شهرزاد

به من از آن رویایی بگو که جنازه‌ها را از دریاچه بیرون کشیدیم

و دوباره لباس گرم به آن‌ها پوشاندیم.

چه دیر بود و کسی خوابش نمی‌برد و اسب‌ها آن‌قدر دویدند که فراموش کردند اسبند.

این مثل درختی نیست که ریشه‌هایش باید جایی تمام شوند،

بیشتر مانند آهنگی در رادیوی پاسبانی است.

چگونه فرش را جمع کردیم تا بتوانیم برقصیم، و روزها

قرمزِ روشن بود، و هر بار که هم را بوسیدیم آنجا سیب دیگری بود

برای برش دادن و تکه کردن.

از پشت شیشه‌ی پنجره به نور نگاه کن. نشان رسیدن ظهر است، نشان این‌که

ما تسلی ناپذیریم.

به من بگو چگونه همه‌ی این‌ها، و عشق نیز، ما را ویران خواهد کرد.

این‌ها، بدن‌های ما، مسخر نور شده‌اند.

به من بگو که هرگز این برایمان عادی نمی‌شود.

شعری از ریچارد سیکِن، برگردان خودم

این نوشته در ترجمه‌ها, قطعات ادبي ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *