مرا فراموش کن، مرا به یاد آر*

dardonyayetosaatchandast2

اگر آن‌جا که زندگی می‌کنیم آن‌جا که هستیم نباشد چه؟ اگر ساعتمان، ساعت جای دیگری باشد؟ پنیرمان، قاب‌های نقاشی‌مان، خواب‌هامان همه از فضایی دیگر، از زمانی دیگر چه؟ چه می‌شود اگر آن‌ چیزها، آن کسان که می‌خواهیم جای دیگری باشند، در خاطره باشند؟ در خود خیالشان را نگه داریم و بیرون یادگارهایشان را.  تنها عناصری از آنان را به یاد می‌آوریم و احساساتی را: عطری، خنده‌ای، صدایی، کلمه‌ای، روز خاصی، لحظه‌ی خاصی و خطور همه‌ی این‌ها به ذهن نه در اختیار ماست و نه در حد فهم ما. همین‌طور هم آن‌ها را فراموش می‌کنیم. از یاد می‌روند تا آن‌ها را دوباره ببینیم، یا نه، چیزی ما را یاد آن‌ها بی‌اندازد و دوباره در خاطرمان سر و کله‌شان پیدا شود. هر کدامشان می‌تواند به نحوی که نمی‌دانیم در ما حس «خانه» ایجاد کند،‌ طوری که هرگز در فضای فیزیکی‌ای که در آن گیر افتاده‌ایم نمی‌توانیم آن را بیابیم. این مشکل تبعید است، مشکل جابه‌جا شدن و با این همه به خاطر آوردن جزئیات «آن‌جا»: وضعیت در جای خود نبودن و در عین حال تشخیص چیزی که جابه‌جایمان کرده. اشتیاق بسیار داریم، اما نمی‌توانیم آن را با چیزی جز خاطره، جز رؤیا، برآورده کنیم. می‌توانیم این فرایند درونی‌سازی فضا-زمان را در نخستین فیلم بلند صفی یزدانیان بینیم. در دنیای تو ساعت چند است؟ راوی کنش یاد است. تلاش برای پیدا کردن راهی که رویاها و خاطرات را به فضا-زمان فیزیکی‌ای که در آن قرار داریم بیاورد.

یادآوری عملی کاملاً ناخودآگاه و غیرارادی است. دیگری هر قدر هم تلاش کند نمی‌تواند مرا مجبور به یادآوری کند، حتی خود آدم هم در بسیاری موارد از به یادآوردن ارادی چیزها عاجز است. باید جایی، چیزی، عطری، صدایی پیدا شود که از یادرفته دوباره در یاد بیاید. فیلم جدال فرهاد است برای یادآوری خودش به گلی. برای بازشناساندن خودش به گلی. فیلم تلاش فرهاد است برای این‌که راهی از معبر خاطره به تحقق رؤیایش باز کند، رؤیای گلی. سر آخر هم موفق می‌شود با خاطره و جنون گلی را به میان رؤیای خودش بکشد. برای این‌کار باید عقب و عقب‌تر برود، باید گلی را قانع کند لحظه‌ای سپر دفاعی‌اش را بیندازد، لحظه‌ای کودک شود، برود سراغ نخستین خاطرات مشترک، برود سراغ دبستان و عطر پوست پرتقال روی بخاری، برود سراغ برف و تعطیلی، سراغ نام‌های آشنای کودکی.

فرهاد قاب‌ساز است. شاید همین برای معرفی‌اش کافی باشد، که کارش قاب گرفتن لحظه‌ است؛ فراموش نکردنش؛ حفظ آن، چنان که بوده است. اما قاب‌ساز کار دیگری هم می‌کند. مرزی بین تصویر و زمینه قرار می‌دهد. حاشیه‌ای که عکس را، نقاشی را، خط را از دیوار پشتش جدا می‌کند و نمی‌گذارد در هم بیامیزند. فرهاد با قاب‌هایش زندگی می‌کند، همان بیست سالگی‌اش را قاب گرفته و با خودش به چهل سالگی آورده. اما این همه خاطره‌بازی از چه کسی بر می‌آید جز یک رؤیابین؟ جز رؤیابینی که بتواند تمام این همه سال، از روزهای مدرسه تا همین الان، به هوای رؤیای آینده‌ی دلخواه نیامده، جزئیاتی را در خاطر، در چمدان، نگه دارد تا وقتش که رسید، اگر رسید، در آن لحظه‌ی موعود، با پهن کردن اسباب عاشقی‌اش، که «تنم پاسدار باوفای گذشته‌ها، که بنا نبود هرگز از دل برود»[۱]، معشوق دلخواه را به دست آورد.

10455823_428069953984661_5809577911828826869_n

فرهاد در رشت مانده، هجرت نکرده، پاریس را ندیده، تنها حامل رؤیایش بوده، «مثل بعضی که راه میفتند و می‌روند زیارتِ شهری که ندیده‌اند جز به دیده‌ی آرزو و گمان می‌کنند چشیدنی است لطفِ خواب و خیال در نشأتِ واقعی»[۲]. با این همه این‌جا تبعیدی است. او اهل آن‌جایی است که گلی باشد. او اهل «آن‌جا» است. «رشتی نیست». فرهاد چون همه‌ی تبعیدیان دیگر کارهایی می‌کند که یاد «وطن» را برای خودش زنده نگه دارد؛ پنیر فرانسوی می‌پزد، تابلوهای فرانسوی قاب می‌کند، فرانسه درس می‌دهد، خواب پاریس می‌بیند، پاریس رؤیاها، پاریس پیش از تبعید، پاریسی دیگر، که فضا-زمانی متفاوت از فضا-زمان پاریس گلی دارد.

گلی به دنبال گذشته به «شهرش»، به خانه‌اش، بازگشته. در تمام فیلم با خاطره‌ی گذشته درگیر است، به خاطر خاطره‌ای که از آن خودش نیست، یا بهتر بگویم به خاطر تصویر انعکاس خاطره‌ای که از آن او نیست در شیشه‌ی پنجره، به ایران آمده است. فرهاد را می‌بیند و به خاطر نمی‌آورد و با خاطره‌ی او از خودش مواجه می‌شود و بعد آقای مهربان، که به آلزایمر مبتلاست. از همان آغاز مسأله به یاد آوردن است، او فرهاد را به یاد نمی‌آورد و مهربان او را به یاد نمی‌آورد. اما «گذشته را به رنج توان یافت»[۳]. ولی این‌جا،‌ باز هم، رنجوری سهم عاشق است و نه معشوق، فرهاد است که رنج می‌کشد، فرهاد است که کتک می‌خورد، که کله‌پا می‌شود، تا بالاخره در لحظه‌ای قفل صندوق خاطراتی که در سر گلی است را باز کند، و خاطراتش، یادگارهایش را به او باز گرداند.

رشت برای صفی یزدانیان و قهرمانانش شهریست که آدم‌هایش را فراموش نمی‌کند، رفتنشان را چرا. مهربان که آلزایمر دارد به سراغ عنایت‌الله ‌خان می‌آید تا در هوای خوب به تفرج بروند، هنوز او را به یاد دارد، رفتنش را نه. هیچ کس گلی را فراموش نکرده است، فرهاد و علی یاقوتی و عروس و مهربان به جای خود، پیرمرد ترازویی و آقا رحیم آش طوطی هم او را به خاطر دارند؛ آقای نجدی هنوز خاطره‌ی اولین دیدار حوا را فراموش نکرده، عکسش  را گرفته و قاب کرده. آن لحظه را با در قاب قرار دادن از جهان پیرامون و زوال ناگزیرش مصون داشته است. رشتِ یزدانیان شهری است که در تار و پودش خاطره جا خوش کرده و نقش‌ها و آدم‌هاش را از یاد نمی‌برد. گلی برای ماندن، برای اهلی این شهر شدن باید آدم‌هاش را به یاد بیاورد، باید نام فرهاد را به یاد بیاورد. گلی کسی است که فراموش کرده، فراموش کرده که آش طوطی نعنا نداشت، «علی یاقوتی، باز کردی قاطی؟ فاطی یا گلی، گلی یا فاطی؟» را فراموش کرده، فرهاد را، صدای خودش را. گلی برای باز رشتی شدن، برای این که بتواند رشت را شهر خود بداند و خانه‌ را خانه‌ی خود، باید به یاد بیاورد، باید هر آن‌چه را که در هجرت فراموش کرده بود به یاد بیاورد، و باید پاریس را، آنتوان را، فراموش کند، فراموش کند که آنتوان آن طرف خط است، تماس را قطع نکرده فراموشش کند. «بندر دیگری نخواهی دید، خطه‌ی بهتری نخواهی یافت. شهر سر از دنبالت برنمی‌دارد… هر کجا بروی به همین شهر می‌رسی[۴]».

خاطره قهرمان اصلی فیلم یزدانیان است. قرار است چیزی به خاطر بیاید. قرار است گلی یک «نام» را به خاطر بیاورد. «نام» فرهاد. نامی که از اولین دیدار می‌داندش که «من فرهادم» ولی به یادش نمی‌آورد، با کلاه و بی‌کلاه. برای وصل، برای این که وصل اصولاً محلی از اعراب داشته باشد، باید این فراموشی برداشته شود. باید نام فرهاد به یادآورده شود. فرهاد غریب آشناست، در تمام طول روایت معلوم است که آشنا ـ من غریبه نیستم گلی ـ و با این حال غریبه ـ خانم بگو که آشنام من…من به خدا آشنام ـ است. گلی نه او را و نه نامش را به خاطر نمی‌آورد که به‌خاطر آوردن یعنی به خاطر آوردن نام، یعنی بازشناسی نامی که به آن او را می‌خوانده. سر آخر این نام است که به خاطر گلی می‌آید، هنگامی که بر او ملحفه می‌کشد. نام به یاد آمده اما «فرهاد» نیست، بلکه نامی است که به آن او را می‌خوانده‌اند: «دیوونه‌هه». به این نام دیگر، ما از یکی از گفت‌وگوهای فرهاد و حوا می‌دانیم که در حلقه‌ی دوستان دانشگاه به او «دیوونه‌هه» می‌گفتند و حالا گلی یادش افتاده، دوباره او را شناخته است.

«بلا روزگاریه عاشقیّت»، زندگی برای عاشق یعنی انتظار. انتظار آمدن «او»، او که می‌آید، که «آی‌ـَنده» است، که قطعی است،‌ که آمدنش معنای زندگی است، دلیل بودن است. آن‌که می‌آید، باید بیاید، که اگر نیاید که اگر آی‌ـَنده نباشد زندگی به مقصود نرسیده است. اما معشوق بودن،‌ به گفته‌ی سیسرو، یک تصادف است. معشوق برای معشوق بودن کاری نمی‌کند، منفعل است، عاشق همه کاره‌ی این بازی است، معشوق می‌تواند آن سر دنیا، بی‌خبر از همه چیز زندگی خودش را کند و عاشق این طرف دنیا، در کوی لیلی، عاشقیت کند، دل بدهد، بوی گل از گلاب بجوید، کتاب‌های لیلی را بخواند، یادگارهاش را نگه‌دارد و «دکترای گلی‌شناسی بگیرد». عاشق باید صبر می‌کرد و صبر نمی‌کرد چه می‌کرد؟

عشق هرگز قرار نبود آسان باشد، قرار بوده بی‌ارزد. قرار بوده چیزی، ارزشی، دلیل بودنی برای زندگی‌مان پیدا کند. گیرم دیر و دور، اما آدمی به عشق زنده است، عشقِ سر و همسر، عشقِ پول، عشقِ فیلم، عشقِ عشق. همه‌ی عاشقی فرهاد «ولی افتاد مشکل‌ها»ست. سال‌های تماشای رقیب، سال‌های نگفتن، در خود ریختن، سال‌های تنهایی، سال‌های خیال و رؤیابافی، هیچ کدام سال‌های آسانی نبودند. اما عاقبت، وقتی که گلی به یاد بیاورد، جنونش را به یاد بیاورد، که «بخواب دیوونه‌هه» آن وقت است که همه‌ی این سختی‌ها جبران می‌شوند، می‌ارزند، «می‌ارزید».

[۱] مارسل پروست، تأمل ایام گذشته، بهانه‌های مأنوس، ترجمه‌ی بیژن الهی.

[۲] همان

[۳] تاریخ بیهقی

[۴] کنستانتین کاوافی، ترجمه‌ی بیژن الهی، از این شماره با تأخیر ۶

*عنوان سطری از در موسم نرگس‌های زرد ای.ای.کامینگز است.

این یادداشت پیش‌تر در شماره‌ی ۳۷ ماه‌نامه‌ی تجربه، خرداد ۱۳۹۴ منتشر شده است.

این نوشته در از فیلم‌ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *