دروغ‌های تابستان

آن‌ها باید جلوی حفاظت خداحافظی می‌کردند.
اما چون فرودگاه کوچکی بود، همه‌ی میزهای نام‌نویسی و نقاط کنترل در یک تالار بود، پس می‌توانست او را با چشم‌هایش دنبال کند وقتی که کیف‌اش را روی نقاله گذاشت، از داخل فلزیاب رد شد، کارت پروازش را نشان داد، و به سوی هواپیما راهنمایی شد، که روی باند درست بیرون در شیشه‌ای ایستاده بود.
او نگاه به پشت سر و دست تکان دادن برایش ادامه داد. روی پله‌های هواپیما برای بار آخر برگشت، خندان و گریان، و دست‌هایش را روی قلبش گذاشت. وقتی که داخل هواپیما از نظر ناپدید شد، او برای پنجره‌های کوچک دست تکان داد،‌ اما نمی‌دانست که آیا او می‌تواند ببیندش یا نه. سپس موتورها روشن شدند، و پروانه‌ها چرخیدند، هواپیما شروع به حرکت‌ کرد، تندتر و تندتر، و پرید.
پرواز خودش یک ساعت دیگر بود. برای خودش فنجانی قهوه و روزنامه‌ای گرفت و روی نیمکتی نشست. از وقتی که هم را دیده بودند، او دیگر روزنامه‌ای نخوانده بود و یا به تنهایی برای خوردن فنجانی قهوه ننشسته بود. بعد از یک ربع، که در طول آن هنوز یک خط هم نخوانده بود و جرعه‌ای ننوشیده بود، فکر کرد، فراموش کرده‌ام چه‌طور تنها باشم. این فکری بود که از آن خوشش آمد.
برنهارد شلینک، دروغ‌های تابستان

این نوشته در قطعات ادبي ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *