The Life and Times of MHV

خيلي وقت بود كار نمي‌كردم، يعني كارِ جدي نمي‌كردم. پايان‌نامه توي بك‌گراند ذهنم بود و نه دلم مي‌آمد سراغ پايان‌نامه نوشتن بروم، نه اعصاب كار ديگري برايم مي‌گذاشت. يك طور اره‌مانندي با من در معاشرت بود براي خودش. آخرش هم يك ماه با بازده چهل پنجاه درصد نشستم سرش و تمام شد. از چهل پنجاه درصد باقي هم نصفش به تلف كردن گذشت و نصفِ نصفش به خواب و نصفِ نصفِ نصفش به كار كردن غير جدي. يعني يك جوري كه چهار تا تماس تلفني كاري و دو تا ايميل و چهار خط گزارش و دو تا فرم را اديت كردن و دو تا جلسه با كارفرما و چهارتا با پيمانكار و گپ كوتاهي با مشتري بالقوه و مواردي از اين قبيل. يك جوري كه توي هيچ كدام احساس نشود كار خوابيده و احساس هم نشود كار پيشرفت كرده.
حالا دو هفته مي‌شود كه دفاع كرده‌ام. يك هفته‌اش به بطالت گذشت، يك هفته‌اش دوباره با پنجاه‌ درصد و اين هفته سومي كه شروع شده تا الان هفتاد-هشتاد درصد كار كرده‌ام. از خروجي راضي‌ام، منتها فكر مي‌كنم ضعيف شده‌ام. خانه‌ماندن‌هاي طولاني و كم‌خوابي و هرزه شكمي ايام پايان‌نامه (مثلا شبي نيم‌ليتر بستني خوردن) و دوري از كار ضعيفم كرده. اگر چه مزايايي هم داشته. الان خيلي خرّم‌ترم. خيلي بيشتر دل به كار مي‌دهم. كارهاي جدي‌تري مي‌كنم. سريال‌ كم‌تر مي‌بينم و فيلم بيشتر. كم كم فيلم‌هاي جدي‌تر هم.
كتاب‌هاي خوب مي‌خوانم. در حوزه‌هايي كه قبلا دل‌مشغولي‌ام بودند و با پايان‌نامه و يك‌سري حكايت‌هاي اين يكي دو سال به حاشيه رفته‌ بودند. مثل خيلي قبل‌تر هم شلخته نمي‌خوانم كه آخرش چيزي از تويش در نيايد. قبلا يك كوه كتاب مي‌گذاشتم دم دستم، هي چهار خط از اين مي‌خواندم، بعد مي‌گفتم، نه، نشد، آن يكي هم مهم است، دو خط از آن مي‌خواندم و الخ آخرش حوصله‌ام از همه‌شان سر رفته بود، ردگيري اين كه چي را كجا بودم سخت بود و نگاه كه مي‌كردي در واقع چيزي نخوانده بودم.
هميشه مشكل تمركز داشتم، چند باري هم دكتر رفتم و سعي كردم كاري‌اش كنم. فايده نداشت. همه درمان‌ها موقتي. آخرين بار هم كه يادم است، ريتالين مي‌خوردم كه متمركز شوم روي پايان‌نامه و آخر شب مي‌ديدم تمام روز روي گودر متمركز بوده‌ام. دارم دوباره با تمركزم ور مي‌روم، يك‌ جوري ادوات عدم تمركز را از دم دستم دور مي‌كنم. اگر قرار است چيزي بخوانم از تبلت و موبايل و لپ‌تاپ فاصله مي‌گيرم و شروع به خواندن مي‌كنم. بعد يك جوري خودم را متعهد مي‌كنم كه مثلا تا اين فصل را نخوانده‌ام بلند نمي‌شوم. يا مثلا اين كه نيم ساعت فلان كار را مي‌كنم و بعد پنج دقيقه وقت تلف مي‌كنم و اين‌ها. از آن كارهايي كه آدم بايد از اول دبستان بكند تا جا بي‌افتد برايش. من هيچ وقت نكرده‌ام. هميشه وقت تلف كردن اولويت اولم بوده و بعد كار و بعد درس. حالا دارم عوض مي‌كنم اين حال را.
روي چند قابليت هم دارم كار مي‌كنم. يعني روزي يك ساعت برايشان وقت مي‌گذارم. البته الان يكي‌شان را شروع كرده‌ام. هم براي كارم لازم‌اند و هم در زندگي‌ام مفيد. الان دارم روي مهارت‌هاي مذاكره كار مي‌كنم. نمي‌دانم چرا توي اين يك قلم انقدر ضعف دارم. پدرم را كه مي‌بينيم فكر مي‌كنم بايد مذاكراتم ژنتيكي خوب باشند، بهترين مذاكره‌كننده‌اي‌ است كه ديده‌ام، ولي مذاكرات من آن طور نيستند، در شرايط خاص خوب از آب در مي‌آيند، اما در كل ضعيفم. بايد رويش بيشتر كار كنم، بيشتر تمرين كنم، بيشتر بخوانم. حالا اين كتاب Negotiating for Dummies را گرفته‌ام دستم و روزي يك فصل مي‌خوانم. خيلي چيز ياد مي‌گيرم. خوبي‌اش اين است كه مذاكره‌كننده خوب كنارم هست كه نگاه‌اش كنم و ياد بگيرم و نوشته را با عالم واقع تطبيق دهم. قابليت توي صف بعدي كار كردن روي پرزنتيشن است. بايد بخوانم و ياد بگيرم، آن موقع‌ها كه دانشگاه درس مي‌دادم بهتر شده بود، منتها از چشم خودم هنوز افتضاحم. آن قدري هم كه دارم مي‌بينم خيلي سخت نيست درست كردنش، يك‌ سري قواعد دارد كه بايد رعايت شود و تمرين.
خلاصه‌اش اين كه دارم جدي كار مي‌كنم. كارِ جدي مي‌كنم. تو-دو ليست درست مي‌كنم و اقلام تويش را يكي يكي خط مي‌زنم. ولي هنوز هم “جدي” نيستم. هنوز هم زندگي را جدي نمي‌گيرم. خدا يك چيزي مي‌دانسته كه گفته “انما الحياة الدنيا لعبٌ و لهوٌ”. جدي نمي‌گيرمش، شما هم جدي نگيريد.

این نوشته در عمومي ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به The Life and Times of MHV

  1. مانا می‌گوید:

    همین طوری بنویس!
    ببخش اگه اون دفه با جریان”ادب” در نوشتن ناراحتت کردم،اونقدر که…
    بگذریم.
    من این طوری نوشتن ت رو دوست دارم وقتی ازش بویِ خوشایندِ معرفت میاد همین این”انما الحياة الدنيا لعبٌ و لهوٌ”…این خوبه. خیلی خوب. به تصویر من از تو می خوره!

  2. الهام می‌گوید:

    خيلي تيترت بامزه است مخصوصا MHV
    خيلي دلم مي خواد يه روز ازخاطرات 4 سالي كه با مادرت بوديم برات بنويسم.
    از طرف من ببوسش بگو هنوزم ياد و خاطره اش تو قلب منه.)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *