگیرند، قرار است ما را کنار بگذارند و بی‌توجه به این‌که ما چه راه و روشی را برایشان می‌پسندیم راه خودشان را بروند. یادمان می‌رود که ما هم با نسل پیش از خودمان همین کار را کرده‌ایم. اما به میانسالی که می‌رسیم، تازه می‌فهمیم ای دل غافل، آن‌ها که قرار بوده عصای دستمان باشند اگر بلای جانمان نباشند دست کم رقبای مایند، رقبایی که از ما جوان‌تر و توانمندترند و به زودی ما را کنار خواهند گذاشت. در بهترین حالت ما را و نسل ما را به موزه‌ها می‌سپارند. مثل پدرزن جاشوا، حالا که پیر شده قرار است از یک عمر تلاشش قدردانی شود و برایش بزرگداشت برگزار کنند، که چی؟ هیچ.

جاشوای تا وقتی جوانیم همین مسیر را رفته، جوان بوده، از استادش آموخته و مستند ساخته، علیه استاد-پدرزنش (شمایل پدر) قیام کرده و حالا سال‌هاست مشغول ساخت مستندی بی‌پایان درباره‌ی آمریکاست. مستندی شش ساعت و نیمه که به قول استادش هفت ساعتش زیادی است. مستندی که جرأت، توان و میل پایان دادنش را از دست داده است. چرا؟ شاید چون می‌داند تمام کردن به معنای تمام شدن است. به معنای بی‌هدفی تا پیدا کردن هدف بعدی. برای همین به همین ایده، به همین مستندی که دست گرفته چنگ می‌زند و کارش را بدل به علت وجودی‌اش کرده است. با این که جاشوا همان راه را، به شیوه‌ی خود، رفته است باز هم کنار گذاشته شدن برایش سخت است. بر عکس پدرزنش که وقت سالخوردگی پذیرفته راه و رسم جهان همین است و برای همین رابطه‌ی خوبی با جیمی دارد. کنار رفته و منتظر است جیمی جاشوا را هم کنار بگذارد.

جاشوا مستندسازی است که به دنبال ثبت حقیقت تجربه است. نمی‌تواند بپذیرد داستانی دروغین حقیقتی را روایت کند. نمی‌تواند «قصه‌» را بپذیرد. از آن طرف جیمی با همین قصه‌ساختن کار دارد، می‌داند حقیقت اگر با داستانی جذاب و حتی دروغ روایت شود مخاطب بیشتری خواهد داشت. برای همین است که آن صحنه‌سازی‌ها را انجام می‌دهد تا به‌نظر برسد دارد مستندی می‌سازد از بازیافتن کسی. در واقع جیمی بیش از آن‌که مستند بسازد قصه‌ای ساخته در ژانر مستند. نقل قول جاشوا از گدار که «قصه‌ درباره‌ی من است و مستند درباره‌ی تو» را برداشته و به هم آمیخته. قصه‌ی مستند و مستند داستانی ساخته و «من» و «تو» را با هم درگیر کرده. جیمی مثل مستندسازان حیات وحش ناظر ساکت زندگی شیرها و آهوها نیست. او خودش بازیگر مستند‌هایش است. نه فقط بازیگر مستندها که خود را در زمینه‌ی بزرگ‌تر زندگی هم یک بازیگر می‌داند. برای همین است که از مواجهه با جاشوا تا قرار گرفتن عکسش در مجلات، تمام وقت مبتنی بر پلات و طرح داستانش زندگی کرده، همه چیز را از پیش چیده و طبق آن جلو رفته است.

اگر جاشوا و کورنلیا با فرصت‌هایی در زندگی مواجه شده بودند ـ فرصت بچه‌دار شدن، فرصت فیلم‌سازی، فرصت سفر، فرصت زندگی ـ و از آن‌ها استفاده کرده یا آن‌طور که پیداست اغلب از دستشان داده‌اند، جیمی و داربی کسانی هستند که خودشان فرصت‌هایشان را می‌سازند و سر راهشان قرار می‌دهند. جیمی اگر فرصت زندگی در زمانه‌ی وی‌اچ‌اس و صفحه را نداشته برایش اهمیتی ندارد، هر کجا که بخواهد دست از فناوری روز می‌کشد و سراغ آن‌چه می‌خواهد می‌رود. صفحه جمع می‌کند و وی‌اچ‌اس می‌بیند. طبق فیلم‌نامه‌ای که در سر نوشته بازی می‌کند تا به پایان خوشی که در سر دارد برسد.

البته که نسل نو، همه‌اش آن‌طوری که باومباک نشان می‌دهد اغراق‌شده نیست. باومباک اغراق‌شده‌ترین گروه این نسل که هیپسترهایی کلیشه‌ای هستند نشان می‌دهد. باومباک گروهی را برگزیده که به تمامی در تعارض با جاشوا و زندگی‌اش باشد. این هر دو در یک شهر زندگی می‌کنند و با این حال در دنیاهایی به کل متفاوت از هم هستند که گاه و بی‌گاه با هم تقاطع‌هایی هم دارند. شاید کنایه‌ای هم در این نکته باشد که این دو دارند یک‌دیگر را زندگی می‌کنند. دنیای جاشوا ـ که در میانسالی است ـ پر شده از آیفون و گوگل و نت‌فلیکس و مواردی از این قبیل اجزای جدا نشدنی زندگی‌اش هستند اما در جهان جیمی بیست و پنج‌ساله خبری از این‌‌ها نیست. نه که به کل نباشد، که هست، اما آن پشت‌هاست، جلوی دید نیست، در جهان او هنوز صفحه و وی‌اچ‌اس و دوچرخه زنده‌ هستند. جهان او سرزندگی بیشتری دارد اما سال‌هاست مرده است. که سال‌ها پیش‌تر توقف کرده و پیش نمی‌رود. این روزها ماشین تحریر به چه کار می‌آید جز ادا درآوردن؟ جز اتصال به زمانه‌ای که دیگر نیست. کدام فیلم روز نسخه‌ی وی‌اچ‌اس دارد؟ کدام خواننده صفحه بیرون می‌دهد در جهانی که سی‌دی هم جای خود را به خرید آنلاین موسیقی و دانلود کردن آن داده. در جهان آنلاین‌ها صفحه گوش کردن و وی‌اچ‌اس دیدن هم از آن کارهاست. شاید جیمی هنوز نفهمیده که این ابزارها دیگر «کار» نمی‌کرده‌اند که کنار گذاشته‌ شده‌اند، که تکامل پیدا کرده‌اند و چیزی نو جای آن‌ها را گرفته است. شاید حواسش نیست جهان امروز ما بسیار بهتر از جهانی کار می‌کند که او قصد دوباره زندگی کردن در آن را دارد. مگر قرار نیست خود او جای جاشوا را بگیرد؟

جاشوا و همسرش کورنلیا بچه ندارند. چندباری پیش‌تر تلاش کرده‌اند و تلاششان منجر به سقط شده. برای همین آن راه را بسته می‌دانند و حاضر نیستند دوباره در سن چهل و خرده‌ای سالگی به آن وارد شوند. آن‌ها طوری وانمود می‌کنند که انگار خودشانند که نمی‌خواهند بچه‌دار شوند، حال آن‌که بخواهند هم احتمال موفقیتشان بسیار پایین خواهد بود. مشکل آن‌جایی شروع می‌شود که زوج قصه‌ی ما خودشان را تنها میابند. همه‌ی دوستانشان بچه دارند و وارد مرحله‌ی دیگری از زندگی‌شان شده‌اند و تنها مانده‌اند این دوتا. برای همین خیلی ساده به دام دوستی با جیمی و داربی می‌افتند. شاید حتی جاشوا در جیمی ادامه‌ی خودش را ببیند. جوانکی که شاید بتواند جای فرزندش باشد. رفاقت جاشوا با جیمی قرار است جای فرزند نداشته‌اش را بگیرد. موضوع فرعی فیلم هم همین رفاقت مردانه است. نمایش شکل‌گیری این رفاقت، اوج‌گیری‌اش و پایان‌یافتنش به‌خاطر بزرگ‌ترین گناه دوستی‌ها: سوء استفاده از دوست. با این همه چیزهایی هم از این رفاقت برای جاشوا می‌‌ماند: تمام کردن مستندش، دنبال فرزندخوانده رفتن و پذیرش این که جوانی شر نیست، جوانیست.

*کتاب جامعه: نسلی می‌رود و نسلی دیگر از راه می‌رسد، اما زمین تا ابد پا بر جا می‌ماند… خورشید هم برآید و هم فرو ‌شود.

این یادداشت پیش‌تر در شماره‌ی ۳۸ ماه‌نامه‌ی تجربه، تیرماه ۱۳۹۴ منتشر شده است.

این نوشته در از فیلم‌ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *