آرامِ جان

لابد قبلا از قول شما نوشته بودم كه هر چه به آدم بدهند، در فراق مي‌دهند و گفته بودم ما چيزي نخواهيم و خودتان را بخواهيم بايد كي‌ را ببينيم؟ بعد همين چند روز پيش، همان‌روزي كه انگار صحراي محشر باشد و تمام گمشده‌هاي اين همه سال را با هم ديدم، آن يكي رفيقمان حكايت فراق را گفت و همان را از قول شما دوباره گفت:”كه هر چه به آدم بدهند، در فراق مي‌دهند”. ديدم ديگر طاقت غر زدن هم ندارم. وا داده‌ام. شما بگو رضا و تسليم. من مي‌گويم وا دادن. من مي‌گويم خسته شدن. هميشه يادم هست آن حكايتِ “يا داود، اريد و تريد،‌ و لا يكون الا ما اريد…” ولي باز هميشه گول خودم را مي‌خورم و مي‌روم پي بازي با گل‌هاي قالي، آخرش چي؟ خسته بر مي‌گردم و مي‌نشينم سر جايم به افسوس خوردن.
بگذريم، اين همه سال گذشته بود و ديدار تو يك نفر درمان هزار درد من بود، از آن شب تا به حال هزار بار ذره ذره‌اش را توي خودم مرور كرده‌ام و دوباره ساخته‌ام و پرداخته‌ام و به گوشه و كنارش بال و پر داده‌ام. انگار اين جهانِ تعطيل را براي اين ساخته‌اند براي ديدنِ تو. كه انگار اگر ديدنِ تو نباشد به عبث زندگي مي‌كنيم. اغراق مي‌كنم؟ حاشا. همه چيز را چشمانِ تو گفتند. همان دقايق كوتاه. ديگر چه فرصت اغراق؟

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به آرامِ جان

  1. رامک می‌گوید:

    بعضی جمله‌ها فقط برای شنیدن خوبند

  2. زینب می‌گوید:

    چقدر خوب مینویسی 🙂
    این هنرتو کشف نکرده بودم

  3. واقف می‌گوید:

    الان بيست ساله كه دارم خوب مي‌نويسم مسغره.

    • حالا... می‌گوید:

      الان ديگه بد نوشتي
      اولا مسخره نه مسغره
      ثانيا چرا حرف بد وقتي مي شود زيبا سخن گفت: “الان بيست ساله خوب مي نويسم مهربان” يا گل من يا ….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *