ترجمه از زبان عالم و آدم

و چیزی حوالی چارده سالم بود که در روزنامه‌ها برخوردم به شعری از مردی به نام نیما یوشیج: «خواب در چشم ترم می‌شکند…» ندانستم یعنی چه، ولی جذبم کرد و، هر چه بیشتر می‌خواندم بیشتر جذب می‌شدم. بعدها بود که نیما‌شناس شدم: چیزها یاد گرفتم از شعر او که هنوز هم ندیده‌ام در سخن کسی. دیرترها، اما، شراره‌هایی از «چیزها» در نامه‌های خودش دیدم: چه نامه‌های متینی، به‌به! پس آنک به خودم گفتم و اینک به تو می‌گویم که در ایران نوین هیچ «کبیر»ی نیامده در هیچ زمینه‌ی فرهنگی الا نیما. و من از بس که دوستش داشتم آن ایام، شبی به خوابش دیدم. قهوه‌خانه‌ام برد و چای داد. اما غمگین بود و پکر. خدا بیامرزد.

آن زمان خیلی‌ها به ریش ما خندیدند، لج خیلی‌ها بالا آمد، که طفل اول باید برود سواد یاد بگیرد، بعد فلان و بهمان بکند! فریدون رهنما، ولی، به طفل پناهی داد. خدا بیامرزد. گفت غلط کرده‌اند! الوار گفته مهرورزی راه شناسایی‌ست! دیرترها به دانته‌ی الیوت برخوردم. در مقدمه‌اش به گریه افتادم. می‌نویسد من دیوانه‌ی شعر فرانسوی بودم، دیری از آن پیش که قادر به ترجمه‌ی صحیح دو مصرع باشم! باری، من نگاه می‌کردم می‌دیدم نیما چه بسا «خشن و سقط» اختیار می‌کند از کلمات تا رام کند. پس به «فواصل نامتبوع» شوئنبرگ که برخوردم، هر دو [دریافت] به هم خورد و جرقه زد. کم‌کمک به فکر افتادم با زبان روزنامه‌ها و رنگین‌نامه‌ها و آنچه باسمه‌یی می‌نمود، کار تازه‌یی بکنم که دیرترها، از راه پونژ دانستم خفته خفته رویکرد به چیزی از قبیل «ضد شعر» داشته‌ام به اصطلاح.

پس به زبان بازار و کوچه هم جلب شدم. به بیهقی برخوردم. گرفت، سخت. اساتید گفته بودند که اول فاعل، بعد مفعول و فعل همیشه در ته جمله‌ست که می‌افتد و این یعنی نحو درست! می‌دیدم بیهقی بر این نمی‌رود چه بسا. شعر هم نگفته که از «ضرورت شعری» باشد به اصطلاح مشتی پرت. چندی که گذشت، دانستم این، چه در نظم و چه در نثر، اگر که والا باشند، از «ضرورت حقیقی»ست، یعنی نه به مقتضای ساختار، نه که از تنگی قافیه. در الیوت خوانده بودم از آن پیش که فرهنگ‌ها به هم تکیه می‌زنند که اغنای خود کنند و ضروری است چنین کنند! و اینک در ملک‌الشعرای بهار می‌خواندم که بیهقی تحت «تاثیر» لسان عرب چنین کرده و می‌دیدم که راست گفته و پرت فهمیده که ناپسند داشته، روانش شاد! ژید هم، اما، نوشته که ترس از تاثیر جز ترس از فقدان شخصیت نیست، حال آن‌که در «انجیل» گفته هر کس به نجات خویش بکوشد محروم می‌شود، ولی هر که خویشتن [فدا] کند نجاتِ خویشتن داده، که یعنی زندگی راستین بدو (به «خویشتن») بخشیده. پس بزرگان از تاثیر غیر نترسیده‌اند…

بیژن الهی، ۱۳۶۳

این شماره با تاخیر ۶

این نوشته در قطعات ادبي, نوشتن ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *