ونسا؟

خوشم می‌آید ازش. دلچسب می‌کند زندگی را. فکر می‌کنم خودش، خود خودش، دلچسب است. از صمیم قلب حرف می‌زند. قدر رک‌گویی‌اش را می‌دانم و این واقعیت را که جریان طبیعی مکالمه را به‌زور پیش نمی‌راند دوست دارم. کلماتش هویت دارند. این‌گونه می‌رسد به هسته‌ی اصلی چیزها و مهم همین است؛ چون می‌توانم حرف بزنم با او و حواسم هست که این حرف‌ها واقعی‌اند! باور کن که یک جور حیرت‌آوری واقعی است! علاوه بر این فرصتی بهم می‌دهد که تمام‌وکمال گوش کنم. و حتّا تصوّر این‌که از سرم بیرونش کنم ممکن نیست.

ویرجینیا وولف، گزیده‌ی نامه‌ها، ویراسته‌ی محسن آزرم

این نوشته در ترجمه‌ها, زندگي, نوشتن ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *