در جست‌وجوی زمان بازیافته

boyhood-ellar-coltrane

پسربچگی سهل و ممتنع است. سرراستِ سرراست. میسون ۶ ساله قرار است ۱۸ ساله شود. جلوی لنز دوربین، جلوی چشمان ما. انگار به تماشای جادو نشسته باشیم. پسربچگی زیبایی‌های خیره‌کننده‌ی بسیاری دارد و یکی از این کیفیت‌ها که ما را مسحور خود می‌کند صبر است؛ صبر فیلم‌ساز با آدم‌هایی که انتخابشان کرده تا جلوی چشمان ما یک زندگی معمولی را نمایش دهند. پسربچگی صد و شصت و شش دقیقه‌ای در سی و نه روز فیلم‌برداری شده، اما در دوازده سال. محصول درخشانی که پیش چشم ماست اجر صبر این دوازده سال است. که کارگردان می‌توانست با چند بازیگر و گریم و جلوه‌های ویژه در مدتی کوتاه‌تر فیلمش را بسازد و شاید مثل مورد عجیب بنجامین باتن تحسین محافل جریان اصلی را هم بر می‌انگیخت. با این همه لینکلیتر ترجیح داد تن به آن قواعد ندهد و فیلم‌سازی بماند که فیلم‌سازی را آن‌جور که دوست دارد انجام می‌دهد و نه آن‌طور که استودیوها و کمپانی‌ها و کاسب‌ها می‌خواهند. اما این چیزی نیست که فیلم را منحصر به فرد کند. حتی شاید این دوازده سال آن‌قدر حواس‌ها را پرت خود کند که دیگر نقاط قوت فیلم از نظرها مخفی بماند.

پسربچگی انگار رساله‌ای باشد در حکمت زندگی روزمره. انگار همین ماجراهای روز به روز زندگی ماها را بگذارند جلوی دوربین و ببینی در عین سادگی چه شگفت‌اند، در عین جهان‌شمولی چه خاص‌اند، در عین روزمرّگی چه عمیق‌اند. پسربچگی یادمان می‌آورد که از زندگی شگفت‌زده شویم. یادمان می‌آورد بزرگ‌شدن کودک خودمان، کودک همسایه و فامیل و رفیقمان که نفهمیدیم چطور بزرگ شد، چه معجزه‌ی شگفتی است. لینکلیتر فیلمی ساخته عمیقاً آمریکایی-تگزاسی و عمیقاً جهانی. فیلمی که اگر جای دیگری فیلم‌برداری می‌شد چیزی کاملاً متفاوت و در عین حال کاملاً همسان با آن‌چه اکنون ساخته از کار در می‌آمد. لینکلیتر از همین زندگی روزمره آن لحظاتی را ضبط کرده که ارزش ثبت دارند، ارزش تماشا. بسیاری اتفاق‌های مهم زندگی میسون در بازه‌هایی افتاده که دوربینی نبوده است. درست انگار از چشمان خودمان است که می‌بینیم، لینکلیتر نه خودش را و نه ما را در جایگاه دانای کل قرار نمی‌دهد، ما در جایگاه خودمانیم و مثل خودمان تماشا می‌کنیم، پلک می‌زنیم، چشم می‌بندیم، به خواب می‌رویم، سفر می‌رویم و غایبیم و در هر کدام از این چشم به هم زدن‌ها چیزی هست که دیدنش را از دست می‌دهیم. چیزی که شاید از این‌ها که دیده‌ایم دیدنی‌تر هم باشد، اما دیدنشان مقدورمان نشده. شاید اگر کس دیگری فیلم را می‌ساخت آن لحظات پررنگ‌تر بودند و این‌هایی که حالا جلوی دوربین‌ قرار گرفته‌اند محو می‌شدند. شاید اگر دیگری می‌ساخت خط داستان پررنگ‌تر می‌شد، اتفاقات ظاهراً مهم‌تری را هم می‌دیدیم. با این حال ما هم مثل میسون بسیاری چیزها را ندیده‌ایم، ما چشمان دانای کل نیستیم.

پسربچگی حکایت کودکی است که جان به در برد. کودکی که از همان آغاز بزرگ‌ترهای صاحب تجربه می‌خواهند رفتارش را تصحیح کنند، او را به راه بیاورند و یکی مثل همه‌اش کنند (چه کسی گفته بود که هر که هر چه می‌نویسد در واقع اتوبیوگرافی می‌نویسد؟ شاید این‌جا هم لینکلیتر دارد خودش را نشانمان می‌دهد، که تن نداده و خودش مانده، جان به در برده و حالا آن‌قدر توان دارد که چیزی مثل پسربچگی را نشانمان دهد). از همان فصل اول که می‌گویند باید بی‌که از او خواسته شود تکلیفش را تحویل دهد. چیزی که وقتی در نقطه‌نظر میسون قرار بگیریم عجیب‌ترین چیزها خواهد بود و با این همه برای ما عادی است. پسربچگی حکایت کودکی است که تن نداد و جان به در برد. از ناپدری‌های دلسوز، از معلم‌های دلسوز، از دوستانِ سر به‌ راه و حتی از مادر دلسوزش.

فکری‌ام شاید دوازده سال دیگر لینکلیتر به سراغ میسون برود، فیلم دیگری نشانمان بدهد، شاید از دوازده سالِ بعد، شاید از همان دوازده سالْ بعد، که چه بر سرش آمده، به کجا رسیده، چه می‌کند، حالش چطور است؟ به هر حال لینکلیتر بلد است صبر کند و بلد است وقتش که شد نشانمان بدهد. مگر آن سه‌گانه‌ی پیش از (طلوع، غروب، نیمه‌شب) را نمی‌شد سه ساله ساخت؟ اندکی گریم لازم بود و کمی افزایش وزن. با این همه او بیست سال برای ساختشان صبر کرد. صبر کرد تا بازیگرانش ده سال ده سال بزرگ شوند، نمی‌خواست تنها چروکی روی صورت جسی و سلین بی‌اندازد که یعنی سنی ازشان گذشته، می‌خواست رشدشان را در چشم‌هایشان ببینیم. در پسربچگی هم همین کار را کرده. نشسته به تماشای لحظاتی که حکایتی مهم از آن‌چه در رشد پسر رخ می‌دهد برایمان تعریف می‌کنند، لحظاتی که با یک قطعه موسیقی، با یک عکس می‌فهمیم که چیزی واقعاً در زندگی میسون عوض می‌شود.

پسربچگی فیلمی جاده‌ای است؛ جاده‌ای نه بر زمین که در زمان. سفری که از ۶ سالگی شروع می‌شود و به ۱۸ سالگی می‌رسد. سفر از وابستگی به استقلال. سفر از روی زمین انتظار مادر را کشیدن به ترک خانه. سفر از صندلی عقب به صندلی راننده. سفری که میسون در آن فرمان زندگی‌اش را دست خودش گرفته است. زمان همیشه برای اندیشمندان مهم بوده و از قرن پیش مهم‌تر هم شده است، هستی و زمان اگر نه مهم‌ترین کتاب قرن پیش نباشد قطعاً یکی از مهم‌ترین‌هایش است. فکر کردن به زمان، فکر کردن به گذر آن است و فکر کردن به مرگ. زمان شکست‌ناپذیر است و این زمان است که ما را نشان‌گذاری می‌کند و پیروزی و شکستمان را تعیین می‌کند. لینکلیتر به سادگی تمام زمان را و گذرش را نشانمان داده، تصمیم‌ها و عواقبشان را، بازگشت‌ناپذیرها را، تن‌ دادن‌ها و تن‌ندادن‌ها را. می‌بینی که مادر به کجا رسیده (یا در واقع نرسیده) و پدر (که شاید بهترین بازی عمر اتان هاوک باشد) به کجا رسیده و از چه چیزهایی چشم‌پوشی کرده و دوست موزیسینش حال و روزش چطور بوده و چطور شده است. او گذر زمان را بی‌هیاهو و بی‌غوغا نشان می‌دهد، با اندکی بلند و کوتاه شدن مو، چند سانتی قد کشیدن، کمی عمیق‌تر شدن حرف‌ها، با این همه مسائل این خانواده، مسائلی هستند که هیچ وقت واقعی‌تر نمی‌شوند، نه که خیالی‌ باشند، که همیشه به یک میزان واقعیت دارند. پسربچگی نشانمان می‌دهد که مسائل یک پسر بچه‌ی شش ساله همان‌قدر واقعی است که مسائل یک پسر هجده ساله و تنها گذر زمان است که باعث می‌شود فکر کنیم آن‌چه در کودکی رخ داده اهمیت کم‌تری نسبت به بعدش دارد. زمان باعث فراموشی می‌شود اما آن‌چه در کودکی رخ می‌دهد با ما و در ما می‌ماند. پسربچگی بر بزرگ‌شدن میسون تمرکز دارد و با این حال یادمان می‌اندازد که ما هم بزرگ شده‌ایم. یادمان می‌اندازد که موقع انتشار هری‌ پاترها چه حال بوده‌ایم و حالا چه. یادمان می‌اندازد که ما هم در گذر زمانیم. بزرگ می‌شویم، پیر می‌شویم، می‌میریم، یادمان می‌اندازد ما در-زمان-موجوداتیم.

این نوشته در از فیلم‌ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *