الهام

6a00d8341c514053ef0167662aea98970b

 

به هر حال، آن‌ها دور میز بار ایستاده‌اند، خوش می‌گپند و می‌نوشند، گرچه این نویسنده است که بیشتر گپ زدن و همه‌ی نوشیدن را انجام می‌دهد و به رسم میخوارگان، حرف‌هایش را تکرار می‌کند. او دوباره سراغ مثلث برمودا می‌رود، همان‌طور که بیرون با زن سخن می‌گفت، پیش از آن که استاکر او را پی کارش بفرستد. مثلث فلان، مثلث بهمان. به این بند می‌کند که پروفسور چرا به منطقه می‌رود اما سپس وارد توضیح این می‌شود که چرا خودش به آن‌جا می‌رود، دنبال چه می‌گردد. معلوم می‌شود که الهام. تحلیل رفته. کارش تمام شده. شاید با به منطقه رفتن دوباره جوانی‌ از سر بگیرد. من می‌دانم که او چه حسی دارد. همچین کاری به درد خودم هم می‌خورد. منظورم این است که، فکر می‌کنید اگر قادر بودم چیز دیگری بنویسم وقتم را صرف خلاصه کردن کنش‌های ـ نه قاب به قاب، شاید، اما قطعا برداشت به برداشت ـ فیلمی تقریباً عاری از کنش می‌کردم؟ من هم به شیوه‌ی خودم به اتاق می‌روم ـ دنبال این سه نفر به اتاق می‌روم ـ برای نجات خودم.

جف دایر، منطقه: کتابی درباره‌ی فیلمی درباره‌ی سفری به یک اتاق، ترجمه‌ی ویراست‌نشده‌ی خودم.

این نوشته در از فیلم‌ها, ترجمه‌ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *