اصبحت في امان الله

ح را ديدن، با او صحبت كردن، در آغوش گرفتنش، بايد قسمت بشود. همين طوري نيست كه زنگ بزني قرار بگذاري ببيني‌اش. خودش، بسته به بخت و اقبالت سر راهت سبز مي‌شود، مسج مي‌فرستد، بغلت مي‌كند، بي كه قراري باشد.
ح هر روز و هر روز بيشتر شبيه شما مي‌شود. بين آن همه مردم دكّاني، كه به تجارت پيش شما مي‌آمدند، اين يك نفر فرق داشت، لازم بود دكانش را هم براي جمالِ شما به آتش مي‌كشيد. آدمِ بازار نبود؛ آدمِ شما بود.
ح ساده بود، ساده‌لوح نبود. مثل خودتان. آرام و نرم و ملايم. خودتان مي‌دانيد، مي‌دانستيد كه سال‌هاي آخر، جاي خودتان مي‌فرستاديدش، دل‌تنگ‌تان كه مي‌شديم، ح را تماشا مي‌كرديم. هنوز هم ح را كه مي‌بينيم شما را مي‌بينيم. لبخندش لبخند شما است، نگاهش، كلامش، عطرش، همه عطر شما است.
شيخ جعفر تعريف مي‌كرد كه يكي خيلي حاج ملا آقاجان را دوست داشت، آن قدر كه قيافه‌اش هم شبيه ملا شده بود. راست و دروغش را نمي‌دانم، حكايت و روايتش بود كه دلم را گير‌ش انداخت. پرت نشويم، غرض اين كه ح دارد كم كم شكل‌اش هم مي‌شود شكل شما. صبح، توي راه، توي ترافيك، يك هو جلويم سبز شد، همانطور نازنين، سلام و عليك و حال و احوال و دو خط دعا و ياد و شما. كي گفته خاك مرده سرد است؟

این نوشته در زندگي, سوگ ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به اصبحت في امان الله

  1. نیاز می‌گوید:

    کی گفته خاک مرده سرد است؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *